معامله...


یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت . ملتی که یک وقتی آشنا هم بودند . هر جور آشنایی . تمام شدن این گشت و گذار هم یک حس آمپولی خوشمزه ای دارد . درد تخمی توی باسن ات می پیچد و حالا که تمام شده همراهش خوشحالی . هر بار هم به خودت می گویی زودتر برمیگردی . اما برای چی . برای تگری . برای استفراغ . ولی کو...؟ کو چیزی که به تگری ات بیاندازت . همان بوی قدیمی می خورد به دماغ ات و یاد یک چیز بخصوصی می افتی . باید تمام شود یک وقتی... .

یه مرد

 

داشتم می خندیدم به یکی از دیالوگ های کارتون رئیس مزرعه . جایی که پدر می گفت : یه مرد قوی همیشه دفاع وامیسته یه مرد قوی تر دفاع آخر . ماشین را نگه داشتم . پلاکارد سیاه را دیدم و اسم بزرگی که با رنگ آبی نوشته شده بود . یادم افتاد قوی ترین مرد تیم همیشه توی دروازه می ایستاد و نام اش حالا با آبی پررنگ روی پلاکارد سیاه بود . گفتم : تیم جدیدت مبارک ناصرخان... . و گریه ام را فروخوردم و راه افتادم... .

 

قطغه ای پیانو که شوبرت را به نور قرمز هدایت می کند

 

بعضی وقت ها به هیچ کجای هیچ خطی نمی شود پناه برد . مثل حالا که هی همراه نوشته می نویسی و پاک می شوی . باید خودم را بپیچم لای چمدانم و بروم بایستم در صف طولانی بلیط ترنی که با زغال سنگ آدم ها را می برد به قرن نوزده میلادی . چمدانم باید دست تو باشد... .

این سفر نامه هیچ وقت برای هیچ کس خوانده نمی شود . تنها آدم هاش می دانند تو چمدان این چند روز شرابی رنگ چه خط هایی رختخواب شد .

می خواهم بمبی ساعتی زیر بالش خدا بگذارم . کوک اش با دستی که چمدان را گرفت . این خط ها هم صرفن ثبت هوا و بو و شراب اند با نور قرمز .

 

قاب دو نفره

 

به زیباترین عکاس

می خواستم از تک تک عکس هایی که گرفته بود بنویسم . نوشتم . اما بعد پاک اش کردم . حرف عکس را خود عکس می زند و عکاس . از همه بیشتر حالا دارم به عکاس نگاه می کنم که پشت دوربین ِ همه ی عکس هاش یک چشم اش را بسته و به من نگاه می کند که رو به روی عکس هایش نشسته ام . این پیوند نا پیدا را فقط من می فهمم و عکاسی که دارم عکس هاش را نگاه می کنم . حالا آنقدر محکم به نقطه ی میانی هر عکسی که می بینم نگاه می کنم که چشمم کشیده می شود به درون . مثل اینکه هر بار رمان عاشقانه ی تازه نوشته شده ای را از کالوینو می خوانم و می اندازم اش کنار و می گویم : "مثل من عاشقانه نیست..." حالا دلم می خواست یک دوربین آنالوگ داشتم و از عکاس عکس هایی که همیشه می بینم ، عکس دو نفره ای می گرفتم . با مردمکی که توی عکس هاش ذوب می شود... .

مثل آب برای شکلات

 

می خواهم برگردم . داشتم امروز به لحظه ای فکر می کردم که رو صندلی آرایشگاه نشسته ام و نمره ی موهام را می گویم . نمره ی سربازی . برای من افتادن تو استخری است به قول نجدی پر از کابوس . آبی که قبلن توش غرق شده ام ، خودم را کشیده ام بیرون و حالا دوباره خودم را پرت می کنم توش که از آن ورش در بیایم . امروز اما به بازوهام ، به خط های رو بازوهام عرق نشسته . گرم شان است . در نیامدن از آبی که ته اش را نمی بینی و کف اش پر از خزه است و مثل بچه ها همه اش فکر می کنی هیولای خوابیده ی ته آب ها الان است که پایت را بگیرد ، دور از ذهن نیست . ترس لغزانی که توی رگ هات وول می خورد گاهی مطمئن ات می کند که افتادن و غرق شدن بی فاصله روی هم نوشته شده اند . بعد حس می کنی ریه هات را آب سبزی پر کرده . آخر اش هم باد می کنی می آیی روی آب و هیچ کس نمی شناسدت . دستم که از زیر چانه ام می افتد به خودم می آیم . یک پلان کلیشه ی سینمایی . بعد فکر می کنم باید هر چه زودتر لباس هام را در بیاورم و بپرم تو آب . با طعمی که دهانم را پر کرده این روزها ، طعمی که تلخ و چرب و خوشایند است ، حس پریدن و گذشتن از آب را دارم . باید همه ی چیز های خوب را بسپرم به کسی که می دود از کنار این استخر رد می شود و می آید آن طرف که دست های پیر شده توی آب ام را بگیرد . از بوی آب این استخر بدم می آید . با یک دستم راه دماغ ام را می بندم و با دست دیگرم شنا می کنم . گذشتن از این استخر نیمه تمام گذاشته شده ، روزهای بعدم را می سازد . مثل آب برای شکلات . مزه ی شکلات می دهم... .

  

گاهی هم خیال می کنم

 

 هی می گویم دیگر بزرگ شده ام . مردی شده ام برای خودم . به خرجم نمی رود .سال ها ست که دیگر دستم به طاقچه ها و حتا به لبه ی رف هم می رسد . آن موقع که عزیز هنوز نمرده بود ، در را که باز می کردم و می آمدم تو و یا الله می گفتم ، می گفت : قربون صداش آقاهه... . حسی بین بزرگ شدن و ماندن میان قربان و صدقه های عزیز . که هنوز نمرده بود و هم تو خواب و هم تو بیداری می دیدم اش . عزیز مادربزرگ نگرانی بود که وقتی دست می کرد لای موهام و کم شدن اش را حس می کرد ، چشم هاش دو دو می زد تو چشم هام که یعنی یک کاری بکن . عزیز مُرد . و بعدش هر کاری کردم که قبول کنم او مرده است و من دیگر بزرگ شده ام ، نشد . ماجرا هم از شب سکته شروع شد . دنبال آب خنک ، نیمه شب تابستان بیدارش کرده بودم و ساعتی بعدش او را می بردند به طرف بیمارستان . هشت سالم بود . مثل حالا بزرگ نشده بودم .چند سال بعد ، خیلی سال بعدش یعنی ، اصلن طرف های همین پارسال یا کم تر که دیگر بزرگ شده بودم ، داشتم پدرم را می بردم تهران تا مردن عزیز را تماشا کند ، باز هم می خواستم باور کنم که دیگر بزرگ شده ام . از قم تا تهران ، جاده ی همیشگی ، می بردم به بچگی . که نباید می بردم . اصلن هیچ جا نباید می بردم . خیابان سمیه و بیمارستان آراد و طبقه ی سوم هم نباید می بردم . داشتم همینطور طبقه به طبقه بزرگ می شدم . دستم داشت به همه چیز می رسید . چشم و گوش هام هم داشتند باز می شدند روی همه چیز . پله پله به نعش عزیز که روی تخت افتاده بود نزدیک تر می شدیم و من داشتم مردی می شدم برای خودم . پیچیدیم تو راهرو . همه پیچیدند یعنی . عسل را بغل کردم و نپیچیدم . آمدیم راهروی بغلی که هیچ چیز را نبینیم . سرم را گذاشتم رو پای خواهرم و آرام گریه کردم . جوری که هیچ آدم بزرگی نفهمد بچه ها چطور پیش هم گریه می کنند . هیچی ندیدم . و بعدش هم با اینکه دیدم ، خیلی چیز ها را ، باز هم باورم نشد .

حالا هی می گویم اشکالی ندارد . بگذار آدم ها هر چه دلشان می خواهد بگویند . مگر عزیز قول نداده بود وقتی من بزرگ شدم توی عروسیم برقصد . حالا اشکالی ندارد . آنقدر پام را می کنم توی یک کفش تا همه ی آدم بزرگ ها به حرفم گوش کنند . حتا آنی که بهش می گویند خدا . همه ی اینها هم صحبت های در گوشی است .

حالا غمگین که می شویم ما ، می آییم رو پل دورشهر می ایستیم و تف می کنیم رو سر آدم بزرگ های همیشه نگران و می خندیم و من همیشه دلم گیسوی شماطه دار باد می خواهد و کتری چای تقتیده . می دانی که . . .  .

 

تحصیلات آکادمیک

 

نشستم تو کتاب فروشی . دیر وقت بود . به این فکر کردم تا چند دقیقه ی بعد به یک مرده تبدیل خواهم شد . از همه چی بیزار بودم . چند دقیقه ی بعد هیچ اتفاقی نیافتاد . آمدم بیرون و در را قفل کردم و به طرف خانه راه افتادم .

 

خیلیا منو زدن...

 

ـ خیلیا منو زدن...پاسبونا...شوفرا...پارچه فوروشای کوچه مهراد...آدمای ممد ارباب...سیاهیای کوچه سرخپوستا...می دونی ...همیشه بعده یه کتک خوردن مفصل من یه جوریم می شه...مثه آدمی که خارش داشته باشه ، حسابی بخاروننش...

ـ ول کن پسر..

ـ از دردش خوشم میاد...مثه این می مونه که حکم مرخصی مو امضا کرده باشن...

ـ می زنن ناقصت می کنن... من نمی دونستم تو انقذه کله خری...

ـ اااااااااه...واسه چی انقده تو دل منو خالی می کنی...تو چی می دونی کورسگ... من از بس زدن تو سرم دمبَل درآوردم...از بس دو اومدمو هیچ غلطی نکردم حالم به هم می خوره...

 

 

آه...ای روز های پیر شده ی بچگی های من !

 

دوشنبه 31 خرداد1389 ساعت: 0:6 توسط:مجید قربانی

 

"یاران به دست طوفان غارت نشیم نسوزیم"
نه دیگه تو مُردی!دیگه نمی تونی بیدار شی ولی یادت بیار.!یادت بیار آخرین روز بهارو وقتی که میخندیدی و ما داشتیم از گریه می مُردیم همه.یادت میاد داش سعید اون روزایی که با اون تی شرت بلند آبی رنگ تو تنت یه وقتایی زار می زد میومیدی تهرون.روزایی که می گفتی منتظر بودم از روبرو سبز شی ولی از پشت سر زدی به شونم. نه می دونم یادت نمیاد آخه دیگه مردی تو!خیلی گرم بود ولی نه گرم تر از این روزا تا اومدیم بهت تبریک بگیم..بگیم آخرین روز بهاره گفتی : تولدم را تبریک نگویید خواهشاً ... یادت بیار داش سعید فقط یکسال گذشته نه ؟ یک سال.پس چرا اینقدر پیر شدیم داش سعید؟داشتیم زندگیمونو می کردیم هی باهم میخندیدیم بچه درست میکردیم بعد گریه بود و گریه.چرا اینقدر طولانی شد دادا؟
حیف!حیف که مُردیم همه مون.حیف که توام مُردی ولی آخرین رورز بهار یادمونه..همه ی ما بودیم اون روز تو بیمارستان من و حمید نشسته بودیم کنار هم  من چشمهام رو ول داده بودم توی دستهای فاطمیا..احسان نگران بود و داشت با مینا حرف میزد مسعود گفت : الان دنیا میاد سعید و بعدش یه مادوکس آتیش زد رضا هم اومد.فائزه داشت به همه مون نگاه میکرد بقیه ی بچه ها هم اومدن میثم، مصطفا، منصور،حمید هامون،راجرواترز و تام ویتس، خانوم بالایی و بعد...
بعد آقای مرگ اومد گفت: دنیا اومد!
چند سالت شد سعید؟
آخ یادم نبود تو مُردی یا شایدم دیوانه تر شدی
تو فقط دیوانه تر شدی

 

 

 
مادرم خوابیده بود و صورتش جمع شده بود توی هم . داشت فریاد می کشید و صداش نمی آمد . ملافه ی روی تخت را توی مشت هاش جمع کرده بود و می کشید . دکتر سرم را گرفت و بیرونم کشید . با طنابی خودم را بسته بودم به دنیایی که دوستش داشتم . بوی مهبل زنی می آمد که باز شده و خون آلود بود . دکتر سر و ته گرفت مرا و ضربه ای به پشتم زد . صدا از هیچ کس در نمی آمد حتی از مادرم که از هوش رفته بود و حتی از من که داشتم گریه می کردم . دکتر گفت : " زنده س . " هرچقدر داد زدم که بگویم دارد دروغ می گوید ، کسی صدایم را نشنید . ساعت هفت صبح بود . /خواب بیست و چهارم/کودک کامل آخرین روز بهار/ و آنک خلقنا الانسان فی کبد بزن بر سینه و بر سر که این مجلس را برای تو تدارک دیده اند که در آخرین روز بهار تو با شکنجه متولد می شوی ای شهروند شکنجه!
 
 نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت   توسط حمید محمدی 

 

                                               کتاب پاییز

نون ِ گرگ

 

گفتم آها آقازاده شمایی پس ؟! آقاتون کجان ؟ چشمهاش را درشت کرد و گردن کشید طرف من . براق شد طرف من . دست بلند کردم که بزنی ، خوردی . دست کرد توی جیبش چند تا اسکناس تا نخورده ریخت رو میز . گفتم حاجی اگه ریش داشت از روز پیش داشت . جمع کن برو صدقه تو یه جای دیگه حروم کن . گلوی ما بریده س . سر پایین انداخت . گفتم واسه سگای آقات گربه شو نه اینجا که گرگ جلوت وایساده . بردار چندرقازتو بزن به چاک . عرق نشس به گرده ش . کمر خیسوند . گفت آقام گفته بیام این پولارو بدم به شما... . نذاشتم گه اضافه بمونه تو گلوش . گفتم داده پولو بدی به ما که  اون مادر هرجاییتو سیراب کنیم جای آقات؟ که اون دریده چاکو بگیریمش تو مشت که آقا بگرده تو خیابونا مثه داروغه یه لنگه پا مالیات خون سگ بگیره از مردم ؟ که آقات ریششو خزاب کنه بشینه دم مسجد صلوات بفرسته به مسلمونی خودشو هفت جد و آباد ننه ت؟ دست گذاشتم رو صورت آقازاده گفتم خیس نکن شلوارو . بردار نجسی رو از رو میز . نه اسم منو بیار پیش بد دهنی اون نه دیگه ریخت تو و باباتو ببینم . دم دری که برگشت دست بلند کنه که یعنی خداحافظ ، از دهنش پرید که من پسرش نیستم . داد زدم که منم نیستم . نیشو باز کرد تا بنا گوشو زد به کوچه بغلی و گم شد . حالام بی حرف پیش شمام اگه اومدی نون بی پدر مادری و نون از دست صغیر و فقیر گرفته بذاری تو دومن ما ، پاشو اون دست به ریشو اون دست به خایه ت رو بکن تو جیبتو بزن به چاک از این چاردیواری بی قراری. گرگ نشسته جلوت...

 

چند وقت با بکت

 

مدتی نخواهم بود . می خواهم با ساموئل باشم . توی آخر بازی نوشته بود : یه روز می شینی که پا شی اما وقتی می خوای پا شی می بینی دیگه نمی تونی پا شی... . می خواهم چند وقت بگویم خداحافظ و بنشینم . بنشینم و همه چیز را بشنوم . با ساموئل . فعلن خداحافظ بقیه .

 

 

مشکی با کنتراست سفید و نقره ای توی قاب...

 

 

برگ ها روی هم و من که حالا خیلی خودم را می چرخم . می گویم : سه...دو...یک... . فلاش . سر پایین و سه تار و پشت سر حسین علیزاده توی قاب با تار . اما یک مشکی با نقطه های نقره ای . با خودم می گویم این عکس ها همه اش را نمی گیرند . دوربین روی میز . پا هایم زیر پا ها . حرکت... .

یاد داشت

 

طرف های ساعت هفت هفت و نیم بود که برای بچگی هام گریه کردم . بعد هم بلند شدم و توی آشپزخانه هی نشستم و گریه کردم و سیگار کشیدم . دیدم هیچ چیز و هیچ کس عین این آدم های اندک دور و برم نیست که اینقدر صادقانه دوستم بدارد و دوست داشته شود . می خواهم همه ی کلمه ها را جمع کنم و در گوشی به همه شان بگویم یک چیز است که فقط شما می دانید و هیچ کس دیگر نمی داند . حتا همین آدم های دوست داشتنی دور و برم . بعد هم که دوباره همه ی آدم های دوست داشتنی خواب رفته توی اتاق را دید زدم و پاکت دوم آن شب که تمام شد ، گوشی را برداشتم ، عکس های پاییز را دیدم ، سرم را گذاشتم روی کیف ام و طرف های نه بود که خواب ام برد . حالا دارم بلند بلند روی میز این کافی نت خوشکل بالا می آورم خودم را . چیزی نمانده بود...

ما همه خوابیم

 

فکر کردم آثار مشروب دیشب و دیر خوابیدنم است . اما نمی دانم چرا همه چیز غیر واقعی به نظر می رسد . من اینجا توی آپارتمانم توی مرکز علم و ترقی توی نیویورک سیتی از خواب که بلند شدم فهمیدم زندگی قبلیم را در خواب دیده ام .یک زندگی که نمی دانم چطور از آن اسم ببرم . کمی غیر انسانی است اگر بخواهم بگویم زندگی بدی بود یا حتی زندگی خوبی بود .

یک حلقه ی دوستی عمیق بود . بین من و افرادی که حالا کمی شان را خوب می شناسمشان و مطمئنم هیچ وقت نمی توانسته ام با آنها دوست بوده باشم . تنها هجده دقیقه وقت دارم تا دوش بگیرم و به شرکت بروم . به سارا فکر کردم . حالا دو ماه است که دوست دخترم است و قرار است تا دو ماه دیگر تمام کنیم . می خواهد به آریزونا برود و با پسر عمویش ازدواج کند .سارا توی زندگی قبلیم فقط یکی از دوستان دورم بود . یک آشنایی دورادور و رسمی . نمی دانم . مستخدم شرکت در طبقه ی بیست و هشت و مدیر داخلی شرکت در زندگی قبلی یعنی چیزی که توی خواب دیدم از صمیمی ترین دوستانی بودند که داشتم . حالا از هیچ کدامشان خوشم نمی آید .

آدم آپارتمان طبقه ی پایین را هم می شناختم . حالا یک قاتل و قبلن یک حسابدار . خدای من . چطور می توانم این را به او بگویم که زمانی با او دوست بوده ام . یک قاتل زنجیره ای . نه . نه .با دوربین اش قرار است طعمه ی بعدی ش را انتخاب کند . از آپارتمان روبرو . و می دانم همان دختر موزیسین است . همان پیانیست چشم قهوه ای . خدای من . من چرا اینقدر خودم را نمی شناسم . باید به پلیس خبر بدهم . نه . نه . احساس می کنم  باید به یک گاو باز توی اسپانیا زنگ بزنم . گاوبازی که قبلن خیلی دوستش داشتم . قبلن یعنی توی زندگی قبلی . اوه خدای من . احساس دیوانگی می کنم . من چطور گاو باز را می شناسم . باید به دیدنش بروم . دختر آپاتمان روبرویی جانش در خطر است . اسم قشنگی توی زندگی قبلی داشت . توی زندگی قبلی که عاشقش بودم . اه خدای من خدای من چرا همه چیز اینطوری ست... .

گاوباز

 

یاد داشت

 

از سر شب دختره شروع کرد به اس ام اس دادن که این پسره فلان و بهمان . فلان و بهمان پسره را می دانستم هیچی نیست . پیش خودم گفتم نگاهشان بیفتد به هم ، همه چی را مثل آب خوردن می فرستند هوا و دوباره روز دوست داشتن از نو و روزی از نو . بعد از ظهر همان شب ،حالم خیلی رو به راه نبود . این شد که کیف را مثل همیشه با دو سه تا کتاب توش ، انداختم رو کولم و زدم بیرون . وسط های کوچه یادم افتاد کلاه لاکرداری را نگذاشتم سرم . برگشتم .

عصر و غروب این شهر آنقدر گاهی وقت ها توی هم می رود که نمی فهمی با کی بودی چی گفتی چی شنیدی و چی خواندی . از غروب که بگذرد سیگار زود به زود تمام می شود . پاکت را از دست یارو گرفتم ، پانصدی را گذاشتم با یک صدی و شروع کردم به چیدن سیگار ها داخل جعبه سیگار مشکی م .

مجبورم دوباره برگردم به شب . بعد از اس ام اس های بره آهو رفتم تو حیاط سیگار کشیدم و برگشتم . یک ساعت بود می خواستم زنگ بزنم به پاییز و این صفحه ی گریه را بگذارم و با هم گوش کنیم و بعدش بخوابم . " با هم " را که می نویسم ، ذهنم طرف هیچ شگرد داستانی نمی رود و این حضور بی چون و چرای من داخل این نوشته است . بعد از اینکه بابا نماز شب و بعد صبح اش را خواند و من هم حسابی دلم را خالی کردم ، گوشی بی سیم بی شارژ را پرت کردم کنار اتاق و افتادم رو تخت .

حالا اصلن به این خاطر نوشتم که هنوز انگشت به فلان جا مانده ام که چرا با اینکه دیشب فقط داشتم به حس مالکیت داشتن و بودن و همراهی و آهن ربای مرکزی وجود دو نفره فکر می کردم و بالای سرم عکس بکت و مارکز بود ، خواب دیدم رفتم کله پزی و فقط دو هزار و چارصد تومن پول دارم و دارم پاچه و چشم و آبگوشت مغز سفارش می دهم و دلم عجیب بناگوش و زبان می خواهد و پول اش را ندارم . امروز همه اش تصویر یک جفت پاچه ی روغن چکان جلوی چشمم بود .

 

paris


فرقي نمي كند . اينجا و آنجا . فقط بايد بلد باشي با پاريس برقصي . آهنگ بپيچد توي هوا و تو دست هايت را باز كني و چشم ها را ببندي . حالا همه ي چشم ها بسته مي شود . مي تواني توي يك آپارتمان باشي ، تنها ، و خيابان سنگ فرش و پاريس . مي تواني مرد باشي يا يك زن . مي شود اصلن موهات را زيتوني كني و چند تار موي سفيد هم بيندازي تنگش . چكمه هاي قهوه اي بپوشي و شال سياه . مي شود با يك باراني و سيگار و ريش هاي دو روز نتراشيده باشي و بچرخي توي خيابان هاي پاريس يا قم يا تهران يا باران يا رشت . فقط بايد بلد باشي با پاريس برقصي .

والس . دست هاي توي هم قفل شده و سر هاي نزديك . مي ترسم با زمين بچرخم اما مي چرخم و ساز خودت را بزن ، پاريس ! كوچه به كوچه دنبال سقف بايد بگردي . حالا بگو ، پاريس من ! موهاي تو زيتوني هم مي شود و موهاي من بيشتر نيست مي شود . اينطوري همه با همه مي رقصند با پاريس .

" چشمات و ببند و مشتتو باز كن " و " گل و پوچ هر دو تاش گله . گلي كه طعم شير و شكلات مي ده "

تمام عمرم را دنبال سقفي مي گردم كه باران بيايد ، سيگار باشد ، بستني بخورم ، پاريس هم بنوازد و تو . تمام عمرت را دنبال سقفي مي گردي كه چتر نباشد و خيس باشد و شير و شكلات و بستني و سيگار و جعبه سيگار مشكي من . حالا هي مي چرخم مي چرخم مي چرخم مي چرخم مي چرخم و تمام دنيا انگاري مي چرخد با تو و پاريس و من...


هوای جای ماقبل آخر

 

... عجیب است ، دیگر پاهایم را احساس نمی کنم ، پاهایم دیگر هیچ چیز را احساس نمی کنند ، و این مایه ی سعادت است . و هنوز حس می کنم در ماورای دیدرس قوی ترین تلسکوپ ها هستند . آیا این همان پای کسی لب گور بودن نیست ؟ و به همین ترتیب باقی اعضایم . چون پدیده ی موضعی محض چیزی نیست که من متوجه آن شده باشم ، برای اینکه خودم در تمام زندگی چیزی جز یک رشته یا بهتر بگویم یک سلسله پدیده های موضعی نبوده ام ، آن هم بی هیچ نتیجه ای . اما انگشتانم هم در عرض های جغرافیایی دیگری می نویسند و هوایی که از میان ورق هایم می وزد ، وقتی خوابم می برد ، بی آنکه متوجه شوم ، آنها را برمیگرداند ، جوری که فاعل از فعل دور می افتد و مفعول یک جایی در خلاء  می نشیند ، هوای جای ماقبل آخر نیست ، و این مایه ی خوشوقتی ست . و شاید سوسوی سایه ی برگ ها و گل ها و درخشندگی خورشیدی فراموش شده بر دستانم قرار دارد ... 

(مالون می میرد / ساموئل بکت )

رمز اش را یادم رفت دختر!

 

دست ها نمی چرخند . کلمه ها هم یک خط صاف را طی می کنند و به آخر می رسند . به قول مالون : انگشت های پایینی که می رسند به حاشیه می فهمم خط افقی تمام شده . از عمودی رفتن هم هیچ چیزی دستگیرم نمی شود . معنای رفت و آمد مداد ، با بازی کردن با واژه های سرگردانی که از این تکنولوژی پیشرفته عبور می کنند ، می شود صحبت . درد و دل را با ساده ترین حرف های اش می نویسیم . نوبت به بازی هم که می رسد ، از همین دور و بر اتفاق خنده داری جفت و جور می کنیم ، خودمان را داخل اش می اندازیم . از بیرون اش که ببینی ، نه این زیبایی ٍ جذب شدن دارد نه آن راه رفتن کلمات معمولی که برای تو ، من ، می نویسم یا می خوانم . خودت را جای خودت که بگذاری می بینی خیلی هم ساده نیست . معمولی نیست . مثل همه ی آدم های دیگر حرف می زنم اما هیچ آدم دیگری نیست که به قول خودم : حرف را از اینجای اش بریزد بیرون .

دست های ام را طرف چپ سینه ام می گذارم . مثل یک سامورایی دنبال تکان تکان ٍ قلب ام می گردم .   " نمی شه که همینجوری ! " می شود .

می خواهم خودم را دید بزنم . وقت هایی که کنار تو ، یا بعد از تو ، یا قبل از همه ی کنار های تو برای تو حرف می زنم . یکی آمده بود و گفته بود که سال رمانتیکی است . من اینطور نمی بینم . من حتی اگر رمز بازی را یادم برود ، بلد ام خودم را بکشانم به فینال و بنشینم نه روبروی تو که روبروی همه . کنار تو . از همین جا نگاه می کنم . خیال ام راحت می شود که هر کلمه ای سر جای خودش نشسته و زنگ خودش را می زند . داد می زنم : نه یک نامه ی جذاب که دختری دلش برای من بلرزد نه یک بیانیه ی آدم خر کن . صادقانه می نویسم : این حرف های من است برای آدمی که دارد با من از پشت تکنولوژی خسته و این راه رفت و برگشتی ما نفس می کشد . همین .

دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . " دست رد به سینه ی همه ی بعد های دنیا می زنم " دوباره خودم ... .

می بینی ! حتی اگر رمز بازی با این کلمه های دوست داشتنی را یادم رفته باشد ، آنقدر می شناسم شان که چند خط عمودی و افقی را پر کنم و بعد هم بروم پی کار های روزمره ام . کولر را درست کنم . دوش بگیرم . بزنم بیرون . هوا که گرم شود من زود به زود دلم برای شرجی تنگ می شود که با هم عرق کنیم . می دانی که ! " عرق تون رو بخورم... "

 

دوری و نزدیکی و هراس و این لب نعلبکی قدیمی که پرید

 

می خواستم عاشقانه ای بنویسم . اما دیدم دلم تنگ تر از این حرف هاست .

با مالون مي ميرم...


بالاخره  ، علي رغم همه چيز ، به زودي ، بي سر و صدا مي ميرم .


ساموئل بكت / مالون مي ميرد



روزی که مُردیم

 

پیامکی به خودم ارسال کردم و منتظر جواب به موبایلم خیره ماندم.

 

ارسال پیام ناموفق بود.

لطفا جزئیات را بررسی کنید.

 

من و سعید داریم جزئیات را بررسی می کنیم...

شهروند شکنجه ۱

 

پاییز...

 

هر چه می کنم که بروم بگیرم بخوابم نمی شود . بلند می شوم و توی تارکی سیگارم را روشن می کنم . احسان این ور خوابیده و مسعود آن ور . جفت شان بلند می شوند و سیگار روشن می کنند . مسعود می گوید " چته سعید جان ؟ " حرف نمی زنم . گوشی را برمی دارم و "شب از مهتاب سر میره  تمام ماه تو آبه  شبیه عکس یک رویاست  تو خوابیدی جهان خوابه... "

بعضی وقت ها که حالا بیشتر وقت هام شده ، بچه که می شوم ، می دوم زیر درخت سیب ترش وسط حیاط می نشینم و جیمز جویس می خوانم و باهاش عربی می رقصم . وقت های پاییز سیب های ترش تر و برگ های افتاده تر . عینک قاب گردم را دسته می اندازم و می شوم یک آقای نویسنده . سیگارم که تمام می شود ، بچه ها خوابند . چندمین اش بوده ، یادم نیست . فقط می دانم می خواهم اسمش را ، اسم پاییز ام را داد بزنم تا تمام شهر از خواب بهاری اش بپرد . تنها من خواب می روم با بوی پیچیده زیر دماغ پاییز و دست های من لای موهای تیره اش .

 

حمید محمدی

 

 

حمید محمدی وبلاگ زد . اولین پست اش اشکم رو درآورد . آخ پدر خوانده ی همه ی ما ، مایکی...

 

هیس...

 

 

پاییز

 

تقدیم به همه ی فصول من ، پاییز من

 

و هرچه در او بود ، بود . می خواستم کتاب مقدس را باز کنم ، ورق بزنم ، ورق بزنم تا همانجا ها کنار تو یا من . اختیار آدم گاهی وقت ها بلند می شود می رود روی صندلی روبرو می نشیند و هم قشنگ قشنگ می خندد . بعد هم می گویم " عشق ما از این عشقای همینجوری الکی نیستا " می گوید . می داند . وقتی می رسم ، تهران خلوت شبانه اش را دارد و باران ریز ریز و بهمن دم قرمز توی دست هام تا برسم به خانه ی کوچه ی مرتضوی . خانه ی کوچه ی مرتضوی . اینکه تمام شب را با هی ریز ریز خندیدن هاش بگذرانم کار بارانی ای است . انقدر ساده می شوم تا برسم به همان سلام توی تاکسی . می گویم پاییز ! این عطر قشنگه ؟

حالا ها هم نه بهار بهار است نه تابستان و نه زمستان . پاییز انگار تمام فصول را برداشته گذاشته توی بقچه ی رنگ هاش و دم به دم من میلک شیک شاتوت می خورد با شکلات بستنی . ما در باد ایستاده ایم تا این ساعت شنی تا هر کجا مه دل اش خواست بچرخد .

 

انجمن روسپیان غمگین . کاش من هم

 

قرار نبود حرف روی حرف شیخ بگذارم . اما تا دیدم ولادیمیر و استراگون هستند گفتم خبرش را بدهم . اینطور شاید...نه حتمن که مثل من می گویید : کاش من هم . من عاشق این طور آدم هام .

 

انجمن حامی روسپیان شریف

او همیشه بی ادبی می کرد

 

بحث در هیچی نبود . همین هم خوب بود . اصلن داستان یک خانه خراب همیشه همینطور خوب می گذشت .

" یا کمتر مصرف می کنی یا مصرف نمی کنی "  . قصه از این قرار است . خیلی خیلی ساده . خودکار را دست می گیرم و به تمام معشوقه هایم از طرف یک دون ژوان بد نام می نویسم که این کاغذ یک نامه به تمام معشوقه های من است . برای حفظ خوش نامی و مبارکی . برای ایفای نقش یک آدم خوب . با ادب . نامه به تفصیل توضیح واضحات خواهد بود . خودکار را بر می دارم و با نام یک نامه نویس جوان که گاهی اوقات دستش به اشتباه جاهای اشتباهی رفته است . یک مانیفست احترامات . حالا با خیال راحت صبح ها درست ساعت شش توی هوای شهوت آلود خانه قدم می زنم و تکرار می شوم در کاغذ های دیشب نوشته شده ی ناتمام . آخرش تمام شده با سربالایی های لالایی . می خواهم با یک گیتاریست جوان آشنا شوم و داستان زندگی ام را برایش بنوازم . شاید یک روز همه فهمیدند که نامه ی من به تمام معشوقه هام کجاست . از این سر دنیا تا آن سر دنیا . 

موج  شکن بود نمی دانم یا باد سردی که می آمد ... ؟

 

 

کمی که گذشت زبان درازی هم کرد . دو تا جواب سنگین هم گذاشت روش و تحویلمان داد . موتوری دیوث هم بد جوری ترساندش ولی باز هم حسی که گرفته بود به بازوم ، دستم . دوباره هم شروع می کرد شیرین شیرین حرف زدن . " از کجا آووردیش؟ "

وقتی شعری خواندم از " بابا طاهر کون لخت " خجالت کشید . "از کجا می آورد" حرفهاش را هم مال امروز است . هر روز است . توی تهران که هنوز بوی بچگی هام را دارد وقتی می رسیدیم و از ترمینال رد نشده " بابا بوی تهران اومد " . اما چطور آن روزها هیچ زن جنده ای توش نمی دیدم و .. . اصلن بی خیال . می خواستم بگویم ممنونم از اینکه با اسم کوچکترت صدام می زنی اینجا که مقدمه چینی ام رفت جای دیگری .بی خیال .

کجایی ؟ ؟ ؟

 

 

سعید پیام داد  :

کجایی شیخ ؟ مردیم از دلتنگی ت . کی میای از جنوب ؟

 

جواب دادم   :

لب های تنها ترین زن خیابان که طعم تلخ قهوه ی عربی گرفت ، می آیم . این قرارمان !!

 

  می شه برگشت ؟ بیست و یک روز تا سی و پنج سالگی م مونده . فرصت و فاصله ی توک زدن یک جوجه تا تولد . وزنی که دم مردن از جسم کم می شه ، بیست و یک گرم . مثلا روح!! ، راست و دروغش گردن ایناریتو ! من می گم ، سعید تایپ می کنه . از راه که رسیدم سعید گفت : موهاتو چرا کوتاه کردی ؟ خودش جواب خودشو داد . بعد توی کافه بود گمونم که دید موهامو رنگ نکردم این بار . گفت : چه رنگی می زدی به موهات ؟ گفتم : آتوسا و کاتوس ! اما این بار واقعا دیگه نمی تونستن چیزی رو پنهون کنن . سفیدی برنده شد . خلعت مرگ . از کافه زدیم بیرون . بارون می زد . ما دو نفر تنها بودیم . من داشتم آخرین روزای جوونی م رو قدم می زدم . سعید چی رو ؟ 

دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد



دلم برای مادرم تنگ شده


شاید می خواستم داد بزنم . اما نمی شد . این شد که آمدم بلاگفا و نوشتمش . یک جور هایی حتمن با فریاد بخوانید . آن هم فقط از زبان من .

سگ هاي پوشالي


_ من راه خونه مو بلد نيستم

_ عيبي نداره...منم راه خونه مو بلد نيستم


بعد پاش را گذاشت روي گاز . حميد نشسته بود روي بالش . سيگار نداشتيم . بلند شدم مسواك زدم و توي جا خوابيدم . در اتاق را هم بستم . اما باز يادم نمي رفت كه چقدر از شكار مرغابي بدم مي آيد . آن شب تا خيلي وقت از تمام زن ها بدم مي آمد . حالا هم مي آيد . اما بعضي وقت هاي ديگر مي گويم راه گريزي هست . نمي دانم داريم مثل سگ دنبال چي كجا را بو مي كشيم . همه چيز بوي مرغابي شكار شده مي دهد ...

عاشقانه ای یرای یک آدمی که چار دست و پا به طرف ما می آمد تا ما را بخورد

 

وقتی هیچ وقت نمی خواستی بلند شوی بلند شده بودی و بعد اش دستت را می بردی بالا . صدای مزاحمی نبود تا ما از همه چیز به راحتی سر درنیاوریم . بعد همه ی ما می ریزیم توی خیابان . انگشت ها را می خوابانیم روی هم و همه با هم ها می کنیم .

وقت ها ی مه ، دوستت دارم  !

وقت های بی وقت حش وهر وقت دوستت دارم ا !

وقت های بی زن دوستت دارم ا !

قبول می کردی که همه ی ما همجنس باز نیستیم و باز بروی دست ها و پا هات به طرف ما می آمدی .

به خاطر همه ی دست ها و پا ها که توی خون ، دوستت دارم  !

به خاطر همین خوشحالی امشبت و اینکه همه ی ما را گول زدی و تو اصلا فلج نیست دستت ، دوستت دارم آ !

رضا می گفت محکم تر از این هم می توانید بزنید ، ما شما را محکم تر از این زده ایم ژ!

ژ! دوستت دارم به خاطر اینکه ما گرگ و تو بره . آنوقت تو ما را خورده بودی . امروز . دیروز . هر روز .

اما  ! کاش کمی بره های دوروبرمان می فهمیدند . نه ؟  ؟

داستان من و زنم و بچه ام حمید

بهش می گویم زنیکه ی جنده! این درست نیست اصلا که جلوی بچه دوست پسرت رو بر می داری میاری خونه شروع می کنی باهاش لاس خشکه زدن . می گوید خفه شو . حمید یک گوشه نشسته ناخن می خورد . می گویم کو شامت . می گوید وقت ندارم خودتون یه چیزی کوفت کنین . دارم با احسان می رم بیرون . احسان دوست پسرش است . بعد حمید می گوید بابا! نمی فهمم شماها چرا دارین با هم زندگی میکنین . بیست سال آزگار . می گویم خفه شو !پسره ی مادر جنده! گریه اش می گیرد . مادرش از تو حمام داد می زند سعید! بیا موهای پامو بزن . بدوالان احسان میاد . می گویم حمید! بابا پاشو برو موهای پای مامانتو بزن . زنم که از حمام می آید سینه اش پر از مو و پاهاش بریده بریده ولی بی مو است . حمید با گریه می رود توی اتاق و در را پشت سرش می بندد . زنم لباس ها را پهن می کند و سیگار می کشد . من با یک زیر شلواری راه راه و یک کت نشسته ام رو مبل . می گویم یه چایی می ریزی مسعود ؟ مسعود زنم است . می گوید خفه شو! اه ! بچه رو چیکار داری .؟ بعد وقتی ساعت ها از ما می گذرد ماها می فهمیم سیگار هایمان تمام شده و طرح مسعود نا تمام است . من هم می روم روی رمانم کار می کنم . حمید هم توی اتاق توی دستگاه همایون گیر کرده . هیچ کس مطرود نیست . می فهمیم زندگی از چیزی که می گفتند خیلی خیلی می تواند بهتر باشد . حمید و مسعود و من داد می زنیم آآآآآآآآآآآی خارو مادرتو گاییدم که دار... . من و زنم و حمید خیلی خوشبخت تر از همه ایم لابد.

که آفتاب...

 

که آفتاب روزی

که آفتاب روزی

که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید...

گفتم تمام تخته های دنیا را باید آتش بزنیم تا پیداش شود . سر به زیر بود . گفتم اینطور تا صبح حتمن یخ می زنیم . دست از دور بلند کرد . دوید . گفت چه خوب شد دیدمتان . سرد بود . برگشتیم . اسماعیل هنوز کنار پیت نشسته بود و سوت می زد . و ما دور شدیم . آنقدر دور که سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس کنار پیت پیدایش نشده بوده و اسماعیل همانطور نشسته ، مرده . سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس از طرف خورشید نمی آمد . و ما فریب خورده بودیم . مثل تمام اسماعیل ها...

شاعری متولد نشده بود هنوز . سی و پنج سال اش بود...؟؟؟

معرفی :

شهروند شکنجه ۱  هستم . مهمان خوانده نا خوانده ی سلام آقای مرگ . کتاب صومعه ی من است . جایی که در آن به تواضع و خاموشی سکنی گزیده ام . جایی که در آن سوگند رهبانیت خورده ام ، عهد پاکدامنی بسته ام . دوست دارم تلقی و تعبیرم را از زیبایی ، عشق و مرگ با شما در میان بگذارم.

خودمانیم خب. این هم از این .

 

مثل اینکه داری شلوارت را در می آوری گوشه ی خیابان بشاشی ، دختری دستت را بگیرد و بگوید آی لاوی یو... . همینطوری شد که قید همه چیز را زدم . حتی شام بچه ها . بچه های همیشه دیوار و ما چند نفر و شیخ .

همین اینجا ها

دخترم می گوید دارم شبیه سگی می شوم که یک روز توی خواب به مادرش حمله کرده . او شبها که بالای سر اش می نشینم تا برای اش داستان بخوانم ، تا چانه زیر پتو می رود و می فهمم که ترسیده . دخترم شش سال اش است . می گوید : بابا!تو چرا صورتت رو اصلاح نمی کنی ؟ نمی دانم دخترم این چیزها را از کجا می فهمد . تا چانه زیر پتو فرو می رود و می گوید دارم شبیه گرگ هایی می شوم که شبهای زیادی است به مادرش ، به دوستان اش ، و حتی به خانم مربی اش حمله می کنم ، با دندان هایم که او مدام می گوید اینجوری شده و تا می تواند دهان اش را باز می کند ، لباس های آنها را جر می دهم . نمی تواند بپرسد . درست نمی تواند بپرسد . این شب های تازه که رسیده اند برای اش داستان نمی خوانم . نمی ترسانم اش . یعنی می فهمم که با ترس یک طورهایی تنفر هم بروز می دهد . از چشم هاش . زنم می گفت دیروز موبایل مربی اش را گرفته و دیده که داشتی با چوب بین مردم... . من همین اینجاها زندگی می کنم . دخترم می خوابد و من تازه می فهمم حالا سال هاست...

یکی بود ، یکی نبود . گفت : گرگمو گله می برم...

به زنم می گویم چقدر سخت است که هم گرگ باشی و هم چوپان . خورشت می کشد . دندان هایم اینجوریست... 

گفت بیا . این هم از اسمنائات این گروه بی هیچ تردید


اول از همه از جایی شروع شد که پایین قبر عزیز نشسته بودم و داشتم خاک را می کندم تا جسدش جا بگیرد توی قبر . یکی از عمو هایم داشت شانه اش را تکان می داد تا عزیز یادش نرود چه می خواهد بگوید . بعد هم کتاب ابر شلوار پوش را از توی کتابخانه برداشتم . همان روزهای اول بعد از مرگ عزیز . قبل ترش یک متن عاشقانه نوشته بودم که به هوای بارانی برخورده بود و از اینجور کارهای زبانی . خلاصه . بعد هم که هی شارژ آدم تمام می شود و آدم قاط می زند . مجید قربانی گفت که بیتا گفته شمارتو واسم بذار . گفتم گذاشتی ؟ گفت نه . یا من احساس کردم گفته نه . بعدا فهمیدم نگفته نه و کلی ناراحت شدم . چند روز بعدش که داشتم با مسعود نمایشنامه را تمرین می کردم فهمیدم باید امروز دیگر تریاک کشید . اما اینطور چیزها نمی سازد . خب! خلاصه من آمدم بیرون . دکتر می گوید چرک به ریه هات زده . توی دلم گفتم گه خورده . اما مادرم که اس ام اس داد فهمیدم این چیزها سرش نمی شود و دلش برایم تنگ شده . خب چه می شود کرد . این روزها سرم حسابی است . اما هیچ عشقی را نمی شود با زبان عامیانه ننوشت . من هنوز گرسنگی را دوست دارم مامان...

عزیز

 

دیروز بند بالای کفن را خودم باز کردم تا باورم شود بالاخره که

 

مادر بزرگ رفت...

 

اما امروز از صبح هی دنبال اش از این اتاق به آن اتاق می روم . نمی دانم . شاید برگردد . این ها همه دست به دست هم داده اند تا گول بخورم . دارند گریه می کنند که مادربزرگت مرده . عجب مسخره هایی هستند اینها . یک روز برای عزیز تعریف می کنم . حتما می خندد...

حرف های حواست هست های همیشه ی پاییز

حتمن از همانجاها که گفتی ، شروع می شود . از کنار شقیقه اش بیرون افتاده از شال . از زیر موهای رنگش نیست توی هیچ گلدانی . از شروع ریزش دست های تو تا زیر گونه ها و بعد چانه ، کشیده می شوی می روی زیر دست های کوچک و دخترانه اش می خوابی . و تا هی این راه می رود ، برمی گردد . ماشین که نیست انگار با برگ و ریشه و پیوند و مهر از بلندگو های پشت سر دراز می شوی ، توی چاردیواری آهنی می چرخی تا بوق... بوق... بوق... .

بیا تا باز یادت نرفته ، خودکار را بردار ، بازی کن با کلمه های پیچیده به نمی دانم چه و چه ی راه رفتن اش میان "باغ ملی" و شنیدن "سان شاین" از دست های راه می روند روی خط هات . بازی بلد نیستی هنوز ، پسر ! وگرنه این گوی ِ بی میدان بلند ات نمی کرد ، نمی برد ات به گوشه ی ساکت خانه ات توی خیابان دراز . بی بخار ، حتی اگر روی اجاق بنشینی کسی چای یا تُرکی تُرکی قهوه ای دستت نمی دهد تا راه نیفتی . پیچیده ای باز به راه پله ی بی انتهای آخرش می رسد به خیابان . اسمش همینی که هست ، برگ ریزان می کند ات بچه ! اما حتمن از همانجاها شروع می شود خط اول و آخر نوشته ات . به دیوار می مالی خودت را از پس باران ریز ریز  ِ ریخته از سرب پایتخت . دست بگیر به دست هاش . دست بگیر به شماره ی به قول خودت " نوشته ام که تو بخوانی " .که حالا این تو دارد توی باران از کتاب شهری می سازد بی بدیل از فروغ ، شاملو و عاشقان سرشکسته گذشتند . قدم می ماند تا بعد . اگر شب ها پای پیاده خیابان را ندوانی تا دم دمای چار راه و " آقا ! مستقیم ؟ "نشوی . نقطه کن و بعد ، خط شو که صفحه سفید نیست تا آخر ، پسر ! می رقصی میان بازو های حالا نمی دانم روی کدام تخت خواب خواب رفته . فکر می کنی نیستی . " آقا ! بلندتر اش کنید لطفا " می شنوی ؟ بلندتر . وقتی بنفشه های را... . ساز... ساز... ساز... مگر که سه تار شوی توی بارانی ِ خداحافظی ، به دشتی به ... . " عجب امشب بساط غم جور ابوس.. " را درست و غلط اش را نمی دانی . فقط می دانی که از کنار شقیقه بیرون می افتی از هرچه . از همیشه ی تنهایی و کنار تنهایی خودش دوست داری غبار شوی نشسته روی کتاب ِ دستش کشیده پر از خاک . یادت نیست " عاشقانه " چطور کلمه هات را بازی می دهد ، می پیچاند روی خطوط تو نشسته نگاه می کنی به لقاح خودکار و برگ . برق . " فقط یک وقت هایی بگذار دارچین توی چایی هام بریزم... " استکان خالی . نمی دانی چطور می شود بوی دارچین نداشت . از حسادت داری می لرزی پسر ! دست به دست می کشانی ش روی گمشده بر دیوار راه . جاده پیچ دارد . خم می شوی تا " آقا ! رسیدیم ؟ " می خوابی . پاییزه... پاییزه... پاییزه... می گویی و همه می دانند که برگ ها می دوند جلوی پات تا رنده شود  از بی بودن او کنار کفش های رفتنی .

بر می گردی بی که بخواهی دست بر دیوار را متر کنی . لحظه ها زود می رسند به خانه ی آقای نویسنده . زود... زود... زودتر از هرچه بگذری ، عاشق می شوی . مثل همیشه ی " نمی دانم چه دروغی سر هم کنم " نیستی این بار . داری فقط کلمه را می اندازی بالا ، می گردانی و بعد با قلاب ماهی گیری کلمه می اندازی توی این برکه ی سفید ِ با خودکار نوشته روش . " دوسِت دارم " ِ خودخواهی ات را دوست می داری و ستاره می شوی در نگاه خیره مانده از بالکن ِ با سیگار ش از بالاهای باران و شيرواني . لباس ها را یکی یکی می کنی در ساعت لختی ِ ایستاده کنار پنجره ات  و تو هم هی " سیگار پشت سیگار " حتی حالا . با بوی دود و عطر و پاییز و پاییزه . نمی افتی در سر به هوای خط هات . فوت می کنی دوستت دارم ها را توی لوله ی لاغر دراز به دراز ِ خودکار و کاغذ ، از شهوت شنیدن ، بی صدا ، بی حرف ، بی نقطه حتی نگاه می کند تو را پسر !

گفتی این شروع می شود از کنار شقیقه ی بیرون افتاده از شال و به کدام شب ِ " این همه ستاره از کجا اومده... " ی بعد فکر می کنی . دوست اش می داری ، می خوابی کنار دست های گرفته اش قفل شده بر خواهش تو . اما نمی دانی چرا دوست داری هر شب بجای دارچین ، قهوه  ای بشوی نصفه توی فنجان و دانه دانه ریز ریز روی دندان هاش . اما باز این باد ِ بی خبر می پیچد توی موهای رنگش نیست و ... . حتمن از دست های او شروع می شوی ، تو ! 

نمي خوابم بي درد حتي اگر روي زيلو...

داشت پايين را نگاه مي كرد . من با لباس همچنان كهنه ي امسال و پارسالم . گفتم : پاري وقت ها مي رسيدي ،پاييزه !. كه نگاه كردم ديدم دارم دستهاي خالي را مي كشم روي پيشاني خالي و هي روي خالي خالي ِ نان ها گريه مي كنم.

_ گفتم خنده داره و جبره و جالب . اما نخواستي قبول كني سعيد . حالا قبول كردي...؟

_ حالا هر شب حتي پاييز...

روز چندم بی مهری بود...؟

نه ! نمی دانم . فقط همین کمی مانده به ساعت های چهار صبح بوده هر روز . نمی دانم . هر روز یا شب خداست این ساعت ها . بعد هم... نمی دانم ... با خطاب به پروانه ها خوابیدم و صبح یا... نمی دانم ...شب بود حوالی میدان حر که فهمیدم نمی دانم...هر روز چشمش می افتاده به روبه روی دوستت دارم های بر دیوار خانه روبه روی نمی دانم کدام نفس کشیده به چهره ی ... نمی دانم... بعد هم آمدم گفتم امروز روز چندم بود؟ باد می آمده . سرد هم بوده که حساب سال های فعل ها از دستم در می رود و حالا دیگر وقت اش تمام می شود و هنوز هم نمی دانم... حالا تو بگو... چند روز گذشته بود از این همه نمی دانم اطراف شب یا روز تنهایی اینجا یا هر جای خدا ؟

- سلام !

- آره... سلام !

اما همیشه هیچ کس نمی دانست دیوار روبه رو این آره را از کجا در می آورد...

خب البته...

سه شنبه 24 آذر1388 ساعت: 14:25 توسط:موسوی
ها ها ها!!!!
بسوزین کثافتای آشغال.
کور شه هر کی نمیتونه آقا رو ببینه.
 وب سایت   پست الکترونیک
و باز هم آن خوشکله حجت تمام کرد و سخنرانی کرد و...

 

سه شنبه 24 آذر1388 ساعت: 14:31 توسط:...
وبلاگت خیلی چندش آور بود.
قیافه ات هم مثل توده ایها سال 57است
نوشته ات هم بوی تعفن می دهد.
یک چیزی بنویس روح آدم لذت ببره ،همش فحش ودی وری
اه اه اه
 وب سایت   پست الکترونیک
و باز هم آن خوشکله حجت تمام کرد و سخنرانی کرد و...

 

سه شنبه 24 آذر1388 ساعت: 15:13 توسط:سعید
سیاسی شدید جانمّ!!
وبلاگتان را سیاسی نکنید حیف نیست؟
دوست داریم وبلاگتان را
البت مواضع ساسیمان با شما توفیر می کند!
 وب سایت   پست الکترونیک
و باز هم آن خوشکله حجت تمام کرد و سخنرانی کرد و...

 

بله دیگه... اینجوریاس...

و باز هم آن خوشکله

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی گلادیاتور های پارک وی...

...

آی گلادیاتور ها فرعیه در برید...

آی گلادیاتور ها شرعیه در بیارید...

این چند روز که بیشتر می خواستم به چیزهای غیر از این چیزها فکر کنم و حتی شب ها چند تا داستان کودکان می خواندم و نقاشی خانه و دشت و خورشید کج و کوله می کشیدم و برای خودم تخم مرغ عسلی می کردم و سیب رنده می کردم نشد که به این چیز ها فکر نکنم . چی شد... آها ... جریان جریان فقیه خوشکله و اتمام حجت دوباره اش و ما که خر فرض می شویم همچنان . و خودمانیم خیلی هامان هستیم . حالا چی شد که پست اینجوری گذاشتم . از آن نوع پست هایی که دوستان نسیم اندیشه ای می گذارند . وسط خیابان ایستاده بودم و به اتوبوس هایی که گلادیاتور ها را می بردند بلند بلند فحش می دادم که پیرمرده دستمو کشید و پرسید : دانشگا تهران که میگن کجاس ؟ درست روبروی در پنجاه تومنی بودیم . درو نشونش دادم . بعد پیرمرده شروع کرد به داد زدن که : آآآآآآآآآآآآآآی خارو مادر هرچی دانشجو تو این دانشگاهه گایی.. که دهنشو گرفتمو دستم تفی شد و بعد اومدم در مغازه . همین . می بینی؟

کوک اش کن به چارگاه...غصه های مردانه اش با من...

 

پیشکش می شود به مصطفا مهریزی و جشن دوتا شدنش جشن یکی شدنش :

 

 

صبح زود چشم هاش را باز می کند . عطر می مالد به خودش . خبر رسیده که شانه به موهاش کشیده اند . بعد هم من می آیم توی خانه ام می نشینم . هی بغض می کنم .

 دلمان هوای سه تار شما را می کند که به اصفهان کوک می شد . حالا خودت که باشی آخر شب می نشینی لب حوض کت را می اندازی روی دوش و نگاه عکس ماه توی آبی حوض می کنی و دستت را تا نیمه فرو می بری و ماهِ آب را می رقصانی . حالا بزن سازت را به نوای چارگاه آقا داداش . یک وقتی را هم نگه دار اگر خواستی که کمر با باباکرم شان تکان بدهیم . جاهلیمان بدک نیست .

 تا روزی که دست به برف روی سر تو و بانویت . همیشه . تا ابد .

بگذار برخیزد

و اما این پسر بیچاره نمی دانست که پیر به دنبال چه چیز دنبال دنبلان عقبی اش راه افتاده . گفتم که : مواظب خودتان باشید . این دیوانگی مثل قارچ است . گفتی :  . همین که نمی دانی چی گفتی.

 

 

در زندگانی من آفتاب نقش ضعیفی دارد...

فروتن از نوع "می" "سم"

 

یک روز هم هست که از خواب بلند شوی و ببینی رفتی به گا . اما خداییش هیچ جشن تولدی مجلس عزا نیست اگر فکر کنی ببینی کمی قد کشیدی . آخرش هم کلاه از سر برمی داری و سلام می کنی به آقایی که از یک پس زمینه ی آبی کمرنگ می آید . برای می سم فروتن: تولدتان مبارک آقای رفیق ! اما همیشه شاید چیزهایی هم باشد که فقط مریم ها و یاکریم ها بدانند و بس... .

دنبال همین " بـرِ یـل " می گشتم ... با چشمان کور و حریص ام...

اگر می خواستم بنویسم اش ، می شد یک کتاب ، چند تا کتاب و یا اصلا تمام کتاب های دنیا . اگر می خواستم بنویسم اش باید تمام زبان های دنیا را یاد می گرفتم . اما دیدم این بهتر از تمام چیز هاست . بعضی وقت ها را با دنیا تاخت نمی زنم . با تمام دنیا .

غم ِ سگ





دایی م آمد و گفت که یک روانشناس خوب سراغ دارد . پدرم از سر کار آمد و گفت که باید به سربازی برگردم . مادرم دست هاش را خشک کرد و گفت باید دست از فرار بردارم و خدمتم را تمام کنم تا برایم یک زن خوب گیر بیاورد . دوستم اس ام اس داد و گفت که نمی داند اسم این کارم چیست . و به من توی دلش گفت روانی . یک آقا که داشت به صحبت هایم با خودم توی مترو گوش می کرد رفت و آن ور تر نشست . عنکبوت توی توالت که هر شب موقع سیگار کشیدن می بینم اش ، رفته بود و پیدایش نبود . مادر بزرگم فقط نگاه کرد و دست تکان داد و صدای اش از شیشه های قدی اتاق رد نشد . کافه چی آمد جلو و پرسید که چی می خورم . خواهرم قصه اش را شنید و خوابید . بعد از تمام این اتفاقات شب شد . فردا قرار بود برنامه ی دیگری داشته باشم .




مشت کردم هی این دیوار ها را . دخمه خواب بود .

برگشت . صدای من را شنیده بود . داد زده بودم : " برگرد " که اول ایستاد . قلوه سنگی را با پاش قل داد و بعد از پشت آن همه مقنعه ی سیاه و شال و روسری سبز رنگ ، برگشت . نگاه کرد و سرش را انداخت بالا . انگار گفت " نچ " . و دوباره پشت همه ی آنها قایم شد و هیچی نگفت . دویدم و خواب بود . نشستم و خواب بود که همه چیز یکهو شد یک سیگار  نیمه سوخته توی دستهام . خودکار را درآوردم و نوشتم .
برگشت آمد کنار...
نه . کنار نمی آمدم . دویدم باز . روستای بزرگ شده ای رو به رویم بود . جاده های گلی . آدم های سفت و سخت و قرمز و سفید . دوباره انگار ایستاد . پیش از آنکه بگویم . برگشت . پاهاش پشت مانتوی گلی شده اش ماندند . فقط دیدم برگشت نگاهی کرد و بعد انگاری داد زد . چیزی را بلند گفت با دست هم اشاره کرد به بالا . آسمان داشت توی خودش جمع می شد ؛ دل پیچه داشت انگار . برگشت و دنبال پاهایش راه افتاد . دویدم . گفتم : " آقا ! سیگار دارید ؟ " که رفته بود . خواب بود . خواب بود که هر چه دویدم ، پاهایم چسبیده بود به ِگل ها . " آقا ! نفهمیدید چی شده ؟ اصلن ندیدید چی شد ؟ بابا لااقل یک چیزی بدهید دود کنم . لامصب ها... باران است آقا ؟ این یعنی باران است که هوا اینقدر سیاه... " خواب بود .
داد زدم : " صدا... این یعنی همه ی آن چیزی که... " دوباره داد زدم . گفت : " نه ! این هم نه . تو چرا اصلن نمی فهمی ؟ " قطع شدم . نوشتم . خط بود . آسمان پیچیده بود درون خودش و باد داشت از ته خیابان راهش را می گرفت و می رسید به ایستگاه . از آنجا نشستم تا ته خیابان . بعد بلند شدم توی باد داد زدم . انگاری خیابان شنید . خودش را باز کرد و پخش شد میان کوچه های باریک تر . و من باز دویدم . داد زدم : " بمان... . " ماند . خودش را از زیر مقنعه اش برداشت . گفت : " خواب دیدی ؟ " رفت تو . در را بست . داد زد : " این یعنی دخمه . حالا اگر می توانی... " .  نشستم . نوشتم دخمه . باد افتاد.


همیشه یک اسم هست انگاری . همیشه یک اسم .

کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .

گفت : " بده ش به من . "

گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "

گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . " 

گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."

گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."

و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .

گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "

با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .

گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "

گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"

بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .

گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "

سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .

گفتم : " دوسش دارم لامصب ."

گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :

" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "

بابا! هشتاد و هشت تا تیر آمد . حالا هی بخند ناکس !

این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "

باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .

حاج زنبور عسل

با آخرین پنجاه تومنی توی جیبم می روم و جیش می کنم . با عمو زنجیر باف شرط می بندم که تا آینده ای نزدیک کار پیدا می کنم . می خندد و می گوید : " بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله " . حالا دست می کنم توی جیبم و شپش ها را انگشت می کنم . به یک کارگر نیمه نیازمندیم . کاشکی مادرم حلقه اش را می فروخت . استفراعم را قورت می دهم . عمو زنجیر باف کنار مادر حاج زنبور عسل خوابیده و می گوید : " عاقبت نسیه خود فروشی..."

هنوز که

وقت هایی که از بلندی می ترسم بلند می شوم و راه می افتم به طرف رودخانه ی شهر . روی پل می ایستم تا مطمئن شوم صندلی های توی رودخانه هنوز هستند . بعد از روی میله ها به زمین تف می کنم و می فهمم هنوز جرات پریدن ندارم . برمی گردم که یک نفر می گوید : " پیااااااااااااااااااااااااااااااااااااده...".

این نوشته هیچ ربطی به بیست و چهار سال گذشته ام ندارد و عمر کوتاهی دارد

نزدیک بد شدن حال و استفراغ روی زمین ریخته . و شاید بگویم بیا خرابش نکنیم . نزدیک چیزی که توی خاک خرده ریزه های زمین دنبالش می گشتم . نزدیک زندگی . می نویسی : بوی شاش غلیظ یک پیرمرد آلزایمری را می دهد که فقط بلد است بگوید باغچه . مزه ی چرک گوش . فقط باید نشئه ی گرد و خاک باشی عزیزم . مهربان تر می شوی حتی وقتی فکر کنی سوار اسبی شده ای که تپاله ی خودش را می خورد و می گوید شیهه . بالا و پایین دویدنش استفراغ خون جانت می شود عزیزم . حالا بیا با هم عاشق ساسی مانکن بشویم و روی چوب بالای سرمان بنویسیم چون می گذرد غمی نیست . تاریخ . نزدیک تر بیا تا دست به سینه ات بشویم . خواب ببینیم بعضی ها می توانند روی صندلی بنشینند و تهوع شان را بالا بیاورند . و به یادت شعر برای پشت کامیون ها بنویسند : شعر من از راست نظامی نداشت  فقط یخورده خنده روی لبهات گذاشت . فکر بدی نیست . نزدیک سیلی که مست خواب غلتیده ای روی تن معشوقه ات روی تن تخت روی هر چه آدم با نظم را کم کنی با گل و بوته ی روی پتو .

چشم هات را بگو چشم و ببند .  نزدیک نجابت زیر نافت را برس بکش . به مسلخ می روی ها؟ عزیزم! عزیزم! بیا با هم عاشق نظام بشویم و بگوییم تخمی بودن دقیقه هیچ ربطی به زیر بغل تمیز یک سرباز ندارد . نزدیک ریدن بی موقع موقع نظافت . آره بارون میومد . خوب یادته ؟ بیا با هم نشئه بشویم و بگوییم می نویسیم آشغال ها و شاش ها . پایان خوبی نیست برای شعر یار دبستانی ؟ صادقانه به تمام دکترها می گویم : آهای حرومزاده ها! من هنوز زنده م . بیا عزیزم عاشق بهمن دولی بشویم . مثل زنی که پول نوار های تمیزی اش را ندارد و درون خودش را از بالش پر می کند . زیر خواب تمام آدم ها زمینی است که شکمش زیر پای مادران ایستاده . گاهی هم . اصلا چه فرقی می کند . فقط زبانت را بردار عزیزم تا بتوانم حرف نزنم . 

بدون شحر!!! ( عکس بدون سانسور )

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب  +  گر طبع نیست مرا ، کج خلق جانه وری

مسولیت ارشادش با ماما .

(کامنت ماما برای همین پست را حتما بخوانید . به جان خودم .

کاش هرگز آن روز...

به دوستانی که در میهمانی خداحافظی امشب بودند و نبودند :


ایستاده بودم و نگاه می کردم . نمایش آدمی بود که سرش را انداخته بود پایین و این پا و آن پا می کرد که قدم بردارد یا نه . درست یادم نیست . انگار یک ساک آبی هم دستش بود پر از خاطرات . آرام آرام در انتهای تصویر چراغ ها روشن شد . چند نفر دستهاشان توی هوا بود و هوای پشت سر پسرک را پر کرده بودند . دست ها شروع کرده بود به تکان خوردن . پسر ، همچنان سرش پایین بود . گوش هام صدا می شنیدند اما نمی شد صدا ها را تفکیک کرد . هرچه بود مثل غبار در هوا تکان می خورد و گویی از دهان آدم ها ، خداحافظی کنان به گوش من می رسید .

دست کردم توی جیب پشتی ام . پسر هم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد . پشت لب بالایی ش سیاه بود و موهاش از دو طرف پیشانی اش ریخته بودند تا نزدیک میانه های سرش . دست کرد توی جیبش . کاغذی درآورد اما می دانستم اگر برگردد و توی چشم آدم های پشت سرش نگاه کند ، نای خواندن اسم ها و نوشته ها را از کف می دهد . خواندم . نگاهم کرد . چراغ ها شروع کردند به روشن و خاموش شدن . چیزی مثل باران ، غبار توی هوا که انگار حرف های آدم های پشت سرش بودند را گل می کرد و می پاشید به لباس خاکی پسرک . دستش را بالا آورد و خواند :

به شماره ی قلب نمی خوانم این خطوط را _ سیگاری روشن کردم و او هنوز مردد اما صاف ایستاده بود و داشت می خواند _ نام شماست این کلمه ها که افتاده اند توی مخمصه ی این خطوط . بالا و پایین اش نکرده ام من . دیر وقت شبی بوده و بغضی که از گلو به جان خودکار رسیده و همین . که حتما من بوده ام حمید محمدی . _ پسری شانه ای کوچک درآورد و کشید به سبیل هاش . دست برد لای موهاش . بوی روزهای دبیرستان و دانشگاه و یک عمر اصلا ، آمد . بوی عمری می آمد که رفته بود و داشت می رفت و هنوز نیامده بود . پسرک زانوهاش را بغل کرد . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام مصطفی مهریزی . _ پسری بلند بالا تکانی خورد . دستش را پایین آورد و مهربان نگاه کرد و عینکش را جابه جا کرد . بعد سه تاری را برداشت و دستگاهی در اصفهان برداشت . بوی تپه های چند صد و چند آمد و دوستی تمام نشدنی . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام مجید قربانی . _پسری قد بلند ایستاد . دستش را به پیشانی گرفت . لبانش باز شدند به صحبتی که بوی برادری می داد . دست برد توی کیفش . دستمالی درآورد و عرق اش را پاک کرد . نفسی عمیق کشید . بوی اتاق یازده آمد . آقا چایی خشک دارید ؟ لبخند زد . _ که حتما من بوده ام علی بیاگو . _ پسری دستش را پایین آورد و آن را به صورت گوشتالودش کشید . نشست و روی کاغذی شروع کرد به نوشتن . بوی آینده ای می آمد و دهکده ای . بوی انسان آمد . و من چقدر شبیه تو بودن را دوست دارم . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام رضا کوشالشاهی . _ کسی دستی به ریش زیر چانه اش کشید . لاغر بود پسرک . شصت و اشاره ی دو دستش را برعکس گذاشت روی هم و نگاه کرد . بعد دوربینی برداشت . بوی شمال آمد . چقد جنگل خوسی... . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام می سم فروتن . _ پسری با صورت پر از رنج پیدا شد . ترکه ای بود . دستش را روی سینه اش گذاشت و مضراب زد . بعد خودش را در غزلی سرود و نشست . فدای مهر درختی که خشکی اش را هم ... . بوی نخل های ایستاده آمد . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام جعفر مرتضوی . _ پسری با چشمان نافذ بلند شد . کتابی را بر داشت و شروع کرد به خواندن . هرآنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود . بوی کتابخانه آمد . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام شما . که کاغذ تا خورده ی توی جیبم عرق کرده از گرمای بغل شمایی که توی کاغذ شاید همدیگر را گرم به بر گرفته اید . نام شما را خواندم و حالا که نمی بینمتان ، می بینم که لبخندی به لب دارید و بوی همه چیزی که دوست دارم از شما می آید .

کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی جیبم . نامه را گذاشت توی جیب . دیگر مردد نبود پسر . ساکش را برداشت . بارانی چیزی از روی صورتش سر خورد و افتاد جلوی پاش . محکم قدم برداشت . که هوای پشت سرش را کسانی پر کرده بودند که پر از خاک خوب بازگشت بود . داشت می رفت که برگردد . پا کوبید .

چراغ ها خاموش شدند و حالا صدا ها به تفکیک توی گوش هام بودند :

         همه اینو می دونن که بارون همه چیزو کسمه

                                                                    آدمی و بختشه

                                                                                          حالا دیگه وقتشه...

برگشتم . راه افتادم .

سنگ و سیمان

به کسی که قهوه ترک تلخ دوست دارد :

دوره می افتم توی اتاق به هم ریخته ام . چراغ ها را خاموش می کنم . حالا اتاق ِ تاریک دیگر نمی بیند چطوری مثل بچگی هام می نشینم سه کنج اتاق . کنار در بسته و بالشم را می گیرم جلوی دهانم . حالا دیگر خیالم راحت است که کسی صدای هق و هق ام را نمی شنود . تمام که می شوم ، بالش برم می دارد و می گذاردم روی تخت . و باز مثل بچگی هام تا بسم الله نمی گویم خواب نمی آید توی چشم هام . نمی گویم . نمی آید . چراغ را روشن می کنم . ناله هام را می نویسم . راضی نمی شوم کسی بخواندشان . تصمیم می گیرم . می نویسم : بسم الله . خواب می آید توی چشم هام . دوست دارم خواب های رنگی ببینم . از دوست هایی که از ناله هام ناراحت می شوند ، بوسه ای می گیرم و می خوابم . فردا روز دیگری است و باز هم برای خدا .

خوش به حال خدا .

آی کچل ! چهره ی {...} ات پیدا نیست...

هیچ یک چیزی نگفتند

نه میهمان و

               نه میزبان و

                            نه گل های داوودی.

__________________________________________________________

حمید : با من ازدواج می کنید ؟ ! ؟

مجید : اون دکمه رو فشار بده بت می گم . دکمه ی سی...

خودم : استفراغ کردی ؟ بهتری ؟

حمید : هی می گم سیگار بهش نده . اوه اوه . عجب چیز...

مجید : من به خاطر تو

حمید : من به خاطر تو

خودم : من به خاطر تو

مجید : دو {...} در {...}

حمید : کتانی هام...

مجید : داره غوروب می شه.

حمید : بریم ؟

خودم : تا چن هفته ی دیگه خوب ازش نگه داری کن .

=================================== و از تمام راه ها متنفرم .


دیدی از چه این همه تلخ ... ؟

هر چه کردم تا حالم را کلمه کنم ، نشد . نوار چرخید و چرخید . بعضی وقت ها می بینی یک نفری یک جای دیگر و یک زمان دیگر ، حال حالای تو را ریخته توی چند خط . توی این فکرها بودم که دیدم گل نراقی چه خوش می خواند :


مرا ببوس

                 مرا ببوس

                             برای آخرین بار
                                                 ترا خدا نگهدار
                                      که می روم بسوی سرنوشت
                                                 بهار ما گذشته
                                                گذشته ها گذشته
                                         منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان
              هم پیمان با قایقران ها

                  گذشته از جان

             باید بگذشت از طوفان ها

                  به نیمه شبها
                 دارم با یارم پیمان ها

                                       که برفروزم

                                                     آتش ها در کوهستان ها  آه...

                                       شب سیه سفر کنم
                                        ز تیره ره گذر کنم
                                        نگه کن ای گل من
                                        سرشک غم به دامن
                                                            برای من میفکن

مرا ببوس

             مرا ببوس

                         برای آخرین بار
                                            ترا خدانگهدار
                                                          که می روم بسوی سرنوشت
                                            بهار ما گذشته
                                            گذشته ها گذشته
                                                                 منم به جستجوی سرنوشت

دختر زیبا

      امشب بر تو مهمانم

               درپیش تو میمانم
                       تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا

        از برق نگاه تو

                 اشک بی گناه تو
                         روشن سازد یک امشب من

                                               مرا ببوس

                                              مرا ببوس

                                           برای آخرین بار
                                            ترا خدانگهدار
                                    که میروم بسوی سرنوشت
                                           بهار ما گذشته
                                          گذشته ها گذشته
                                                                       منم به جستجوی سرنوشت...

این نوشته ماتحتش بوی نوستالوژی می دهد


برای کسانی که این چند روز کمک کردند تا نمیرم :

برای مجید . که یک آدم همیشگی است . فکر نکنم تا اخر عمر بتوانم ازش جدا شوم .

برای حمید . که دوستم نیست ، برادرم است . مثل مجید .

برای مصطفا . که همیشه کمک کرده تا توی هیچ منجلابی بجز زندگی گیر نکنم . دوستش دارم .

برای رضا . که صاف و صادق است . همیشه .

پام گیر می کند به سنگی بی جا برآمده از زمین صاف خدا . سکندری می خورم . دست هام هوای پیش رو را می شکافند و پیشانی ام زمین را بوس می کنند . روی ماه زمین خونی می شود . حالا تمام مردمی که آن حوالی در رفت و آمدند ، دنبال توجیهی بر برآمدگی صورت زمین ، دستمال به دست می دوند به طرف زمین .

هر نوشته راه اش را خودش انتخاب می کند . چه اینکه نوشته ای به هیچ طرفی نرود ، راه ِ به هیچ طرف نرفته اش دست خود اوست . تا که نگاه می کنی به خطی که جلو می رود ، دیگر خودت نیستی . به نقطه ی آخر پاراگراف بالا توجه کنید . نقطه را من گذاشتم تا طنابی را که خطوط به گردنم بسته بودند و می کشیدند ، قطع کنم . این فرار کردن را ما همیشه بلدیم و همواره از آن استفاده می کنیم . برآوردن چشم از نوشته یا بهتر ، چشم نوشته را درآوردن ، نوعی فرار است از آنچه نمی خواهیم اتفاق بیفتد . پاراگراف اول را دوباره بخوانید .

و بعد :

تمام مردم شهر دستمال به دست دنبال خون پیشانی من ، زمین را پاک می کنند . دستمال ها همه کثیف از خون خون صورت من روی صورت زمین . من حالا می توانم بال در بیاورم و همه چیز را از بالا ببینم . به همین آسانی . کسی از مردم دستمالش را توی جیبش می گذارد و پشت درب مغازه ای منتظر می ماند .

خطوط ، بی آنکه بگویند من چرا سر از پاراگراف اول درآوردم ، می تواننند مرا بکشند . حتی تصویر زیبا و قابی از بالا برای شما می سازند تا جنب و جوش  مردم را که دستمال به دست دارند را نگاه کنید . قدرت کلمات تا به حدی است که همه را همراه خود به تصاویر وحشتناک و زیبا و زشت و دلخراش و عاشقانه ای می برند که ساخته ی خود آنهایند . بی راه نیست اگر بگوییم قدرت زبان از میلیون ها آدم ریخته شده در خیابان ، بسیار بسیار بیشتر است . و البته می تواند هیچ سنگی برآمده از زمین وجود نداشته باشد و خون سر من می تواند از ضربه ی چوبی یا میله ای یا فشنگی باشد . خطوط ، خوب دروغگو هایی هستند .

و بعد :

نگاه می کنم از بالا روی صورت صاف و کثیف زمین . خنده ام پرت می شود به پیشانی خونی زمین که سال های سال است مرده و همه هر چه می کنند نمی توانند خون پیشانی مرا از آن پاک کنند . کرکره ی مغازه بالا می رود . یاد شروع فیلمی می افتم :

_ چن کیلو خرما می خواستم . برای مراسم تدفین... .

دیدی آب آمد از سر دریا گذشت و تو نیامدی...

می دانی! به خانه که رسیدم ، پاهام درد می کرد و دلم می خواست دراز بکشم و سیگاری روشن کنم . اما انگار یک چیزی توی دلم بالا و پایین می پرید . یک چیزی که سراغ از خاطره ای می گرفت که تمام نامه ها و نشانی هام را توی اش داشت . نگاه دیوار کردم . اشک دور چشمانم گشت و غلتید روی صورتم که انگار باران زیادی پشت ابری مانده بود و نمی آمد . فرو خوردم اش . دستی زیر پیشانیم گرفتم و قابم را بستم .

دلم برات تنگ شده بود عمو خسرو ! و می دانستی که صدای مخمل ات توی گوش هام پیچ می خورد که هی پشت هم می گفتی : " سلام... حال همه ی ما خوب است.. " که باورم نمی شد عمو خسرو که اینقدر جای تو و سین زنگ دارت خالی باشد این روز ها . خسته بودم و اینطور ، راضی نمی شدم . گریه ام گرفته بود عمو . سعید گوشه ی اتاق نشسته و دارد گریه می کند با عکس عمو خسرو که توی بغلش بالا و پایین می رود . هان عمو خسرو ! می بینی ؟ دلم راضی نشد باز که پر بود . که خسته که شلوغ و تشویش داشت از سر کول شلوغی اش بالا می رفت . فیلم ها را برداشتم و نگاه کردم . میکس . که عمو خسروی من کارگردانش شده بود . پلان یک : گریه . پلان دو : گریه . که عمو خسرو کجایی؟

عمو خسروم حالا عمو حمید بود توی هامون و داداشی توی پری . تمام فیلم ها را گذاشتم و گریه کردم که یکهو نگاهم کنده شد به در و مادرم ایستاده بود و تکیه داده  بود مثل همیشه به چارچوب و باز مثل همیشه دستش به بازوش بود . گریه . " چته تو باز؟ " . چشم هاش رفت طرف تو! عمو! و در را بست .

عمو خسرو ! چقدر حالا توی این شلوغی جات خالی ست . من می دانم که خیلی ها همه ش این چند روز می گردند دنبال صدات که بگویی : " خونه باید سبز باشه ". این خواب نیامدن تو ولم نمی کند عمو خسرو . خواب صدای سبز و سین سبز ات پس کی تعبیر می شود عمو خسرو . حساب روز های رفتنت دارد زیاد می شود عمو .

و گریه به خدا امانم نمی دهد که بیشتر بنویسم برایت .

فقط عمو خسرو یک چیز ! یک قدم بیا و برو . فقط یک قدم بیا به آنها که نمی خواهند بیدار شوند ندا بده و برو که : " آدم باید سبز باشه " شاید عمو خسرو ! سبز زنگ دارت بیدارشان کند .

و این گریه ام عمو امشب تمام نمی شود . عمو خسرو . عمو خسروی من...

لخت. با خودم می خوابد من. تا...

نه!

این متن عاشقانه نیست . اصلا می خواهم توی همین چند خط تکلیفم را با خودم بنویسم . نه! هیچ عشقی در کار نیست . حالا هی من بیایم از شیشه ی توی خرداد، باران گرفته بنویسم یا دست زیر چانه و چشم های خیره مانده به حیاط و اصلا هر چه چشم ، هر چه سیاه یا هر رنگ دیگر و چشم سفیدی من که هیچ وقت به دل بی پیرم برنخورده که عاشق یک نفر بودن را عاشق یک نفر بودن بدانم .

عاشق که شدم و اصلا عاشق هر زنی که شدم ، انگار بی پایه دنبال کسی می گشتم که آدم قبلی را نفی کند . همیشه هم هرچقدر عاشقانه نوشتم که گریه کردم بی خواب برای کسی ، حتما خنده کرده بودم با یکی دیگر و دست کشیده بودم به ران های دیگری .

نه! قبول نیست . بیایید از اول برگردیم . هیچ کس حق ندارد از این خط های بی پیرایه برای خودم ، ناراضی باشد .

به تو ! که حالا هر کسی هستی یا هر کسانی که هستید .

بعد از این دیگر یاد گرفتم عاشقانه ننویسم . که مرده بودی و مرده بودند و مرده بودم و مرده به تمام صرف ها . که اینکه بعد از کشتن هزارتا آدم نا یکجور ، دیگر دلم نمی خواست به کسی بگویم " دوستت دارم ".

نه! من دیگر یاد گرفتم که مرده ام توی وجودی که از همه ی زن ها پا به فرار می گذارد تا عشق همیشه در جریانش باشد . می خواهم لااقل کشته باشم ات . یا کشته باشمتان . می خواهم لااقل تا همیشه ای که فکرم قد نمی دهد ، برای هیچ زنی عاشقانه ننویسم تا تمام نشود هر چه که عشق نام دارد و به هیچ آدمی بند نمی شود .

برای همین بود اگر می خواستم کسی حرفی بزند یا نزند . برای همین بود که شاید چند سال هی نوشتم . دستم دیگر به هیچ دامنی گیر نمی کند تا تمام نشود . و همیشه در حین همین تمام شدن است که جوهر خودکارم تمام نمی شود . ساده تر که بگویم می شود اینکه پا به فرار که نه ، می دوم تا جایی که هیچ زنی را دوست نداشته باشم تا این دوست داشتن و عشق در جریان باشد . ادامه داشته باشد و هیچ متن عاشقانه ای در کارش نباشد .

قبول کن ! یا قبول کنید که اگر دستم به هیچ جا نمی رسد ، معنی اش این نیست که دست هام را بگیرم بالا و بگویم " خلاص . شما بردید . من عاشق شما هستم . " من بودن برای من ، گرفتن تصمیمی بود که تا خودکارم را زمین گذاشتم تمام شد و آن ، این بود که دیگر از دست هیچ زنی آب نمی خورد خودکارم .

نه ! دیگر هیچ متن عاشقانه ای از کمر هیچ قلمی پایین نمی ریزد .

هر چه باشد بهتر از این است که دوباره من آدم بده ی ماجرا باشم .


همیشه فکر می کردم باید اول خودم را بشناسم و بعد تصمیم بگیرم . حالا اما فکر می کنم من توی آن تصمیمی که می گیرم ، هستم . اینکه مانده بودم توی یک مرداب و طی یک حس غم انگیز مازوخیستی دست و پا می زدم . حالا فهمیده ام که نه من آدم لاابالی ای هستم نه کسی که سراغی نمی گیرد . کسی که هیچ چیز برایش مهم نیست هیچی نمی گوید . حالا من دارم مثل همیشه حرف می زنم و چقدر از " فقط گوش دادن " تو بدم می آید . تصمیمم را گرفتم .

cut!

شب آغاز هجرت تو...

عسل : سعید داداش! میای با هم نقاشی بکشیم؟

من : قربونت برم امشب حوصله ندارم . باشه؟

عسل : چرا حوصله نداری؟ بیا دیگه.

من : دلم تنگ شده عزیزم . حالا می ری؟

عسل : برا کی دلت تنگ شده؟

من : نمی دونم . همینجوری... . خانومی! برو دنبال بازیت . باشه؟

عسل : چی داری می نویسی؟

من : هیچی .

عسل : چرا . اینا چیه می نویسی؟

من : دلتنگی .

عسل : یعنی چی داداش؟

من : دارم قصه می نویسم . شعر می نویسم . به هر چی فکر می کنم می نویسم .

عسل : قصه ی چی می نویسی؟

من : دارم قصه ی یه پرنده رو می نویسم که شروع کرد به پرواز و رفت و رفت یه جایی که هیشکی پیداش نکنه.

عسل : خب چی می شه؟ برا چی رفت؟

مامان : عسل! بیا بریم بخوابیم.

من : نمی دونم داداش. بوس بده شب بخیر بگو برو بخواب.

عسل : داری گریه می کنی؟

مامان : عسل! بیا دیگه.

عسل : سعید داداش! چرا گریه می کنی؟

من : گریه نمی کنم داداش...

مامان : بیا دیگه بچه جون.

...

من : چرا داری گریه می کنی قربونت برم؟

عسل : داری قصه ی چیو می نویسی؟

من : بیا بغلم خانومی... .

...

مامان : اِ... شماها چرا دارین گریه می کنین؟

دردی است غیر مردن که آنرا دوا نباشد  پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

داد زد:" آهای...کجا...؟" برگشتم و دستی بالا آوردم که الان برمی گردم. حالا سال ها گذشته و من الان برنگشته ام. حالا سال هاست که می گردم دنبال راهی که آمده بودم و می ترسم که هنوز منتظر باشد که من الان برگردم. با همان نگاه که بدرقه ام می کرد فهمیده بود که من الان برنمی گردم و دوستم داشت هنوز.

*

داد زدم :" آهای...کجا...؟" دستی بالا آورد که یعنی منتظرم نباش که هیچ وقتی وقت نمی کنم دنبال راهی که می روم بگردم. رفت . دوست داشتم منتظرش نمانم و سرم را کج کنم و پشتم را ببینم. اما حالا سال هاست اینجا ایستاده ام تا بلکه اگر دنبال راهی می گشت گم اش نکند . حالا سال هاست که یادش نیست دوستش داشتم هنوزی که می رفت و می خواست نیاید.

*

یکی ماند و یکی رفت . هر دو ولی هم را دوست داشتند . و باقیش همه خستگی بود و آن هم در می شد. باید می گذشت.

برای چیزی آماده می شوم . برای حادثه ای که خرابم می کند . می دانم . چشمهام باز بوده اند . دوستش دارم این غم بزرگ را که توی دلم افتاده . حالا و همیشه . می دانم . من مانده ام و یک پیچ اضافه توی هستی . می نویسمش . اصلا ...

16 روز یا کمتر و بیشترش اصلا هرچه می خواهد باشد که من تو را دوست داشته باشم یا کی؟

من کوچه های بن بست را خیلی بیشتر

و حتی یک سمند که زیر یک پنجره ی زرد و

حتما چهار راه پر از امیر آباد

و یک صندلی رو به رو.

حالا ترافیک هم اگر

و چند کتاب فراموش.

هر کس هر چقدر هم پیاده با تو آمده باشد...

*

ما با یک فضایی طرف بودیم همیشه که

یک طرفش می رسید به خانه ی اول.

*

من

توی کوچه ای بن بست

دختری را سر و ته رفتم و

حالا خیال می کنم

همه چیز بوی ادکلن توی کیفش را می دهد.

ها؟

________________________________________________

مرگ نوشت:

همیشه فکر می کنم چیزی رو یادم رفته. بی تابم.

وقتی شرافت به انجام می رسه. آخ اگه...

(1)

_ تا حالا فک کردی من چطوری لخت می شم؟

_ تو تا حالا فک کردی من چطوری لخت نمی شم؟


(2)

_ باهام سکس می کنی؟

_ کاش بتونی باهام سکس نکنی.


(3)

_ لذت می بری؟

_ ...


(4)

_ همیشه بعد از تموم شدنش حالم گرفته س.

_ همیشه منتظر تموم شدنشم.


چشم هام را گذاشته بودم روی پاهای برهنه ام توی یک پیاده روی شلوغ و داشتم دنبال کسی می گشتم مثل خودم . چیزی کم بود . این بود که چشمهام را گذاشته بودم روی پاهام.

اینطور می گوییم و چطور می کنیم

فکر های ممنوع و احساس گناه ؛ من هر دو را بسیار دوست دارم.

ولی این که اصلا...

شاید فکر می کرد دیگر هیچ چاره ای نمانده. بطری آب را برداشت و سر کشید. صدای مگس می خورد به شیشه ی اتاق و بر می گشت. فکر کرد که اصلا باید همان اول همه چیز را می گفت. نگذاشته بود. مگس افتاد. به دندان هاش توی لیوان نگاهی انداخت و به لیاس کهنه ی زنش که روی تخت بود. چاره ای نمانده بود. دندان ها را گذاشت و مشغول شد. روی پیراهن زنش را خیس می کرد حتما. 

خدافز

چشم هات رو باز کن . کجایی کچل؟ لابد دوباره نشسته ای و داری به تخت ی فکر می کنی و به قول خودت به نامه ای و پیامی و خبری . کچل! تو دیگر چه جانی داری خداوکیلی . کی بهت گفته بود رویت را بکن به خدایی که همیشه آن بالاهاست و فکر کن که او را داری و کسی دیگر . مادرم می گفت:" به کچل بگو چشم انتظار کی نشسته ای ؟" البته خودش نمی گفت . چشمهاش می گفت . یعنی از این دیگر خبر نیاوردن هاش ، معلوم بود دیگر خبری نیست لابد که به درد تو بخورد کچل جان . چی؟ بلند تر بگو! می خواهی بروی یک کاری یکجا گیر بیاوری و همه چیز را درست کنی؟ بی خیال کچل جان . خنده مان ننداز . تو اگر این خودکار و کتاب دست گرفتن را هم بلد نبودی که خیلی معذرت می خوام با الاغ هم هیچ فرقی نداشتی که . که البته آن آقا الاغه هم بلا نسبت شما یک کاری بلد است . بلند شو کچل جان . ساعت خواب . خداییش منتظر کدام معجزه ی بی وقت نشسته ای؟ د آخه لامصب! یک خورده آن کله ی کچلت را بکار بگیر . مثلا من . به چی چی تو دلم را خوش کنم؟ خالا هی تو بنشین اینجا و یک بند، ببخشید ، مستراب بساز و عاشقانه بنویس و بعد بیا بگذار توی این نمی دانم چی چی لاگ و بست بنشین که یک نفر بیاید و بگوید که دلم برای نمی دانم چی چی ات فلان است و نمی دانم چه . بابا کچل جان! تو اگر آدم بودی از همان پنج شش سال پیش می چسبیدی به یک کار نون و آب داری یا درسی چیزی که اقلا حالا همان که می گویی منتظرت است و فلان و بهمان و اینها، دلش خوش باشد . تو رو خدا نگو کچل جان که او به مادیات فکر نمی کند و او دلش را می داند به چی چی دارد خوش می کند و از این حرف ها . به خدا گوشم پر از این چیزهاست . کچل! واقعا بعضی وقت ها می شینم و به خلقت تو فکر می کنم . چی؟ د آگر حکمت داشت که اینطوری آس و پاس نمی شدی تو . اصلا اینها هیچی . توی کچل به درد نخور ، تا حالا نشسته ای حساب و کتاب کنی ببینی چند سال دیگر کار داری تا حداقل پول سیگار و کوفت و کتابت را در بیاوری؟ ماشالا به طلا هم که دست می زنی می شود گه خشک شده . باباجان! اگر تو آدم بودی بعد از پنج سال آزگار دانشگاه را به خاطر هر کوفتی ول نمی کردی و نمی دانم ، انصراف نمی دادی . از اینکه هر بار بنشینم رو به روی توی زبان نفهم و هی حرف بزنم و آخرش حرف هام بشود یاسین توی گوشت ، خسته شده ام . اصلا به من چه . هر غلطی می خوای بخوری بخور . اما از من می شنوی برو راحت بگیر و بمیر . با همه هم خداحافظی کن . والا...



__________________________________________

مرگ نوشت:

زیادی متوقعم. ایراد از من است. شرمنده.کچل رو چه به این چیزها.

صید قزل آلا در آمریکان

"روح پراگ" اثر "ایوان کلیما"  صفحه ی "29" :

"بعضی وقت ها در باره ی زندگی و کارم فکر می کنم ، به ذهنم می رسد که برای یک نویسنده هر تجربه ای ، حتی سخت ترین تجربه ها ، در صورتی که از آن جان به در ببرد ، سودمند است . منظورم فقط این نیست که معمولا هولناک ترین تجربه ها موجب پدید آمدن روایتی بهتر از آن که زندگی معمولی ارائه می کند می شوند . تجربه های نیرومند و استثنایی هنگامی که درست در مرز میان مرگ و زندگی قرار داریم ، یا به عکس ، وقتی سعادت ناگهانی ناشی از نجات  و رهایی را تجربه می کنیم ، با وضوحی بیشتر از هر چیزی در زندگی به شخصیت مان شکل می بخشند . اما تجربیات استثنایی می توانند ذهنمان را مغشوش کنند . اگر از یک نقطه ی انفصال ، از یک خط مرزی ، به جهان نگاه کنیم ، معمولا متفاوت با ادراکی که از آن داریم به نظر می آید... ."


________________________________________________

مرگ نوشت :
1_ همانطور که انتظار می رفت...:
انتظارش را نداشتم کسی بام بیاید، ولی می سم در دقایق آخر بهم ملحق شد. انتظارش را نداشتم اینقدر زود برگردم، ولی خب تمام شد و برگشتم. انتظار نداشتم حدود هفتصد صفحه کتاب را با صدای بلند بخوانیم، ولی خب خواندیم و این شد که شد. انتظار نداشتم از سه تا رودخانه آب بیاید و سیل بیاید و تگرگ و برف و باد و شب برق برود، ولی خب رفت و من و می سم هم اصلا نترسیدیم. دقیقا همانطور که انتظار می رفت، خوب شد که انتظار هیچ چیز را نداشتم.
2_ نمی دونستم این همه آدم پایه ن که به یه خونه ی روی کوه توی یه روستای در حد مرگ ساکت تقریبا خالی از سکنه ی سرسبز بیان. البته مال دفعه ی بعد از همین الان حاضرم اسم اونایی رو که جا می زنن، بنویسم.
3_ "صید قزل آلا در آنجا". "صید قزل آلا در آنجا" شبیه یک کلاغ سه پا توی یک دشت قاصدک پوش روی کوه، نبود.
4_ یک آدم غیر مریض وقتی به یک جای قشنگ می رود، معمولا باید از سرسبزی و قشنگی اش عکس بگیرد. نه اینکه برود به قبرستان ده و از قبر های کنده شده ی خالی اش که همینطور ردیف کنار هم اند آن هم نزدیک غروب و زیر باران شدید و رعد و برق عکس بگیرد.


دور

من رفتم یک جای دوری  . یک خانه ی کوچک روی کوه . کسی نیامد که با هم برویم . یعنی همه کار داشتند . دارم تنها می روم . این پست را نوشتم برای آنهایی که شاید نگران شوند . برای کسی که از روی نوشته ها می فهمد هستم .  چند تا کتاب هست . اینها تمام شود برمی گردم . دعا کنید خانه توی این بارندگی ها فرو نریزد . اعتباری نیست . فعلا .

قرار ما و ابتدای علاقه... _ من اون یکی هم هستم


گفت بنویس ، همینقدری که بدانم هستی . دست بردم کنار میز . سررسید را برداشتم و فی الفور دنبال کاغذی خالی گشتم . خودکار را خواب خواب از روی میز برداشتم . نوشتم : گفت بنویس . خودکارم را به دهان گذاشتم . فکر کردم کدامشان را بنویسم ؟ اینکه هر شب انگار توی کوچه باغ های فوجرد گم می شویم و هزارتا چشم هم که دنبلمان بگردند ، پیدامان نمی کنند که هر دو مان می دانیم توی کدام ورق قایم بشویم تا دست هیچ پدر و مادری بمان نرسد . یا از نیمه شب هایی بنویسم که به بهانه ی راه رفتن و سیگار کشیدن از خانه بیرون می زنم و همیشه ی خدا سر از کوچه ی شما در می آورم .


خودکارم را از دهانم برداشتم و گذاشتمش لای سررسید و بستمش . با خودم گفتم اصلا هیچ کدام را نمی نویسم . میروم رو به رویش می ایستم و زل می زنم توی چشم های همیشه سیاه و قشنگش . بعد وقتی خندید زمان را نگه می دارم و سیر نگاهش می کنم . بعد می بوسمش ، چشم می بندم و می خوابم .

حالا هی بخند...



______________________________________________

مرگ نوشت:

1.کچل اینجا هم می نویسه. البته مراعات کسی رو نمی کنه. اگه خواستید می تونید: www.kachale.blogfa.com(کودک کامل آخرین روز بهار)

2.بعضی ها صبرشان یک عمر باید طول بکشد. ما نباید همینقدر طول بکشیم. باید؟

اوقاتم گه مرغی که می شود...

پایم بلند شد و روی پای دیگرم خوابید. از کیف سیاه و کهنه ، پاکتی بیرون آوردم . درش را خیس کردم و چسباندم . حالا برای فرستادنش به چند تمبر و یک نامه احتیاج داشتم .

________________________________________________________

مرگ نوشت:

داستان، داستان چند نفر بود که باسنشان را روی صندلی فلزی پارک می گذاشتند و با هم دوست می شدند.

آن روز های اولی خوب یادم هست. با هم تئاتر بازی کردیم. شعر خواندیم. داستان خواندیم و سعی کردیم همدیگر را دوست بداریم. روزگاری گذشت. بعضیمان فیلم بازی کرده بودیم. نمی خواستیم شاید، شناخته بشویم. و حالا که فیلم هایمان به ته رسیده بود، دستمان هم رو شده بود. تقسیم شدیم. چهار تا روی آن صندلی، پنج تا این ور و دو نفر هم آن طرف. و بعضی هم که نمی خواستند عده ای از دستشان ناراحت شوند، به همه سر می زدند. سیگارها دیگر مال خودمان بود فقط. تعارف نمی کردیم که نمی خواستیم کسی فکر کند خدای ناکرده داریم پا روی عزت و اعتبار نداشته مان می گذاریم.

دوباره روزگاری گذشت. وقتش رسیده بود عده ای بنا به سیاست های وضع شده، دوباره به آغوش عده ای بازگردند. دست ها رفت توی دست ها و بوسه های آبدار جیره ی آشتی کنان هر کس شد. همه خوشحال بودند اما این خوشحالی پوستی بود که روی تمام دروغ هایمان کشیده بودیم. عده ای تدارک حمله ای را شاید می دیدند و عده ای دیگر به دنبال دفاع بودند. که از قضا همین عده ی مدافع، گروه شکست خورده ای بودند که انگار به نداشته هایشان سرشکسته بودند و خودشان هم خودشان را می زدند.

اما حالا زمانی رسیده که کلاغ ها شروع کرده اند به ریدن. وقتی می رسیم اول روی نیمکت را نگاه می کنیم تا ببینیم کجا پر از گه کلاغ است و کجا نیست و همانجا می نشینیم. و همگی شاید می ترسیم از روزی که منتظر هیچ کس نباشیم و کلاغ ها مدام روی سرمان برینند.

چند ساله بود؟!

با زنی پیر خوابیده بود او. کنارش. روی بازوهای پهن و نرمش، سرش را گذاشته بود  و نگاه می کرد. بالا می رفت. پایین که می آمد، چشمانش بسته می ماندند و نفس داغش می خورد به عرق های روی پیشانی زن و خنک می کرد زن را. آرام می گرفت. عروس پیرش، هم سرد بود و هم گرم. خسته می شد. با زنی خوابیده بود او که انگار نه می گذشت و نه می ماند. موهایش گاهی سبز می شد و سفید و شکوفه می زد.

زن را برگرداند. حالا داشت آن رویش را می دید. روی کفل زن خط بود. جای بریدگی ، خوردگی یا جراحت. خط ها را شمرد. هشتاد و هفت خط. نمی دانست عروس پیر هرجایی اش، کی می میرد. دراز کشید. رنگ صورتش را عرق ساعت ها و روزها برده بود. خیس بود او. چشمانش به هم آمدند. عروسش غلتید و افتاد رویش. زن را نگاه کرد. پرسید: "چند ساله ای؟ " . عروسش گفت: "هشتاد و هشت " و خنده ای کرد. صدایی بر می آمد از گلوی عروسش که انگار توی دالانی که چندین سال طولانی بود، می پیچید. با زنی پیر خوابیده بود او که به اندازه ی یک قرن کهنه بود. زنی که هیچ بهاری نمی توانست آرایشش کند.

تنه ام به باد گیر کرد

 بانو از دور می رسد . پاهایش به کوچه می خورد و برگ برگ می شود زمین . حالا هفت میلیارد آدم روی خاک خوابند و تنها بانو گهواره ی کودکی ام را می تکاند . انگار همیشه کودک خواهم ماند . کنارم می نشیند و حرف می زند برایم . یادم نمی رود .

و تو امضای سنجاق قفلی ات همیشه پایین تمام شعر هاست...


________________________________________________________

مرگ نوشت :

 اگه قراره با تو باشم ، حاضر نیستم بقیه اش رو بدم .



مهتااااااااااااااااااااب لالا ، گنجیییییییییییییییشک لالا...

گهواره ام را کاش کسی تکان می داد . من بچه ام هنوز و خیلی خیلی خوابم می آید . و از تمام خوبی های بی دلیل بدم می آید . آهای جماعت ! من فقط دو ماه شیر خورده ام و به اندازه ی تمام افریقا گرسنه ام . من گرسنه ام و خوابم می آید . و هیچ کس را نمی شناسم ، که گهواره ام را تکان دهد . اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

گوشت صورت گوساله : کیلویی 4000 تومان .



گوشت بره : کیلویی 6000 تومان .

مرغ :

میوه :

آجیل :

لباس :

حبوبات :

برنج :

قبوض :

دختر دم بخت :

پسر دانشجو :

و

ماهیانه 40 هزار تومان .

زندگی شیرین است برادر . به شیرینی دخترانی که به انتظار مشتری اند و پسرانی که غرق در افیون . و امثال ما فقط بلدیم چس ناله کنیم .

آخ که چقدر خوش می گذره زندگی . نه؟؟؟

رفاه عمومی

آهای ! بخوابید ! شهر در امن و امان است به خدا ! آهای !

آهای ! بخوابید ! آسوده و راحت بخوابید ! آهای !

شهر در امن و امان است به خدا !

به خدا ؟


___________________________________________________

مرگ نوشت :

1 . منتظر خبرای خوبم محمد سعید .

خب منم همینطور . پوسیدم تو بی خبری .

2 . توی جامعه ای زندگی می کنیم که فیلتر شده ی وقایع روزمره ی کثافتش توی ذهن من می شه یه چیزی مثه پست قبلی .

3 . اگه فکر می کنین از مطالبی از این دست ضربه ای می خورین یا از خوندنش به احساسات لطیف و نازتون لطمه ای وارد می شه ، می تونین نخونین .

4 . فکر می کنم حداقل توی محیطی مثه وبلاگ آدم نباید هیچ پرده ای روی خودش بکشه دوست پیاده ی عزیز .

5 . عینک خوشبینی هم خریداریم . چون مال ما شکسته .

می شه داد زد ، آهای مردم ! کلا به تخمک

1 .

_ حاجی چن وقته یه جوری شدی .

_ من ؟

_ نه من .

_آهااااان .


2 .

_ دپ به زبان آلمانی ینی احمق .

_ جدی ؟

_ تو بمیری .

_ ...


3 .

_ یه جوری ام .

_ منم یه جوری ام .

_ نه ! من اونجوری نیستم .

_ منم همینطور .


4 .

_ I love you

_ منم تو رو اندازه ی یه باکس کاندوم دوس دارم عزیزم .

_ اوه چقدر چیزه ...

_ با شکوه .


5 .

_ سعید یه دور دیگه بریم ؟

_ سالی که نکوست ...

_ گوته باخ...

_ منم همینطور .


6 .

_ اومد؟

_صبر کن الان ...

_ نریزی رو من ...

_ بگیر اینو ...


_____________________________________________________

مرگ نوشت :

وقتی همه چیز رو اینقدر واضح می بینیم ...

_ خفه شو .

هر طور که باشی...

صبح که می زند ، دستت را می گذاری روی بالشم و آرام می خزانی اش روی صورتم . صبح که می زند ، اول دستی به موهای لخت و سیاهت می کشی و بعد ، بی آنکه بپرسی دوستت دارم ، می بوسی ام .

اصلا خواب رفته ام که تو ، صبح که می زند ، بیدارم کنی . بلند می شوی و توی آیینه نگاهت می کنم . روی عسلی کنار تخت می نشینی و پایت را می گذاری لبه ی تخت و با صدای خواب آلوده و معصومت می خوانی :

گندم

       گل گندم

                    گل گندم

                                   گل گندم        

                                                      زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم

...

نشسته ام چار زانو روی تخت و تو کنارم لمیده ای . این وقت ها تمام ذرات خاک زمین به تخت دو نفره مان حسادت می کند . می خندی و دندان های خرگوشی ات خواستنی ات می کند . سرم را کج می کنم طرف تو ...

پدرم در اتاق را باز می کند . می گوید : " بلن شو...اذون گفتن..نماااااااااز... " می نشینم . چار زانو . تختم یک نفره شده و تو ، حتما جای دیگری خواب می بینی .

شهر دور

با اتفاقی که افتاد ، فکر می کردم تا مدت ها قید تئاتر را بزنم . فکر می کردم دیگر از هر چه بیان و بدن دور شوم تا چند وقت . که وقتی یک ماه و نیم زحمت بکشی و آخرش ببینی زحمات چند ماهه یا چند ساله ات بر باد رفته ، خب راحت نتوانی هضم اش کنی . فکر کردم حتما یک جای کار ما می لنگیده حتما . و الا کار کردن برای همه رزومه ی مشخصی باید داشته باشد و چه کارنامه ای بهتر از حدود چهارده پانزده اجرا در شش هفت ماه . اما باید چیزی می بود که اینطور یکهو گروه از هم باز شود و زحمات بر باد رفته .

این چند روزی که همه اش توی فکر این قضایا بودم ، به نتایج جالبی رسیدم . گاهی وقت ها یک اتفاق تلخ آدم را به خودش می آورد . شاید راهی باز شود که من و امثال من که هنوز مبتدی هستیم بتوانیم به پیشرفت نزدیک شویم . دیشب برای یکی از دوستان چیزی شبیه این حرف ها را کامنت کردم .

البت که خیلی از بچه های کار پل اولین و آخرین کارشان بود ، اما ما ایستاده بر آرمانی که خیلی ها قبل از ما شعارش را دادند ، ادامه می دهیم . تئاتر برای همه است . خیلی ها انگار فراموششان شد و ظاهرا از تئاتر متنفر شدند . خیلی ها هم در خیال اجرا توی بزرگ ترین سالن های کشور ، خوابشان برده .

بادبادک بی دنباله ای روزی گذشت و نوشت : کار نابلد ها گروهشان پابرجاست و کار بلد ها گروهشان ناپایدار . حرف خوبی بود . ولی ما شاید نابلدانی بودیم که گروهمان هم نماند . حالا اما ما هر چند نفر که هستیم ، داریم یاد می گیریم که تنها باید ادامه داد ؛ با گروه یا بی گروه .

از اینجا به تمام کسانی که معتقدند تئاتر برای همه است : ما هیچ وقت تمام نمی شویم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ نوشت :

۱ . فکر می کنم مثل کامیون کهنه ای باشیم ما ها ، که پشتش نوشته بر چشم بد لعنت . که چشم خوردنمان هم ملس است .

۲ . تشکر شخصی من از :  مصطفی مهریزی ، میثم فروتن ، مصطفی میرجانی و مهدی شکارچی . بخاطر اینکه هر کدام گوشه ای از کار را گرفتند توی این چند وقت.

۳ . فهیم آصف که علاقه و صداقتش به من امید می دهد .

۴ . از بعضی هام که مرد نبودند و روی حرفشان نایستادند تشکر می کنم ، زیرا که باعث شدند فرق مرد و نامرد هنوز مشخص بماند .

۵ . ادامه می دهم . هر کی که مرد اش است ، یا علی .

جوراب های سوراخ

چند وقت بود می خواستم مطلبی برای رفیقی بنویسم که خیلی دوستش می دارم . و می خواستم از راهی بنویسم که دارد می رود و مرد می خواهد این راه را رفتن .


تقدیم به ابن شمس علی ، ترک دوست داشتنی : حمید محمدی

از جاش بلند شد و چند تا فحش آبدار نثار روزگار کرد . صبحانه که نه ، نان را گاز زد و در را بست . بند کفش ها را که می بست ، به سیگاری فکر کرد که حتما نرسیده به خیابان روشن می کرد . و در آن ساعت کسی توی کوچه نبود که به گوش پدرش برساند .

دست توی جیب برد و اسکناس دیشبی را لمس کرد . قرار بود پول سیگار و چایی و کرایه ی شبش باشد . کوچه را پیچید توی خیابان و کام گرفت . گیتارش را دید که گوشه ی خانه ی استادش خواب بود هنوز .

گوشی اش را نگاه کرد . 06:12am . خیابان دراز بود و آدم ها ، همان آدم های دیروزی . روبوت هایی که سر  دقیقه ی دیروزی از خیابان رد می شدند یا گاری شان را به کناری هل می دادند و یا موتورشان را می انداختند روی جک . با خودش گفت این تکرار هر روزه هر چقدر هم که چندش آور باشد ، چیز بیشتری از روز قبل عایدش می کند . 

جلوی خانه ایستاد . چشمانش را از کوچه ی خلوت کند و به در چسباند . باد پیچیده بود توی شال گردنش و انگار داشت برای پشت سرش دست تکان می داد . زنگ زد . حالا او از سحر گذشته بود و داشت به آهنگی فکر می کرد که می خواست او را بنوازد ...

کاش جای دیگری بود و ...

امشب بعد از هشت ماه گریه کردم . دیشب خواب دیده بودم و صبح که بلند شدم , دنبال تعبیری می گشتم از گذشته برایش . که می ترسیدم از اتفاقی که دوست نداشتم بیفتد و نمی دانستم چه بود . حالا بعد از اتفاق , دلم گیسوی شماطه دار باد می خواهد و کتری چای تفتیده و دریا و شانه ی عاطفه . حالا بعد از اتفاق , دست هایم را می گذارم روی صورتم و به شانه هایم که بالا و پایین می روند تسلی می دهم . 

کاش جای دیگری بود و کاش اصلا جایی . ما مگر چه می خواستیم غیر از جایی برای نفس و آواز بی دلیلمان گوش شنوایی نداشت . حالا حالم خوب نیست و می دانم . می دانم که زورم فقط به صفحه های سفید سررسید می رسد . حالا بیشتر از هر وقت دیگری عاطفه می خواهم عاطفه ! نه مگر ما بجز دعا چیزی گفته بودیم که حالیه هیچ کس نشد . دلم می سوزد . کاش جای دیگری بود و اصلا جایی .

بانوی دی ماه من ! کاش خستگی ام را تو می تکاندی . که دلم گیسوی شماطه دار باد می خواهد و ...

____________________________________________________

مرگ نوشت :

1 . آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والا .

2 . کاش آدمی را وطنی بود که می شد همچون بنفشه ها با خود ببرد .

3 .برادر جان ! دلم تنگه .

شوكران

ما به شولاي سپيد تو ارادت داريم

    ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم

________________________________________

سيد با لباس سپيدش . از كوچه هاي باران .

آن شراب مگر چند ساله بود ...

بیست و چهارم بهمن . سالمرگ فروغ . و این را خیلی ها می دانند و خیلی های دیگر می گویند و چیزی که هست , مظلومیت این تنها بزرگ زن هنر ایران است که دل آدم را می سوزاند . بهره برداری های افراد معلوم الحال که با پوسته ی فروغیسم به ادبیات ما نفوذ کرده اند و با استفاده از نام فروغ و ژست هایی که خود منسوبش می کنند به فروغ فرخ زاد , جنس های بنجل خود را به بازار آشفته ی هنر این روز ها عرضه می کنند .

از طرف دیگر , کتاب های مدرسه یادم می آید و جای خالی فروغ و شاملو . دوران دبیرستان . که هر چه نگاه دیوان فروغ می کردیم , بیشتر دلمان می رفت و انگاری جهل مسئولین کتاب های درسی هم تمام نمی شد . 

اول با شعر های اولش و بعد تولدی دیگر و بعد که تمام نمی شد هر چه می خواندم . و حالا هم دوای شبهاییست که وا می مانم , دیوانش .

کاشکی ما می توانستیم بفهمیم فروغ را و ایثارش را . آنگاه که همبستر مردی از خاک و پایین شهر , خدا را معنی کرد .



ای هفت سالگی

ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت , در انبوهی از جنون و جهالت رفت

...

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس می کشید

و مرگ آن درخت تناور بود

که زنده های اینسوی آغاز

به شاخه های ملولش دخیل می بستند

و مرده های آنسوی پایان

به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش , ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند...

و هر سازی که می بینم ...

اینها هیچ کدام با هم نمی خواند بچه ها . و هیچ ربطی هم نمی تواند به سردی هوا و زود بسته شدن پارک داشته باشد . می بینی می سم ؟! می بینی ماما ؟! ما همگی اسیر شدیم . و شاید اگر این خشکی سلام و علیک و شوخی های زورکی نبود , دیگر هیچ . دلم تنگ شده بچه ها ! آن وقت ها اگر کسی منتظر می ماند , خوشحال بود لااقل که کسی هست حتما . دلم تنگ شده بچه ها ! بیشتر که توی روی هم می ایستیم , بیشتر که شوخی هامان بسته می شود به حرف و بیشتر که لبخند نمی زنیم , بیشتر می ترسم .

شاید هیچ کس دیگر هوای دیدن پیرمرد آلزایمری را نداشته باشد که تمام بچگی هایش را توی باغ های صفائیه دویده . هیچ کس دلش تنگ نمی شود برای پسرش میتی و دوستش ابولفرض .

می خواهم استعفا بدهم . انگار حال خراب ما که به چرت و پرت نشانش می دهیم , سر خوب شدن ندارد . می خواهم بروم مثل یک دیوانه توی خیالی دور , با چشم های زل , گم شوم . شاید آنجا دیگر پارک بسته نباشد و همه برای هم ...

کاش کلاغی روی سرم می ر ی د باز...

_______________________________________________

مرگ نوشت :

1 . از دست این همه چس ناله .

2 . من از این همه غریبگی می ترسم .

3 . ع . ن ! کاش تو بودی و تنهایی شب ها نه .

لیمو شیرین

تا انتظار خط های مرا , چشم های تو می کشند , دچار ترین مرد زمین خواهم بود . حالا هر چه . که اگر باد می آمد آنروز و تو نبودی و نمی دانم چه . تقصیر را به گردن هیچ شیر پاک خورده ای آویزان نمی کنم . که هر چه بود از سیاهی چشم تو بود و این دل بی قرار من .

مهربانی این باران را به فال نیک خواهم گرفت . روزی تو خواهی آمد ...

همه چی به ما می خنده یره 3

چای ات را بخور ! و به صدای گوز پسری گوش بده که روزی شاعر بود و حالا با گوشی یک میلیونی اش با زن های شوهر دار بسیاری می خوابد . چای ات را بخور ! و به چشم های خیره ی من نگاه کن که معلوم نیست به شب تولد کسی فکر می کنم و مغازه های بسته و باز گل فروشی یا به پاکت خالی سیگار روی میز و جیب پاکم .

چای ات را بخور ! همین خوب است ...

و ناگهان پستچی , و ناگهان خواب انگاری ...

برای  ع . ن



رسید و دستهاش را گذاشت روی پیشانیش . سرمای دی ماهی من , دستهاش یخ کرده بود و سرخ می زد . چادرش را , دی ماه من , گذاشت روی چوب لباسی ایستاده در اتاق و کنار بخاری ایستاد . داشت نگاه می کرد . لبهای نازکش باز شدند به صحبت و خنده . که انگاری از جوب پریده بود و شیطانی کرده بود و تا خانه دویده بود بانوی دی ماه من . زانوهام را جمع کردم میان دست ها و دست هاش را گذاشت روی گونه هام . گرم بود دست های دی ماهم . می خندید . و این همه بود و دیگر به کسی چه . نامه اش را نوشت . سه خط . و داشتم هی نگاهش می کردم . روزنه ای هم آفتابی تنبل انداخته بود روی صورتم . ع . ن بود . هست ...

مهبل

نگاه کن !

سنگین ترم می کند این راه رفتن . وقتی کفش هایم نای کشیدن ندارند و چیزی درونم می لولد انگار . می خواهم مثل ماده گربه ای که سرطان اش را به دنیا می آورد و بچه های مرده اش را می خورد , سبک شوم .

نیست

پسر بدی نبود . بعضی وقت ها می آمد و می نشست کنارم , سیگار می کشید , چای اش را می خورد و بعد با همه خداحافظی می کرد و می رفت . درست اگر یادم مانده باشد , از بیست و چهار پنج سال پیش می شناختمش . اینطور که حالا شده , نبود . قبل ها بیشتر خوشم می آمد ازش . فکر می کنم باید گیرش بیاورم و بنشینم باهاش مفصل صحبت کنم . یک روز بالاخره یک کاری دست خودش می دهد با این ندانم کاری هایش . یک کمی فهمیده تر که شد , صدایش می کنم شما هم ببینیدش باز . فعلا...

کچل کچل کلاچه...

 سرم رو می چسبونم به شیشه ی ماشین و چشم هام رو کنار پیاده رو ها آروم آروم راه می برم . بوی مردمی میاد که انگار فرسنگ ها سال ازشون فاصله گرفتم . که انگار هفت ها پشت غریبه اند و من از یه سیاره ی دیگه واسه شناسایی شون اومدم . فکر می کنم سادگی بچگونه ای که توی رفتار همه ی مردم شهرم می بینم , انگار فقط یه رویه ی نازکه و وقتی بهشون نزدیک می شم رنگش رو از دست می ده . نه . مردم شهر و شهر های ما انسانهای خسته ای هستن که سادگی , به کلاه سر همدیگه گذاشتنشون هم سرایت کرده و حتی خودشون هم می دونن که ناچاری , خیلی از چیز ها رو توجیه کرده . تنه ی چشمام که به پیره زنی می خوره که چشم از چشم هام بر نمی داره , هدفونم رو از توی گوشم در میارم و پیاده می شم . بوی مغازه ی سیرابی , بوی پیاده رو های خاکستری صفائیه و بوی عطر فروشی ها و تخمه فروشی ها , انگار توی تمام پیاده رو های دنیا پیچیده . پیره زن از کنارم می گذره و هوس کله پاچه می کنم . قدم هام رو کند می کنم . حالا صدای شهر رو می شنوم . می فهمم چند سالی حداقل هست که با برچسب روشنفکری , فاصله گرفتم از عادی ترین و غیر عادی ترین آدم های دنیا . شونه هام رو بالا می ندازم و آرزو می کنم که دیگه از اینی که هس , بیشتر قد نکشم . من دوست دارم هم قد همه ی مردم راه برم . ما تماشا کنان خودمون اگه بودیم به خدا این همه جای پا نبود روی آدم ها . ماها انگار رد شدیم از هم ...

ايستاده

بيا ره توشه برداريم

                   قدم در راه بي برگشت بگذاريم

          ببينيم آسمان هر كجا

                                آيا

                                  همين رنگ است...


گروه تئاتر دور شهر در حال تمرين كاري براي اجراي صحنه اي است ، تقديم به آنها كه خوشحال مي شوند و آنهايي كه نمي شوند . ما با همين چيز هاست كه زنده مي مانيم . مي دانيد...؟!

بتادین

ببخشید که از ماشین که پیاده می شوی نگاهم می افتد به باسن بزرگت . ببخشید که اگر راه می روی دوست دارم باد بیاید . ببخشید که توی لفافه می خواهم بگویم ما تنها پسران دنیاییم که می توانیم از روی چادر , سانتی متر دور کمرت را بی هیچ کم و کاستی حدس بزنیم . اشتباه نکنید . این پست به هیچ مسیری نمی خورد . فقط زخم سرم عمیق شده و کرم هایش را دارم می ریزم بیرون . بوی تعفن بدی هم می دهد . هیچ کس از یک جعبه پر از فیلم های پورنو چیز بهتری در نمی آورد . و بچه هایی که قرار است توی فاضلاب بزرگ شوند . آخیییییییییش...

______________________________________________________________


 1 _  بالاخره بدون هیچ ترسی صفحه کلید را لمس کردم .

 2 _ ببخشید که به خودم مربوطه .

 3 _ نه چشم ضعیف می شود نه جایی درد می گیرد .

 4 _ خود   کفایی . ( حرف دل خیلی ها که نتوانسته یا نخواسته اند بگو یندش . )

دایناسور

از همانجایی شروع شد احتمالا , که دور یک میز نشستیم و فکر کردیم داریم منقرض می شویم . ما به دنیا آمدگان سال های شصت تا شصت و پنج که از قبل و بعدمان هیچ خیری عایدمان نشد . قبلی هایمان که انقلاب کردند و جنگیدند , بعدی هایمان هم شدند تین ایجر های عشق کافی شاپ و دختر و پسر بازی , که روشن فکری شان ختم می شد به قهوه ی تلخ تلخ تلخ . بعدا که این فکر تنهایی کلافه مان کرد چاره ای بجز چس ناله پیدا نکردیم و بند کردیم به شعر و داستان و هرچه زباله بود بار زمین کردیم و زمان . بله , فکر می کنم از همانجایی شروع شد که عاشق شدیم و رسیدیم به اینکه فقط فکر می کنیم عشق را . اینکه حتی خودمان هم تحویل نمی گرفتیم خودمان را . توی حرف هایمان هزار تا راه در رو می گذاشتیم که محکوممان نکنند قبلی ها و بعدی ها .
توی گوشمان می پیچد انگار همیشه , که فردا هم روز خداست . نمی دانم این خواب کی تمام می شود . انگار باید از همانجایی که شروع کردیم , تمامش کنیم و یک قهوه ی تلخ سفارش بدهیم و بعدش به اخبار جنگ گوش کنیم و دنبال یکی بگردیم که شماره مان را حفظ کند . کاش یکی پیدا می شد که بیدارمان کند . خودمان که نمی شویم انگاری...

بستر بیداری کاغذ

نوشته که تمام شد فهمیدم با پاهایم دویده ام میان کاغذ و چیزی جز رد پای این راه بدون انتها تویش نیست . کفش هایم را دوباره واکس زدم و فکر کردم دست خالی خوب نیست . یک پاکت پر از اسم و عکس را دادم به خواب هایم . حالا فکر می کنم تعبیر رفتن از خرداد برگشت به دی ماه است . و فهمیدم امسال هم سیزده دی یکسال به آنچه می پنداشتم زندگی ست اضافه کرد . حالا جوابم را باید از زیر زبان سرما بیرون بکشم . سلام آقای مرگ.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ من نمی دونم چی ولی اگه شما می گین ٬ باشه مبارکه . ولی خیلی دماغ سوزی داره آدم ندونه چیو دارن بهش تبریک میگن.

۲ـ ویرایش یه مطلب بعد از آپ شدن غیر اخلاقی است . شرمنده .

۳ـ شما دعا کنین عمر اون زندگی ( نه این زندگی ) صد ساله بشه ٬ بعد اگه شد تبریک بگین .

۴ـ مرسی