معامله...
یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت . ملتی که یک وقتی آشنا هم بودند . هر جور آشنایی . تمام شدن این گشت و گذار هم یک حس آمپولی خوشمزه ای دارد . درد تخمی توی باسن ات می پیچد و حالا که تمام شده همراهش خوشحالی . هر بار هم به خودت می گویی زودتر برمیگردی . اما برای چی . برای تگری . برای استفراغ . ولی کو...؟ کو چیزی که به تگری ات بیاندازت . همان بوی قدیمی می خورد به دماغ ات و یاد یک چیز بخصوصی می افتی . باید تمام شود یک وقتی... .



