داستان من و زنم و بچه ام حمید
بهش می گویم زنیکه ی جنده! این درست نیست اصلا که جلوی بچه دوست پسرت رو بر می داری میاری خونه شروع می کنی باهاش لاس خشکه زدن . می گوید خفه شو . حمید یک گوشه نشسته ناخن می خورد . می گویم کو شامت . می گوید وقت ندارم خودتون یه چیزی کوفت کنین . دارم با احسان می رم بیرون . احسان دوست پسرش است . بعد حمید می گوید بابا! نمی فهمم شماها چرا دارین با هم زندگی میکنین . بیست سال آزگار . می گویم خفه شو !پسره ی مادر جنده! گریه اش می گیرد . مادرش از تو حمام داد می زند سعید! بیا موهای پامو بزن . بدوالان احسان میاد . می گویم حمید! بابا پاشو برو موهای پای مامانتو بزن . زنم که از حمام می آید سینه اش پر از مو و پاهاش بریده بریده ولی بی مو است . حمید با گریه می رود توی اتاق و در را پشت سرش می بندد . زنم لباس ها را پهن می کند و سیگار می کشد . من با یک زیر شلواری راه راه و یک کت نشسته ام رو مبل . می گویم یه چایی می ریزی مسعود ؟ مسعود زنم است . می گوید خفه شو! اه ! بچه رو چیکار داری .؟ بعد وقتی ساعت ها از ما می گذرد ماها می فهمیم سیگار هایمان تمام شده و طرح مسعود نا تمام است . من هم می روم روی رمانم کار می کنم . حمید هم توی اتاق توی دستگاه همایون گیر کرده . هیچ کس مطرود نیست . می فهمیم زندگی از چیزی که می گفتند خیلی خیلی می تواند بهتر باشد . حمید و مسعود و من داد می زنیم آآآآآآآآآآآی خارو مادرتو گاییدم که دار... . من و زنم و حمید خیلی خوشبخت تر از همه ایم لابد.