عاشقانه ای یرای یک آدمی که چار دست و پا به طرف ما می آمد تا ما را بخورد

 

وقتی هیچ وقت نمی خواستی بلند شوی بلند شده بودی و بعد اش دستت را می بردی بالا . صدای مزاحمی نبود تا ما از همه چیز به راحتی سر درنیاوریم . بعد همه ی ما می ریزیم توی خیابان . انگشت ها را می خوابانیم روی هم و همه با هم ها می کنیم .

وقت ها ی مه ، دوستت دارم  !

وقت های بی وقت حش وهر وقت دوستت دارم ا !

وقت های بی زن دوستت دارم ا !

قبول می کردی که همه ی ما همجنس باز نیستیم و باز بروی دست ها و پا هات به طرف ما می آمدی .

به خاطر همه ی دست ها و پا ها که توی خون ، دوستت دارم  !

به خاطر همین خوشحالی امشبت و اینکه همه ی ما را گول زدی و تو اصلا فلج نیست دستت ، دوستت دارم آ !

رضا می گفت محکم تر از این هم می توانید بزنید ، ما شما را محکم تر از این زده ایم ژ!

ژ! دوستت دارم به خاطر اینکه ما گرگ و تو بره . آنوقت تو ما را خورده بودی . امروز . دیروز . هر روز .

اما  ! کاش کمی بره های دوروبرمان می فهمیدند . نه ؟  ؟

داستان من و زنم و بچه ام حمید

بهش می گویم زنیکه ی جنده! این درست نیست اصلا که جلوی بچه دوست پسرت رو بر می داری میاری خونه شروع می کنی باهاش لاس خشکه زدن . می گوید خفه شو . حمید یک گوشه نشسته ناخن می خورد . می گویم کو شامت . می گوید وقت ندارم خودتون یه چیزی کوفت کنین . دارم با احسان می رم بیرون . احسان دوست پسرش است . بعد حمید می گوید بابا! نمی فهمم شماها چرا دارین با هم زندگی میکنین . بیست سال آزگار . می گویم خفه شو !پسره ی مادر جنده! گریه اش می گیرد . مادرش از تو حمام داد می زند سعید! بیا موهای پامو بزن . بدوالان احسان میاد . می گویم حمید! بابا پاشو برو موهای پای مامانتو بزن . زنم که از حمام می آید سینه اش پر از مو و پاهاش بریده بریده ولی بی مو است . حمید با گریه می رود توی اتاق و در را پشت سرش می بندد . زنم لباس ها را پهن می کند و سیگار می کشد . من با یک زیر شلواری راه راه و یک کت نشسته ام رو مبل . می گویم یه چایی می ریزی مسعود ؟ مسعود زنم است . می گوید خفه شو! اه ! بچه رو چیکار داری .؟ بعد وقتی ساعت ها از ما می گذرد ماها می فهمیم سیگار هایمان تمام شده و طرح مسعود نا تمام است . من هم می روم روی رمانم کار می کنم . حمید هم توی اتاق توی دستگاه همایون گیر کرده . هیچ کس مطرود نیست . می فهمیم زندگی از چیزی که می گفتند خیلی خیلی می تواند بهتر باشد . حمید و مسعود و من داد می زنیم آآآآآآآآآآآی خارو مادرتو گاییدم که دار... . من و زنم و حمید خیلی خوشبخت تر از همه ایم لابد.

که آفتاب...

 

که آفتاب روزی

که آفتاب روزی

که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید...

گفتم تمام تخته های دنیا را باید آتش بزنیم تا پیداش شود . سر به زیر بود . گفتم اینطور تا صبح حتمن یخ می زنیم . دست از دور بلند کرد . دوید . گفت چه خوب شد دیدمتان . سرد بود . برگشتیم . اسماعیل هنوز کنار پیت نشسته بود و سوت می زد . و ما دور شدیم . آنقدر دور که سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس کنار پیت پیدایش نشده بوده و اسماعیل همانطور نشسته ، مرده . سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس از طرف خورشید نمی آمد . و ما فریب خورده بودیم . مثل تمام اسماعیل ها...

شاعری متولد نشده بود هنوز . سی و پنج سال اش بود...؟؟؟

معرفی :

شهروند شکنجه ۱  هستم . مهمان خوانده نا خوانده ی سلام آقای مرگ . کتاب صومعه ی من است . جایی که در آن به تواضع و خاموشی سکنی گزیده ام . جایی که در آن سوگند رهبانیت خورده ام ، عهد پاکدامنی بسته ام . دوست دارم تلقی و تعبیرم را از زیبایی ، عشق و مرگ با شما در میان بگذارم.

خودمانیم خب. این هم از این .

 

مثل اینکه داری شلوارت را در می آوری گوشه ی خیابان بشاشی ، دختری دستت را بگیرد و بگوید آی لاوی یو... . همینطوری شد که قید همه چیز را زدم . حتی شام بچه ها . بچه های همیشه دیوار و ما چند نفر و شیخ .