یعنی می شود وقتی تکه تکه حرف ها در نیمه ی این بی نیمه باز ...

به می سم فروتن و صدای شیونی که از گوش هاش رد شد.

 

نشسته روی قبر و زار می زند . پیرزنی است که توده ی زمخت و سفیدی زیر چادر رنگ و رو رفته ی سیاه اش مانده و از جلو که نگاه می کنم ، خطی سفید پیداست . دست می کشد روی سنگ صاف که فقط چهار خط متقاطع روی اش تراشیده اند . داد می زند : " پسرم... " و دوباره شیونی می کند و سجده می گذارد روی قبر . دنبال نام می گردم . اما هیچ چیز بیشتر از چهار خط نمی بینم . آن هم واژگون است . ستاره ای که خط های یک طرف اش را ندارد . می گویم : " مادرجان ! شب که نیمه ای ندارد . اما اینجا تاریک شده . بلند شو و جول و پلاست را جمع کن . شر را بکن . "  می گوید : " این قبر هیچ زیری ندارد . می خواهی برو نگاه کن . می روم . صبر کن . " حرف ها را خورده نخورده میان گریه ی زنگ دارش می گوید . می دوم با لب های بسته و با شتاب تا گونه هایم روی استخوان صورتم بلرزد . می رسم به انتهای قبرستان و از راه پله وارد سردابی می شوم . قبرستانی است واژگون شده . استخوان ها پیدا و سنگ ناپیدا .

می پرسم : " اینجا یعنی زیر قبرستان ؟ یعنی سقف این سرداب نمور می شود قبرستانی که پیرزن مو سپید روی اش می گرید ؟ خاک زیر پایم یعنی سفت است ؟ یقین که تو روی نیمچه خاک و هوای زیر سرت سال هاست که به خواب رفته ای و هر شب ، هر شب بی نیمه به انتظار اشک پیرزن مو سپید هستی . سردت نمی شود توی نموری اینجا و هوایی که از پلکان خرابه می آید و از قبری خالی ، خالی می شود ؟ "  نوزاد ِ به هم پیچیده ، خموده و خواب میان قبر که استخوان اش پیداست و سر کج و کوله ی بی مو و صورت اش به سینه اش کشیده شده ، می گوید : " پیرزن گریه نمی کند . شیون نمی کند . می خندد . هوار می کند . شادی از زیر ناف چروک اش بالا می آید و می رسد به گلوی اش . گلوی پر از رگ و ریشه اش . نمی بینی می چکد ؟ "

چک و چک . از کنار قبر ، از کنار استخوان پای نوزاد راهی باز می شود و قطره قطره می چکد روی زمین زیر قبرستان .

کنار پیرزن می ایستم . رو به روی اش می ایستم . اما نه پشت پیرزن که باد می خورد توی صورت پیرزن و بوی رسوخ کننده ای را می برد به هوای پشت سرش . سرم را می چرخانم . می گویم : " نوزادت... سر از پا نمی شناسی ؛ ها ؟ " شلوار پر از گل و بوته اش را تا زانوان لرزانش پایین کشیده و باد حالا ران های سفید و چروکیده اش را می مالاند . دست اش را گذاشته پایین ناف اش . فشار می دهد و شاش غلیظی بخار کنان از میان پای اش شره می کند روی قبر . دست می کشد روی موهای سفید اش . موهایی که از زیر چادر بالا زده اش بیرون اند . می خندد . پره های دماغ اش توی سیاهی می لرزند . دست می گذارم روی دست هاش . می گویم : " مادرجان ! شر را بکن . پس اش بیانداز . این شب نیمه ندارد . جول پلاست... "

می دوم میان خالی زیر قبر . نوزاد می لرزد . می دوم میان قبرستان . تاریکی مانده و پیرزن با چادر سیاه و رنگ و رو رفته اش پا کشان دور می شود . دستی روی شانه ام می خورد .

برمی گردم . سگی آتش گرفته می دود میان بیابان . کنارم کسی با دستی که بر شانه ام زده بود ایستاده و نگاه می کند . می خندد . لبخندی که تمام بیابان را گرم می کند . سگ ناپدید شده . شادمان و همچنان محکم ، که گونه هایم بر استخوان صورتم بلغزند ، می دوم به سرداب زیر قبرستان . نوزاد نمی لرزد . می گوید : " چه خوب که رفت پیرزن . مادرم . به حرام مرا آبستن بود . از کسی که دستی زده بود روی شانه اش . در شبی که نمی دانم... " می گویم : " نیمه نداشت . " می گوید : " نیمه نداشت . صدای جشن نیست که می آید ؟ مادرم انگار آبستن به حجله رفته . با پدری بیچاره که چماق بر سر من می کوبیده توی حجله . صدای عروسی نیست ؟ حجله را می آوردند انگار . "

روی ستاره ی نیمه ی قبر می ایستم . گرم . کنار کسی که دیده ام مردی بوده با لباسی بلند و تاب دار . توی باد . می گویم : " بوی شاش نیست دیگر . بوی کندر و کافور است . حجله می آورند . نوزاد گفت . "  می خندد . می دوم میان بیابان . سایه ام توی توی تاریکی افتاده روی قبری که اسم ندارد .

زنی با موی سیاه ، البته زمخت ، زیر چادری سفید می رقصد . مردی نشسته لخت میان تخت . جمعیتی با دست های بر دهان ایستاده پشت درب حجله که باد می خورد ، منتظر صدایی هستند . زن می نشیند . دست روی سر می گیرم . شادمانه به سرداب می روم . خوشحال که خوابیده بر هوا و خاکم . دست می گذارم روی سینه ام . می گویم : " سلام آقای... " پوست از صورتم می افتد توی تاریکی زیر قبر . خم می شوم . لب هام تکه تکه می شوند روی زمین . می گویند : " مرگ . "

این نوشته هیچ ربطی به بیست و چهار سال گذشته ام ندارد و عمر کوتاهی دارد

نزدیک بد شدن حال و استفراغ روی زمین ریخته . و شاید بگویم بیا خرابش نکنیم . نزدیک چیزی که توی خاک خرده ریزه های زمین دنبالش می گشتم . نزدیک زندگی . می نویسی : بوی شاش غلیظ یک پیرمرد آلزایمری را می دهد که فقط بلد است بگوید باغچه . مزه ی چرک گوش . فقط باید نشئه ی گرد و خاک باشی عزیزم . مهربان تر می شوی حتی وقتی فکر کنی سوار اسبی شده ای که تپاله ی خودش را می خورد و می گوید شیهه . بالا و پایین دویدنش استفراغ خون جانت می شود عزیزم . حالا بیا با هم عاشق ساسی مانکن بشویم و روی چوب بالای سرمان بنویسیم چون می گذرد غمی نیست . تاریخ . نزدیک تر بیا تا دست به سینه ات بشویم . خواب ببینیم بعضی ها می توانند روی صندلی بنشینند و تهوع شان را بالا بیاورند . و به یادت شعر برای پشت کامیون ها بنویسند : شعر من از راست نظامی نداشت  فقط یخورده خنده روی لبهات گذاشت . فکر بدی نیست . نزدیک سیلی که مست خواب غلتیده ای روی تن معشوقه ات روی تن تخت روی هر چه آدم با نظم را کم کنی با گل و بوته ی روی پتو .

چشم هات را بگو چشم و ببند .  نزدیک نجابت زیر نافت را برس بکش . به مسلخ می روی ها؟ عزیزم! عزیزم! بیا با هم عاشق نظام بشویم و بگوییم تخمی بودن دقیقه هیچ ربطی به زیر بغل تمیز یک سرباز ندارد . نزدیک ریدن بی موقع موقع نظافت . آره بارون میومد . خوب یادته ؟ بیا با هم نشئه بشویم و بگوییم می نویسیم آشغال ها و شاش ها . پایان خوبی نیست برای شعر یار دبستانی ؟ صادقانه به تمام دکترها می گویم : آهای حرومزاده ها! من هنوز زنده م . بیا عزیزم عاشق بهمن دولی بشویم . مثل زنی که پول نوار های تمیزی اش را ندارد و درون خودش را از بالش پر می کند . زیر خواب تمام آدم ها زمینی است که شکمش زیر پای مادران ایستاده . گاهی هم . اصلا چه فرقی می کند . فقط زبانت را بردار عزیزم تا بتوانم حرف نزنم .