او چقدر برای ما عوضی است
خریدن یک بلیط ده دقیقه طول می کشد . با لباس های کهنه اش پشت شیشه ایستاده و سیگار می کشد . یک بلیط در دست اوست که همین چند لحظه ی پیش توی همین چند جمله ی قبل خریده . بلیط را تا می کند و از زیر بافتی داخل جیب پیرهن مشکی اش که از زیر پوشیده می گذارد . می گذریم از فکرش ما . ما فکر های ویران کننده . ما ،ـ یعنی این فکر های سر درد آوری که حالا توی سر اش می چرخیم ـ، می توانیم کاری کنیم که بنشیند و جلوی ملتی که می روند و می آیند و ربطی به قطار ها پیدا می کنند ، گریه کند . کاری نداریم . بعد با وجود همه ی ما او تصمیم گرفته که برای تمام شدن همه ی بلاتکلیفی هایش به طرف جنوب برود . با همین بلیطی که قطارش تا نیم ساعت دیگر حرکت می کند . سروان دژبان ارتش ، که ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ دوست اش داریم ، جلوی اش می ایستد . توی چند خط بعد او بلیط را با مشورت سروان دژبان ارتش که ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ دیگر دوست اش نداریم ، پس می دهد و تصمیم می گیرد به داد سرای نظام برود . او دارد برای ادامه ی خوب زندگی اش این کار را می کند و ما این را می دانیم . ترسی ندارد از اینکه برای ابد ما را کنار بگذارد و برای این دارد هر کاری می کند . او حالا بعد از گذشت دو روز هنوز منتظر است . ما بلاتکلیفی های او را دوست داریم . برای همین به همه چیز رنگی نا امید کننده می دهیم . ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ استعداد سر دردی عجیب هستیم که او را فرا می گیریم . اما حالا با وجود همه ی ما و آدم های دیگر ، او موبایل اش را برمی دارد و به کسی که بزرگترین دشمن ماست زنگ می زند . بوق می خورد و ما تکان می خوریم و آب می شویم و همینطور خط های بعد می آیند و می آیند و هیچ اثری از ما نمی ماند و او دارد صحبت می کند . باید ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ مبارزه کنیم با او . با همه ی او . با این شجاعت و تصمیم و قدرت اش . می کنیم . اما تلفن انگار خیلی وقت است که می خواهد توی همه ی خط های بعد ادامه پیدا کند . او حالا با صورت اصلاح شده و افتر شیو دیگر شکل خطوط اول نیست . با آن شال گردن و شلوار و بلوز و بارانی سیاه رنگ اش چقدر برای ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ عوضی است . قابل تحمل نیست . و ما می چرخیم و می چرخیم و دیگر توی خط های بعدی نیستیم و نیستیم و نیس... .