1992
مدل اش را می گویم و گوشی را می گذارم . دوباره زنگ می خورد . می گویم قهوه ای و باز قطع می کنم . بعد می آیم در را باز می کنم و نگاه اش می کنم که گوشه ی خیابان ایستاده . از سر ظهری تا حالا همانجا توی آفتاب ایستاده و تکان نخورده . کار هر روز اش است . وقت و بی وقت گوشه ای از میدان را گیر می آورد و همانجا می ایستد و رو به رو را نگاه می کند . هوای دم کرده را می کشم درون ریه و در را می بندم . گوشی چند بار زنگ خورده . آخری ش طلبکار چندین و چند ماهه ام است . شماره اش را می گیرم . زنگ دوم نخورده گوشی را بر می دارد و سلام نکرده می گوید دیگر نمی تواند صبر کند . گوشی را قطع می کنم . از پشت شیشه ، قهوه ای باوفا ر ا نگاه می کنم . همانجاست . می گویم : " خدایی کاری ازم ساخته نیست..."
شب ها جای خالیش دلم را هری می ریزد پایین . گاه گداری هم کسی زنگ می زند و سراغ گالانت قهوه ای رنگی را می گیرد که فروخته شده و رفته... .