حتمن از همانجاها که گفتی ، شروع می شود . از کنار شقیقه اش بیرون افتاده از شال . از زیر موهای رنگش نیست توی هیچ گلدانی . از شروع ریزش دست های تو تا زیر گونه ها و بعد چانه ، کشیده می شوی می روی زیر دست های کوچک و دخترانه اش می خوابی . و تا هی این راه می رود ، برمی گردد . ماشین که نیست انگار با برگ و ریشه و پیوند و مهر از بلندگو های پشت سر دراز می شوی ، توی چاردیواری آهنی می چرخی تا بوق... بوق... بوق... .
بیا تا باز یادت نرفته ، خودکار را بردار ، بازی کن با کلمه های پیچیده به نمی دانم چه و چه ی راه رفتن اش میان "باغ ملی" و شنیدن "سان شاین" از دست های راه می روند روی خط هات . بازی بلد نیستی هنوز ، پسر ! وگرنه این گوی ِ بی میدان بلند ات نمی کرد ، نمی برد ات به گوشه ی ساکت خانه ات توی خیابان دراز . بی بخار ، حتی اگر روی اجاق بنشینی کسی چای یا تُرکی تُرکی قهوه ای دستت نمی دهد تا راه نیفتی . پیچیده ای باز به راه پله ی بی انتهای آخرش می رسد به خیابان . اسمش همینی که هست ، برگ ریزان می کند ات بچه ! اما حتمن از همانجاها شروع می شود خط اول و آخر نوشته ات . به دیوار می مالی خودت را از پس باران ریز ریز ِ ریخته از سرب پایتخت . دست بگیر به دست هاش . دست بگیر به شماره ی به قول خودت " نوشته ام که تو بخوانی " .که حالا این تو دارد توی باران از کتاب شهری می سازد بی بدیل از فروغ ، شاملو و عاشقان سرشکسته گذشتند . قدم می ماند تا بعد . اگر شب ها پای پیاده خیابان را ندوانی تا دم دمای چار راه و " آقا ! مستقیم ؟ "نشوی . نقطه کن و بعد ، خط شو که صفحه سفید نیست تا آخر ، پسر ! می رقصی میان بازو های حالا نمی دانم روی کدام تخت خواب خواب رفته . فکر می کنی نیستی . " آقا ! بلندتر اش کنید لطفا " می شنوی ؟ بلندتر . وقتی بنفشه های را... . ساز... ساز... ساز... مگر که سه تار شوی توی بارانی ِ خداحافظی ، به دشتی به ... . " عجب امشب بساط غم جور ابوس.. " را درست و غلط اش را نمی دانی . فقط می دانی که از کنار شقیقه بیرون می افتی از هرچه . از همیشه ی تنهایی و کنار تنهایی خودش دوست داری غبار شوی نشسته روی کتاب ِ دستش کشیده پر از خاک . یادت نیست " عاشقانه " چطور کلمه هات را بازی می دهد ، می پیچاند روی خطوط تو نشسته نگاه می کنی به لقاح خودکار و برگ . برق . " فقط یک وقت هایی بگذار دارچین توی چایی هام بریزم... " استکان خالی . نمی دانی چطور می شود بوی دارچین نداشت . از حسادت داری می لرزی پسر ! دست به دست می کشانی ش روی گمشده بر دیوار راه . جاده پیچ دارد . خم می شوی تا " آقا ! رسیدیم ؟ " می خوابی . پاییزه... پاییزه... پاییزه... می گویی و همه می دانند که برگ ها می دوند جلوی پات تا رنده شود از بی بودن او کنار کفش های رفتنی .
بر می گردی بی که بخواهی دست بر دیوار را متر کنی . لحظه ها زود می رسند به خانه ی آقای نویسنده . زود... زود... زودتر از هرچه بگذری ، عاشق می شوی . مثل همیشه ی " نمی دانم چه دروغی سر هم کنم " نیستی این بار . داری فقط کلمه را می اندازی بالا ، می گردانی و بعد با قلاب ماهی گیری کلمه می اندازی توی این برکه ی سفید ِ با خودکار نوشته روش . " دوسِت دارم " ِ خودخواهی ات را دوست می داری و ستاره می شوی در نگاه خیره مانده از بالکن ِ با سیگار ش از بالاهای باران و شيرواني . لباس ها را یکی یکی می کنی در ساعت لختی ِ ایستاده کنار پنجره ات و تو هم هی " سیگار پشت سیگار " حتی حالا . با بوی دود و عطر و پاییز و پاییزه . نمی افتی در سر به هوای خط هات . فوت می کنی دوستت دارم ها را توی لوله ی لاغر دراز به دراز ِ خودکار و کاغذ ، از شهوت شنیدن ، بی صدا ، بی حرف ، بی نقطه حتی نگاه می کند تو را پسر !
گفتی این شروع می شود از کنار شقیقه ی بیرون افتاده از شال و به کدام شب ِ " این همه ستاره از کجا اومده... " ی بعد فکر می کنی . دوست اش می داری ، می خوابی کنار دست های گرفته اش قفل شده بر خواهش تو . اما نمی دانی چرا دوست داری هر شب بجای دارچین ، قهوه ای بشوی نصفه توی فنجان و دانه دانه ریز ریز روی دندان هاش . اما باز این باد ِ بی خبر می پیچد توی موهای رنگش نیست و ... . حتمن از دست های او شروع می شوی ، تو !