همین اینجا ها

دخترم می گوید دارم شبیه سگی می شوم که یک روز توی خواب به مادرش حمله کرده . او شبها که بالای سر اش می نشینم تا برای اش داستان بخوانم ، تا چانه زیر پتو می رود و می فهمم که ترسیده . دخترم شش سال اش است . می گوید : بابا!تو چرا صورتت رو اصلاح نمی کنی ؟ نمی دانم دخترم این چیزها را از کجا می فهمد . تا چانه زیر پتو فرو می رود و می گوید دارم شبیه گرگ هایی می شوم که شبهای زیادی است به مادرش ، به دوستان اش ، و حتی به خانم مربی اش حمله می کنم ، با دندان هایم که او مدام می گوید اینجوری شده و تا می تواند دهان اش را باز می کند ، لباس های آنها را جر می دهم . نمی تواند بپرسد . درست نمی تواند بپرسد . این شب های تازه که رسیده اند برای اش داستان نمی خوانم . نمی ترسانم اش . یعنی می فهمم که با ترس یک طورهایی تنفر هم بروز می دهد . از چشم هاش . زنم می گفت دیروز موبایل مربی اش را گرفته و دیده که داشتی با چوب بین مردم... . من همین اینجاها زندگی می کنم . دخترم می خوابد و من تازه می فهمم حالا سال هاست...

یکی بود ، یکی نبود . گفت : گرگمو گله می برم...

به زنم می گویم چقدر سخت است که هم گرگ باشی و هم چوپان . خورشت می کشد . دندان هایم اینجوریست... 

گفت بیا . این هم از اسمنائات این گروه بی هیچ تردید


اول از همه از جایی شروع شد که پایین قبر عزیز نشسته بودم و داشتم خاک را می کندم تا جسدش جا بگیرد توی قبر . یکی از عمو هایم داشت شانه اش را تکان می داد تا عزیز یادش نرود چه می خواهد بگوید . بعد هم کتاب ابر شلوار پوش را از توی کتابخانه برداشتم . همان روزهای اول بعد از مرگ عزیز . قبل ترش یک متن عاشقانه نوشته بودم که به هوای بارانی برخورده بود و از اینجور کارهای زبانی . خلاصه . بعد هم که هی شارژ آدم تمام می شود و آدم قاط می زند . مجید قربانی گفت که بیتا گفته شمارتو واسم بذار . گفتم گذاشتی ؟ گفت نه . یا من احساس کردم گفته نه . بعدا فهمیدم نگفته نه و کلی ناراحت شدم . چند روز بعدش که داشتم با مسعود نمایشنامه را تمرین می کردم فهمیدم باید امروز دیگر تریاک کشید . اما اینطور چیزها نمی سازد . خب! خلاصه من آمدم بیرون . دکتر می گوید چرک به ریه هات زده . توی دلم گفتم گه خورده . اما مادرم که اس ام اس داد فهمیدم این چیزها سرش نمی شود و دلش برایم تنگ شده . خب چه می شود کرد . این روزها سرم حسابی است . اما هیچ عشقی را نمی شود با زبان عامیانه ننوشت . من هنوز گرسنگی را دوست دارم مامان...


  مرگ در این زندگی هرگز چیز تازه ای نبوده است

                           تازگی در زندگی نیز نیست...

 

                                                                      بدرود

خون...

اینک شاعری و آخرین شعر...


نه آتوسا

          نه کاتوس

دیگر هیچ رنگ مویی غم هایت را پنهان نمی کند...

عماد بدیلی

عزیز

 

دیروز بند بالای کفن را خودم باز کردم تا باورم شود بالاخره که

 

مادر بزرگ رفت...

 

اما امروز از صبح هی دنبال اش از این اتاق به آن اتاق می روم . نمی دانم . شاید برگردد . این ها همه دست به دست هم داده اند تا گول بخورم . دارند گریه می کنند که مادربزرگت مرده . عجب مسخره هایی هستند اینها . یک روز برای عزیز تعریف می کنم . حتما می خندد...

حرف های حواست هست های همیشه ی پاییز

حتمن از همانجاها که گفتی ، شروع می شود . از کنار شقیقه اش بیرون افتاده از شال . از زیر موهای رنگش نیست توی هیچ گلدانی . از شروع ریزش دست های تو تا زیر گونه ها و بعد چانه ، کشیده می شوی می روی زیر دست های کوچک و دخترانه اش می خوابی . و تا هی این راه می رود ، برمی گردد . ماشین که نیست انگار با برگ و ریشه و پیوند و مهر از بلندگو های پشت سر دراز می شوی ، توی چاردیواری آهنی می چرخی تا بوق... بوق... بوق... .

بیا تا باز یادت نرفته ، خودکار را بردار ، بازی کن با کلمه های پیچیده به نمی دانم چه و چه ی راه رفتن اش میان "باغ ملی" و شنیدن "سان شاین" از دست های راه می روند روی خط هات . بازی بلد نیستی هنوز ، پسر ! وگرنه این گوی ِ بی میدان بلند ات نمی کرد ، نمی برد ات به گوشه ی ساکت خانه ات توی خیابان دراز . بی بخار ، حتی اگر روی اجاق بنشینی کسی چای یا تُرکی تُرکی قهوه ای دستت نمی دهد تا راه نیفتی . پیچیده ای باز به راه پله ی بی انتهای آخرش می رسد به خیابان . اسمش همینی که هست ، برگ ریزان می کند ات بچه ! اما حتمن از همانجاها شروع می شود خط اول و آخر نوشته ات . به دیوار می مالی خودت را از پس باران ریز ریز  ِ ریخته از سرب پایتخت . دست بگیر به دست هاش . دست بگیر به شماره ی به قول خودت " نوشته ام که تو بخوانی " .که حالا این تو دارد توی باران از کتاب شهری می سازد بی بدیل از فروغ ، شاملو و عاشقان سرشکسته گذشتند . قدم می ماند تا بعد . اگر شب ها پای پیاده خیابان را ندوانی تا دم دمای چار راه و " آقا ! مستقیم ؟ "نشوی . نقطه کن و بعد ، خط شو که صفحه سفید نیست تا آخر ، پسر ! می رقصی میان بازو های حالا نمی دانم روی کدام تخت خواب خواب رفته . فکر می کنی نیستی . " آقا ! بلندتر اش کنید لطفا " می شنوی ؟ بلندتر . وقتی بنفشه های را... . ساز... ساز... ساز... مگر که سه تار شوی توی بارانی ِ خداحافظی ، به دشتی به ... . " عجب امشب بساط غم جور ابوس.. " را درست و غلط اش را نمی دانی . فقط می دانی که از کنار شقیقه بیرون می افتی از هرچه . از همیشه ی تنهایی و کنار تنهایی خودش دوست داری غبار شوی نشسته روی کتاب ِ دستش کشیده پر از خاک . یادت نیست " عاشقانه " چطور کلمه هات را بازی می دهد ، می پیچاند روی خطوط تو نشسته نگاه می کنی به لقاح خودکار و برگ . برق . " فقط یک وقت هایی بگذار دارچین توی چایی هام بریزم... " استکان خالی . نمی دانی چطور می شود بوی دارچین نداشت . از حسادت داری می لرزی پسر ! دست به دست می کشانی ش روی گمشده بر دیوار راه . جاده پیچ دارد . خم می شوی تا " آقا ! رسیدیم ؟ " می خوابی . پاییزه... پاییزه... پاییزه... می گویی و همه می دانند که برگ ها می دوند جلوی پات تا رنده شود  از بی بودن او کنار کفش های رفتنی .

بر می گردی بی که بخواهی دست بر دیوار را متر کنی . لحظه ها زود می رسند به خانه ی آقای نویسنده . زود... زود... زودتر از هرچه بگذری ، عاشق می شوی . مثل همیشه ی " نمی دانم چه دروغی سر هم کنم " نیستی این بار . داری فقط کلمه را می اندازی بالا ، می گردانی و بعد با قلاب ماهی گیری کلمه می اندازی توی این برکه ی سفید ِ با خودکار نوشته روش . " دوسِت دارم " ِ خودخواهی ات را دوست می داری و ستاره می شوی در نگاه خیره مانده از بالکن ِ با سیگار ش از بالاهای باران و شيرواني . لباس ها را یکی یکی می کنی در ساعت لختی ِ ایستاده کنار پنجره ات  و تو هم هی " سیگار پشت سیگار " حتی حالا . با بوی دود و عطر و پاییز و پاییزه . نمی افتی در سر به هوای خط هات . فوت می کنی دوستت دارم ها را توی لوله ی لاغر دراز به دراز ِ خودکار و کاغذ ، از شهوت شنیدن ، بی صدا ، بی حرف ، بی نقطه حتی نگاه می کند تو را پسر !

گفتی این شروع می شود از کنار شقیقه ی بیرون افتاده از شال و به کدام شب ِ " این همه ستاره از کجا اومده... " ی بعد فکر می کنی . دوست اش می داری ، می خوابی کنار دست های گرفته اش قفل شده بر خواهش تو . اما نمی دانی چرا دوست داری هر شب بجای دارچین ، قهوه  ای بشوی نصفه توی فنجان و دانه دانه ریز ریز روی دندان هاش . اما باز این باد ِ بی خبر می پیچد توی موهای رنگش نیست و ... . حتمن از دست های او شروع می شوی ، تو ! 

نمي خوابم بي درد حتي اگر روي زيلو...

داشت پايين را نگاه مي كرد . من با لباس همچنان كهنه ي امسال و پارسالم . گفتم : پاري وقت ها مي رسيدي ،پاييزه !. كه نگاه كردم ديدم دارم دستهاي خالي را مي كشم روي پيشاني خالي و هي روي خالي خالي ِ نان ها گريه مي كنم.

_ گفتم خنده داره و جبره و جالب . اما نخواستي قبول كني سعيد . حالا قبول كردي...؟

_ حالا هر شب حتي پاييز...