اینطور می گوییم و چطور می کنیم
فکر های ممنوع و احساس گناه ؛ من هر دو را بسیار دوست دارم.
فکر های ممنوع و احساس گناه ؛ من هر دو را بسیار دوست دارم.
شاید فکر می کرد دیگر هیچ چاره ای نمانده. بطری آب را برداشت و سر کشید. صدای مگس می خورد به شیشه ی اتاق و بر می گشت. فکر کرد که اصلا باید همان اول همه چیز را می گفت. نگذاشته بود. مگس افتاد. به دندان هاش توی لیوان نگاهی انداخت و به لیاس کهنه ی زنش که روی تخت بود. چاره ای نمانده بود. دندان ها را گذاشت و مشغول شد. روی پیراهن زنش را خیس می کرد حتما.
__________________________________________
مرگ نوشت:
زیادی متوقعم. ایراد از من است. شرمنده.کچل رو چه به این چیزها.
من رفتم یک جای دوری . یک خانه ی کوچک روی کوه . کسی نیامد که با هم برویم . یعنی همه کار داشتند . دارم تنها می روم . این پست را نوشتم برای آنهایی که شاید نگران شوند . برای کسی که از روی نوشته ها می فهمد هستم . چند تا کتاب هست . اینها تمام شود برمی گردم . دعا کنید خانه توی این بارندگی ها فرو نریزد . اعتباری نیست . فعلا .
گفت بنویس ، همینقدری که بدانم هستی . دست بردم کنار میز . سررسید را برداشتم و فی الفور دنبال کاغذی خالی گشتم . خودکار را خواب خواب از روی میز برداشتم . نوشتم : گفت بنویس . خودکارم را به دهان گذاشتم . فکر کردم کدامشان را بنویسم ؟ اینکه هر شب انگار توی کوچه باغ های فوجرد گم می شویم و هزارتا چشم هم که دنبلمان بگردند ، پیدامان نمی کنند که هر دو مان می دانیم توی کدام ورق قایم بشویم تا دست هیچ پدر و مادری بمان نرسد . یا از نیمه شب هایی بنویسم که به بهانه ی راه رفتن و سیگار کشیدن از خانه بیرون می زنم و همیشه ی خدا سر از کوچه ی شما در می آورم .
خودکارم را از دهانم برداشتم و گذاشتمش لای سررسید و بستمش . با خودم گفتم اصلا هیچ کدام را نمی نویسم . میروم رو به رویش می ایستم و زل می زنم توی چشم های همیشه سیاه و قشنگش . بعد وقتی خندید زمان را نگه می دارم و سیر نگاهش می کنم . بعد می بوسمش ، چشم می بندم و می خوابم .
حالا هی بخند...
______________________________________________
مرگ نوشت:
1.کچل اینجا هم می نویسه. البته مراعات کسی رو نمی کنه. اگه خواستید می تونید: www.kachale.blogfa.com(کودک کامل آخرین روز بهار)
2.بعضی ها صبرشان یک عمر باید طول بکشد. ما نباید همینقدر طول بکشیم. باید؟
پایم بلند شد و روی پای دیگرم خوابید. از کیف سیاه و کهنه ، پاکتی بیرون آوردم . درش را خیس کردم و چسباندم . حالا برای فرستادنش به چند تمبر و یک نامه احتیاج داشتم .
________________________________________________________
مرگ نوشت:
داستان، داستان چند نفر بود که باسنشان را روی صندلی فلزی پارک می گذاشتند و با هم دوست می شدند.
آن روز های اولی خوب یادم هست. با هم تئاتر بازی کردیم. شعر خواندیم. داستان خواندیم و سعی کردیم همدیگر را دوست بداریم. روزگاری گذشت. بعضیمان فیلم بازی کرده بودیم. نمی خواستیم شاید، شناخته بشویم. و حالا که فیلم هایمان به ته رسیده بود، دستمان هم رو شده بود. تقسیم شدیم. چهار تا روی آن صندلی، پنج تا این ور و دو نفر هم آن طرف. و بعضی هم که نمی خواستند عده ای از دستشان ناراحت شوند، به همه سر می زدند. سیگارها دیگر مال خودمان بود فقط. تعارف نمی کردیم که نمی خواستیم کسی فکر کند خدای ناکرده داریم پا روی عزت و اعتبار نداشته مان می گذاریم.
دوباره روزگاری گذشت. وقتش رسیده بود عده ای بنا به سیاست های وضع شده، دوباره به آغوش عده ای بازگردند. دست ها رفت توی دست ها و بوسه های آبدار جیره ی آشتی کنان هر کس شد. همه خوشحال بودند اما این خوشحالی پوستی بود که روی تمام دروغ هایمان کشیده بودیم. عده ای تدارک حمله ای را شاید می دیدند و عده ای دیگر به دنبال دفاع بودند. که از قضا همین عده ی مدافع، گروه شکست خورده ای بودند که انگار به نداشته هایشان سرشکسته بودند و خودشان هم خودشان را می زدند.
اما حالا زمانی رسیده که کلاغ ها شروع کرده اند به ریدن. وقتی می رسیم اول روی نیمکت را نگاه می کنیم تا ببینیم کجا پر از گه کلاغ است و کجا نیست و همانجا می نشینیم. و همگی شاید می ترسیم از روزی که منتظر هیچ کس نباشیم و کلاغ ها مدام روی سرمان برینند.
با زنی پیر خوابیده بود او. کنارش. روی بازوهای پهن و نرمش، سرش را گذاشته بود و نگاه می کرد. بالا می رفت. پایین که می آمد، چشمانش بسته می ماندند و نفس داغش می خورد به عرق های روی پیشانی زن و خنک می کرد زن را. آرام می گرفت. عروس پیرش، هم سرد بود و هم گرم. خسته می شد. با زنی خوابیده بود او که انگار نه می گذشت و نه می ماند. موهایش گاهی سبز می شد و سفید و شکوفه می زد.
زن را برگرداند. حالا داشت آن رویش را می دید. روی کفل زن خط بود. جای بریدگی ، خوردگی یا جراحت. خط ها را شمرد. هشتاد و هفت خط. نمی دانست عروس پیر هرجایی اش، کی می میرد. دراز کشید. رنگ صورتش را عرق ساعت ها و روزها برده بود. خیس بود او. چشمانش به هم آمدند. عروسش غلتید و افتاد رویش. زن را نگاه کرد. پرسید: "چند ساله ای؟ " . عروسش گفت: "هشتاد و هشت " و خنده ای کرد. صدایی بر می آمد از گلوی عروسش که انگار توی دالانی که چندین سال طولانی بود، می پیچید. با زنی پیر خوابیده بود او که به اندازه ی یک قرن کهنه بود. زنی که هیچ بهاری نمی توانست آرایشش کند.