اینطور می گوییم و چطور می کنیم

فکر های ممنوع و احساس گناه ؛ من هر دو را بسیار دوست دارم.

ولی این که اصلا...

شاید فکر می کرد دیگر هیچ چاره ای نمانده. بطری آب را برداشت و سر کشید. صدای مگس می خورد به شیشه ی اتاق و بر می گشت. فکر کرد که اصلا باید همان اول همه چیز را می گفت. نگذاشته بود. مگس افتاد. به دندان هاش توی لیوان نگاهی انداخت و به لیاس کهنه ی زنش که روی تخت بود. چاره ای نمانده بود. دندان ها را گذاشت و مشغول شد. روی پیراهن زنش را خیس می کرد حتما. 

خدافز

چشم هات رو باز کن . کجایی کچل؟ لابد دوباره نشسته ای و داری به تخت ی فکر می کنی و به قول خودت به نامه ای و پیامی و خبری . کچل! تو دیگر چه جانی داری خداوکیلی . کی بهت گفته بود رویت را بکن به خدایی که همیشه آن بالاهاست و فکر کن که او را داری و کسی دیگر . مادرم می گفت:" به کچل بگو چشم انتظار کی نشسته ای ؟" البته خودش نمی گفت . چشمهاش می گفت . یعنی از این دیگر خبر نیاوردن هاش ، معلوم بود دیگر خبری نیست لابد که به درد تو بخورد کچل جان . چی؟ بلند تر بگو! می خواهی بروی یک کاری یکجا گیر بیاوری و همه چیز را درست کنی؟ بی خیال کچل جان . خنده مان ننداز . تو اگر این خودکار و کتاب دست گرفتن را هم بلد نبودی که خیلی معذرت می خوام با الاغ هم هیچ فرقی نداشتی که . که البته آن آقا الاغه هم بلا نسبت شما یک کاری بلد است . بلند شو کچل جان . ساعت خواب . خداییش منتظر کدام معجزه ی بی وقت نشسته ای؟ د آخه لامصب! یک خورده آن کله ی کچلت را بکار بگیر . مثلا من . به چی چی تو دلم را خوش کنم؟ خالا هی تو بنشین اینجا و یک بند، ببخشید ، مستراب بساز و عاشقانه بنویس و بعد بیا بگذار توی این نمی دانم چی چی لاگ و بست بنشین که یک نفر بیاید و بگوید که دلم برای نمی دانم چی چی ات فلان است و نمی دانم چه . بابا کچل جان! تو اگر آدم بودی از همان پنج شش سال پیش می چسبیدی به یک کار نون و آب داری یا درسی چیزی که اقلا حالا همان که می گویی منتظرت است و فلان و بهمان و اینها، دلش خوش باشد . تو رو خدا نگو کچل جان که او به مادیات فکر نمی کند و او دلش را می داند به چی چی دارد خوش می کند و از این حرف ها . به خدا گوشم پر از این چیزهاست . کچل! واقعا بعضی وقت ها می شینم و به خلقت تو فکر می کنم . چی؟ د آگر حکمت داشت که اینطوری آس و پاس نمی شدی تو . اصلا اینها هیچی . توی کچل به درد نخور ، تا حالا نشسته ای حساب و کتاب کنی ببینی چند سال دیگر کار داری تا حداقل پول سیگار و کوفت و کتابت را در بیاوری؟ ماشالا به طلا هم که دست می زنی می شود گه خشک شده . باباجان! اگر تو آدم بودی بعد از پنج سال آزگار دانشگاه را به خاطر هر کوفتی ول نمی کردی و نمی دانم ، انصراف نمی دادی . از اینکه هر بار بنشینم رو به روی توی زبان نفهم و هی حرف بزنم و آخرش حرف هام بشود یاسین توی گوشت ، خسته شده ام . اصلا به من چه . هر غلطی می خوای بخوری بخور . اما از من می شنوی برو راحت بگیر و بمیر . با همه هم خداحافظی کن . والا...



__________________________________________

مرگ نوشت:

زیادی متوقعم. ایراد از من است. شرمنده.کچل رو چه به این چیزها.

صید قزل آلا در آمریکان

"روح پراگ" اثر "ایوان کلیما"  صفحه ی "29" :

"بعضی وقت ها در باره ی زندگی و کارم فکر می کنم ، به ذهنم می رسد که برای یک نویسنده هر تجربه ای ، حتی سخت ترین تجربه ها ، در صورتی که از آن جان به در ببرد ، سودمند است . منظورم فقط این نیست که معمولا هولناک ترین تجربه ها موجب پدید آمدن روایتی بهتر از آن که زندگی معمولی ارائه می کند می شوند . تجربه های نیرومند و استثنایی هنگامی که درست در مرز میان مرگ و زندگی قرار داریم ، یا به عکس ، وقتی سعادت ناگهانی ناشی از نجات  و رهایی را تجربه می کنیم ، با وضوحی بیشتر از هر چیزی در زندگی به شخصیت مان شکل می بخشند . اما تجربیات استثنایی می توانند ذهنمان را مغشوش کنند . اگر از یک نقطه ی انفصال ، از یک خط مرزی ، به جهان نگاه کنیم ، معمولا متفاوت با ادراکی که از آن داریم به نظر می آید... ."


________________________________________________

مرگ نوشت :
1_ همانطور که انتظار می رفت...:
انتظارش را نداشتم کسی بام بیاید، ولی می سم در دقایق آخر بهم ملحق شد. انتظارش را نداشتم اینقدر زود برگردم، ولی خب تمام شد و برگشتم. انتظار نداشتم حدود هفتصد صفحه کتاب را با صدای بلند بخوانیم، ولی خب خواندیم و این شد که شد. انتظار نداشتم از سه تا رودخانه آب بیاید و سیل بیاید و تگرگ و برف و باد و شب برق برود، ولی خب رفت و من و می سم هم اصلا نترسیدیم. دقیقا همانطور که انتظار می رفت، خوب شد که انتظار هیچ چیز را نداشتم.
2_ نمی دونستم این همه آدم پایه ن که به یه خونه ی روی کوه توی یه روستای در حد مرگ ساکت تقریبا خالی از سکنه ی سرسبز بیان. البته مال دفعه ی بعد از همین الان حاضرم اسم اونایی رو که جا می زنن، بنویسم.
3_ "صید قزل آلا در آنجا". "صید قزل آلا در آنجا" شبیه یک کلاغ سه پا توی یک دشت قاصدک پوش روی کوه، نبود.
4_ یک آدم غیر مریض وقتی به یک جای قشنگ می رود، معمولا باید از سرسبزی و قشنگی اش عکس بگیرد. نه اینکه برود به قبرستان ده و از قبر های کنده شده ی خالی اش که همینطور ردیف کنار هم اند آن هم نزدیک غروب و زیر باران شدید و رعد و برق عکس بگیرد.


دور

من رفتم یک جای دوری  . یک خانه ی کوچک روی کوه . کسی نیامد که با هم برویم . یعنی همه کار داشتند . دارم تنها می روم . این پست را نوشتم برای آنهایی که شاید نگران شوند . برای کسی که از روی نوشته ها می فهمد هستم .  چند تا کتاب هست . اینها تمام شود برمی گردم . دعا کنید خانه توی این بارندگی ها فرو نریزد . اعتباری نیست . فعلا .

قرار ما و ابتدای علاقه... _ من اون یکی هم هستم


گفت بنویس ، همینقدری که بدانم هستی . دست بردم کنار میز . سررسید را برداشتم و فی الفور دنبال کاغذی خالی گشتم . خودکار را خواب خواب از روی میز برداشتم . نوشتم : گفت بنویس . خودکارم را به دهان گذاشتم . فکر کردم کدامشان را بنویسم ؟ اینکه هر شب انگار توی کوچه باغ های فوجرد گم می شویم و هزارتا چشم هم که دنبلمان بگردند ، پیدامان نمی کنند که هر دو مان می دانیم توی کدام ورق قایم بشویم تا دست هیچ پدر و مادری بمان نرسد . یا از نیمه شب هایی بنویسم که به بهانه ی راه رفتن و سیگار کشیدن از خانه بیرون می زنم و همیشه ی خدا سر از کوچه ی شما در می آورم .


خودکارم را از دهانم برداشتم و گذاشتمش لای سررسید و بستمش . با خودم گفتم اصلا هیچ کدام را نمی نویسم . میروم رو به رویش می ایستم و زل می زنم توی چشم های همیشه سیاه و قشنگش . بعد وقتی خندید زمان را نگه می دارم و سیر نگاهش می کنم . بعد می بوسمش ، چشم می بندم و می خوابم .

حالا هی بخند...



______________________________________________

مرگ نوشت:

1.کچل اینجا هم می نویسه. البته مراعات کسی رو نمی کنه. اگه خواستید می تونید: www.kachale.blogfa.com(کودک کامل آخرین روز بهار)

2.بعضی ها صبرشان یک عمر باید طول بکشد. ما نباید همینقدر طول بکشیم. باید؟

اوقاتم گه مرغی که می شود...

پایم بلند شد و روی پای دیگرم خوابید. از کیف سیاه و کهنه ، پاکتی بیرون آوردم . درش را خیس کردم و چسباندم . حالا برای فرستادنش به چند تمبر و یک نامه احتیاج داشتم .

________________________________________________________

مرگ نوشت:

داستان، داستان چند نفر بود که باسنشان را روی صندلی فلزی پارک می گذاشتند و با هم دوست می شدند.

آن روز های اولی خوب یادم هست. با هم تئاتر بازی کردیم. شعر خواندیم. داستان خواندیم و سعی کردیم همدیگر را دوست بداریم. روزگاری گذشت. بعضیمان فیلم بازی کرده بودیم. نمی خواستیم شاید، شناخته بشویم. و حالا که فیلم هایمان به ته رسیده بود، دستمان هم رو شده بود. تقسیم شدیم. چهار تا روی آن صندلی، پنج تا این ور و دو نفر هم آن طرف. و بعضی هم که نمی خواستند عده ای از دستشان ناراحت شوند، به همه سر می زدند. سیگارها دیگر مال خودمان بود فقط. تعارف نمی کردیم که نمی خواستیم کسی فکر کند خدای ناکرده داریم پا روی عزت و اعتبار نداشته مان می گذاریم.

دوباره روزگاری گذشت. وقتش رسیده بود عده ای بنا به سیاست های وضع شده، دوباره به آغوش عده ای بازگردند. دست ها رفت توی دست ها و بوسه های آبدار جیره ی آشتی کنان هر کس شد. همه خوشحال بودند اما این خوشحالی پوستی بود که روی تمام دروغ هایمان کشیده بودیم. عده ای تدارک حمله ای را شاید می دیدند و عده ای دیگر به دنبال دفاع بودند. که از قضا همین عده ی مدافع، گروه شکست خورده ای بودند که انگار به نداشته هایشان سرشکسته بودند و خودشان هم خودشان را می زدند.

اما حالا زمانی رسیده که کلاغ ها شروع کرده اند به ریدن. وقتی می رسیم اول روی نیمکت را نگاه می کنیم تا ببینیم کجا پر از گه کلاغ است و کجا نیست و همانجا می نشینیم. و همگی شاید می ترسیم از روزی که منتظر هیچ کس نباشیم و کلاغ ها مدام روی سرمان برینند.

چند ساله بود؟!

با زنی پیر خوابیده بود او. کنارش. روی بازوهای پهن و نرمش، سرش را گذاشته بود  و نگاه می کرد. بالا می رفت. پایین که می آمد، چشمانش بسته می ماندند و نفس داغش می خورد به عرق های روی پیشانی زن و خنک می کرد زن را. آرام می گرفت. عروس پیرش، هم سرد بود و هم گرم. خسته می شد. با زنی خوابیده بود او که انگار نه می گذشت و نه می ماند. موهایش گاهی سبز می شد و سفید و شکوفه می زد.

زن را برگرداند. حالا داشت آن رویش را می دید. روی کفل زن خط بود. جای بریدگی ، خوردگی یا جراحت. خط ها را شمرد. هشتاد و هفت خط. نمی دانست عروس پیر هرجایی اش، کی می میرد. دراز کشید. رنگ صورتش را عرق ساعت ها و روزها برده بود. خیس بود او. چشمانش به هم آمدند. عروسش غلتید و افتاد رویش. زن را نگاه کرد. پرسید: "چند ساله ای؟ " . عروسش گفت: "هشتاد و هشت " و خنده ای کرد. صدایی بر می آمد از گلوی عروسش که انگار توی دالانی که چندین سال طولانی بود، می پیچید. با زنی پیر خوابیده بود او که به اندازه ی یک قرن کهنه بود. زنی که هیچ بهاری نمی توانست آرایشش کند.