"روح پراگ" اثر "ایوان کلیما"  صفحه ی "29" :

"بعضی وقت ها در باره ی زندگی و کارم فکر می کنم ، به ذهنم می رسد که برای یک نویسنده هر تجربه ای ، حتی سخت ترین تجربه ها ، در صورتی که از آن جان به در ببرد ، سودمند است . منظورم فقط این نیست که معمولا هولناک ترین تجربه ها موجب پدید آمدن روایتی بهتر از آن که زندگی معمولی ارائه می کند می شوند . تجربه های نیرومند و استثنایی هنگامی که درست در مرز میان مرگ و زندگی قرار داریم ، یا به عکس ، وقتی سعادت ناگهانی ناشی از نجات  و رهایی را تجربه می کنیم ، با وضوحی بیشتر از هر چیزی در زندگی به شخصیت مان شکل می بخشند . اما تجربیات استثنایی می توانند ذهنمان را مغشوش کنند . اگر از یک نقطه ی انفصال ، از یک خط مرزی ، به جهان نگاه کنیم ، معمولا متفاوت با ادراکی که از آن داریم به نظر می آید... ."


________________________________________________

مرگ نوشت :
1_ همانطور که انتظار می رفت...:
انتظارش را نداشتم کسی بام بیاید، ولی می سم در دقایق آخر بهم ملحق شد. انتظارش را نداشتم اینقدر زود برگردم، ولی خب تمام شد و برگشتم. انتظار نداشتم حدود هفتصد صفحه کتاب را با صدای بلند بخوانیم، ولی خب خواندیم و این شد که شد. انتظار نداشتم از سه تا رودخانه آب بیاید و سیل بیاید و تگرگ و برف و باد و شب برق برود، ولی خب رفت و من و می سم هم اصلا نترسیدیم. دقیقا همانطور که انتظار می رفت، خوب شد که انتظار هیچ چیز را نداشتم.
2_ نمی دونستم این همه آدم پایه ن که به یه خونه ی روی کوه توی یه روستای در حد مرگ ساکت تقریبا خالی از سکنه ی سرسبز بیان. البته مال دفعه ی بعد از همین الان حاضرم اسم اونایی رو که جا می زنن، بنویسم.
3_ "صید قزل آلا در آنجا". "صید قزل آلا در آنجا" شبیه یک کلاغ سه پا توی یک دشت قاصدک پوش روی کوه، نبود.
4_ یک آدم غیر مریض وقتی به یک جای قشنگ می رود، معمولا باید از سرسبزی و قشنگی اش عکس بگیرد. نه اینکه برود به قبرستان ده و از قبر های کنده شده ی خالی اش که همینطور ردیف کنار هم اند آن هم نزدیک غروب و زیر باران شدید و رعد و برق عکس بگیرد.