کاناپه
نشسته بود و هرچه از دهن اش در می آمد می گفت . کاری نکرده بودم . خودش هم می دانست . من اما به عمد خودم را زده بودم به آن راه . می خواستم بگوید تا خالی شود . بعد دست برد و کیف اش را باز کرد و تو آینه اش نگاه کرد و دوباره گریه اش گرفت و قاطی گریه ها دوباره شروع کرد به فحش دادن . آرام که شد در را باز کردم و گفتم که برود . هیکل بزرگ اش را تکان داد . روسری اش را صاف کرد و سرش را پایین انداخت که یعنی خداحافظ و رفت . نشستم رو صندلی که نشسته بود . هنوز گرم بود . کارش همین بود . می آمد غیظی که از زندگی اش ، از شوهر بی میل اش ، از بچه های ناخواسته اش داشت را می ریخت اینجا و می رفت . تلفن را برداشتم و منشی را گرفتم . این یکی جوان تر بود و داشت از شوهرش جدا می شد . کاناپه ی سیاه هنوز گرم بود . گرم .