کاناپه


نشسته بود و هرچه از دهن اش در می آمد می گفت . کاری نکرده بودم . خودش هم می دانست . من اما به عمد خودم را زده بودم به آن راه . می خواستم بگوید تا خالی شود . بعد دست برد و کیف اش را باز کرد و تو آینه اش نگاه کرد و دوباره گریه اش گرفت و قاطی گریه ها دوباره شروع کرد به فحش دادن . آرام که شد در را باز کردم و گفتم که برود . هیکل بزرگ اش را تکان داد . روسری اش را صاف کرد و سرش را پایین انداخت که یعنی خداحافظ و رفت . نشستم رو صندلی که نشسته بود .  هنوز گرم بود . کارش همین بود . می آمد غیظی که از زندگی اش ، از شوهر بی میل اش ، از بچه های ناخواسته اش داشت را می ریخت اینجا و می رفت . تلفن را برداشتم و منشی را گرفتم . این یکی جوان تر بود و داشت از شوهرش جدا می شد . کاناپه ی سیاه هنوز گرم بود . گرم .


قطغه ای پیانو که شوبرت را به نور قرمز هدایت می کند

 

بعضی وقت ها به هیچ کجای هیچ خطی نمی شود پناه برد . مثل حالا که هی همراه نوشته می نویسی و پاک می شوی . باید خودم را بپیچم لای چمدانم و بروم بایستم در صف طولانی بلیط ترنی که با زغال سنگ آدم ها را می برد به قرن نوزده میلادی . چمدانم باید دست تو باشد... .

این سفر نامه هیچ وقت برای هیچ کس خوانده نمی شود . تنها آدم هاش می دانند تو چمدان این چند روز شرابی رنگ چه خط هایی رختخواب شد .

می خواهم بمبی ساعتی زیر بالش خدا بگذارم . کوک اش با دستی که چمدان را گرفت . این خط ها هم صرفن ثبت هوا و بو و شراب اند با نور قرمز .