به آفتاب دل بسته بودم
افسوس
روی خورشید هم برف نشست....
"بیژن اللهی"
به آفتاب دل بسته بودم
افسوس
روی خورشید هم برف نشست....
"بیژن اللهی"
یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت . ملتی که یک وقتی آشنا هم بودند . هر جور آشنایی . تمام شدن این گشت و گذار هم یک حس آمپولی خوشمزه ای دارد . درد تخمی توی باسن ات می پیچد و حالا که تمام شده همراهش خوشحالی . هر بار هم به خودت می گویی زودتر برمیگردی . اما برای چی . برای تگری . برای استفراغ . ولی کو...؟ کو چیزی که به تگری ات بیاندازت . همان بوی قدیمی می خورد به دماغ ات و یاد یک چیز بخصوصی می افتی . باید تمام شود یک وقتی... .