تو كدوم پس كوچه اولين سلام...

 

برام از خاطره سنگري بساز

بيد بي ريشه رو شن باد مي بره

لب هام را مي دوزم . بعد براي هر بوسه ، چشم مي بندم و باز مي كنم . آن وقت هايي كه نيستم و دلم تنگ مي شود .  آن وقت هايي كه باد برايت صداي اين چشم ها را مي آورد ... .

 

قاب دو نفره

 

به زیباترین عکاس

می خواستم از تک تک عکس هایی که گرفته بود بنویسم . نوشتم . اما بعد پاک اش کردم . حرف عکس را خود عکس می زند و عکاس . از همه بیشتر حالا دارم به عکاس نگاه می کنم که پشت دوربین ِ همه ی عکس هاش یک چشم اش را بسته و به من نگاه می کند که رو به روی عکس هایش نشسته ام . این پیوند نا پیدا را فقط من می فهمم و عکاسی که دارم عکس هاش را نگاه می کنم . حالا آنقدر محکم به نقطه ی میانی هر عکسی که می بینم نگاه می کنم که چشمم کشیده می شود به درون . مثل اینکه هر بار رمان عاشقانه ی تازه نوشته شده ای را از کالوینو می خوانم و می اندازم اش کنار و می گویم : "مثل من عاشقانه نیست..." حالا دلم می خواست یک دوربین آنالوگ داشتم و از عکاس عکس هایی که همیشه می بینم ، عکس دو نفره ای می گرفتم . با مردمکی که توی عکس هاش ذوب می شود... .

نامه ها و شکیبایی ها

 

به این بارانی که آورد...گاهی می شود که فقط تو بنشینی رو به روی خودت ، خودت را نگاه کنی و نه آینه ای باشد توی کار و نه عکسی...به این بارانی که آورد به این گاهی که می شود...یا همین نوشته اصلن...داستانی دارد برای خودش...