بلیط

 

شیخ رفت . دنبال بلیط گشت اما گیرش نیامد . رفت جنوب . گفت بیایم اینجا از قول اش بنویسم :

 

ترمینال جنوب!

فراز آشیان چند هزار مرغ مهاجر برپا ایستاده ای

هیچ کس از تو به جنوب نمی رسد...

 

 

او همیشه بی ادبی می کرد

 

بحث در هیچی نبود . همین هم خوب بود . اصلن داستان یک خانه خراب همیشه همینطور خوب می گذشت .

" یا کمتر مصرف می کنی یا مصرف نمی کنی "  . قصه از این قرار است . خیلی خیلی ساده . خودکار را دست می گیرم و به تمام معشوقه هایم از طرف یک دون ژوان بد نام می نویسم که این کاغذ یک نامه به تمام معشوقه های من است . برای حفظ خوش نامی و مبارکی . برای ایفای نقش یک آدم خوب . با ادب . نامه به تفصیل توضیح واضحات خواهد بود . خودکار را بر می دارم و با نام یک نامه نویس جوان که گاهی اوقات دستش به اشتباه جاهای اشتباهی رفته است . یک مانیفست احترامات . حالا با خیال راحت صبح ها درست ساعت شش توی هوای شهوت آلود خانه قدم می زنم و تکرار می شوم در کاغذ های دیشب نوشته شده ی ناتمام . آخرش تمام شده با سربالایی های لالایی . می خواهم با یک گیتاریست جوان آشنا شوم و داستان زندگی ام را برایش بنوازم . شاید یک روز همه فهمیدند که نامه ی من به تمام معشوقه هام کجاست . از این سر دنیا تا آن سر دنیا . 

موج  شکن بود نمی دانم یا باد سردی که می آمد ... ؟

 

 

کمی که گذشت زبان درازی هم کرد . دو تا جواب سنگین هم گذاشت روش و تحویلمان داد . موتوری دیوث هم بد جوری ترساندش ولی باز هم حسی که گرفته بود به بازوم ، دستم . دوباره هم شروع می کرد شیرین شیرین حرف زدن . " از کجا آووردیش؟ "

وقتی شعری خواندم از " بابا طاهر کون لخت " خجالت کشید . "از کجا می آورد" حرفهاش را هم مال امروز است . هر روز است . توی تهران که هنوز بوی بچگی هام را دارد وقتی می رسیدیم و از ترمینال رد نشده " بابا بوی تهران اومد " . اما چطور آن روزها هیچ زن جنده ای توش نمی دیدم و .. . اصلن بی خیال . می خواستم بگویم ممنونم از اینکه با اسم کوچکترت صدام می زنی اینجا که مقدمه چینی ام رفت جای دیگری .بی خیال .

سلام هر وقت

 

هی می نویسم می نویسم می نویسم می کند . دم آخر هم دست می کند توی این پاکت ذلیل شده و کمر باریک دامن سفید را دو دور می کشد روی لب هاش و  آتیشی می شود . حالا هی می گویم گذشته از این حرف ها خیلی بهتر است . می گوید گه نخور ! فکرم مشغوله . فوت فوت فوت . دود هاش یک راست می آید می رود تو حلقوم من و این بچه ی وامانده ی از همه جا بی خبر که بابای لاابالی اش می خواهد هی یک چیزی بنویسد و نمی نویسد . این هپروت اش هم شب ها می آید می رود توی شلوارش و هی سیخونک به من می زند که چقدر به اون توله سگ شیر می دی و پس من چی . چکارش کنم . به مادرم می گویم شوهرم است . می گوید مگر نوروز خان شوهرم بود که آب از لا پام راه می انداخت و بابای بدبختت بو نمی برد حتی . بعضی وقت ها هم مادرم راست می گوید .

شب که دمر می شود می گویم ـ پیش خودم ـ که این بار دیگر هی می نویسم می نویسم می نویسم اش یک چیزی می شود . لامپ روشن و او آنقدر دمر سیگار که تف به گور جد و آبادش می کنم و پا می شوم و لامپ را می زنم . اصغر آقا سیب ها را که پاکت می کند می گوید رنگ به رو نداری هیوا خانم . می گویم از نداری . که او هم می داند این نداری مال آبرو و آب رفته ز جوی من و آن لاابالی است . می رسم خانه می گویم اصغر آقا سلام رساند که یعنی بفهم که سلام لای پای من واجب اش شده . می گوید سلامت باشه . آخ که اگر این آخر کاغذ می نوشت و می نوشت می نوشت این روز و روزگار من فلک زده و این بچه ی بدبخت نبود .

حالا هی دم دمای شب آخر می پرسم کجا ایشالا می گوید می روم خودکار بگیرم . بعد دست می کند توی خشتکش و می خندد . بعد می رود در را می بندد . امشب می گویم که دیگر من و این بچه را می نویسد . حکمن هم با همان خودکار داخل خشتکش . بعد ظهر می شود و آقا باز بی کار برمی گردد و لنگ اش را می اندازد روی لنگش و دست می کند لای انگشت های پاش . می گویم اصغر آقا سلام رسوند . می گوید خوش به حالش و سیگار می کشد .

کجایی ؟ ؟ ؟

 

 

سعید پیام داد  :

کجایی شیخ ؟ مردیم از دلتنگی ت . کی میای از جنوب ؟

 

جواب دادم   :

لب های تنها ترین زن خیابان که طعم تلخ قهوه ی عربی گرفت ، می آیم . این قرارمان !!

 

  می شه برگشت ؟ بیست و یک روز تا سی و پنج سالگی م مونده . فرصت و فاصله ی توک زدن یک جوجه تا تولد . وزنی که دم مردن از جسم کم می شه ، بیست و یک گرم . مثلا روح!! ، راست و دروغش گردن ایناریتو ! من می گم ، سعید تایپ می کنه . از راه که رسیدم سعید گفت : موهاتو چرا کوتاه کردی ؟ خودش جواب خودشو داد . بعد توی کافه بود گمونم که دید موهامو رنگ نکردم این بار . گفت : چه رنگی می زدی به موهات ؟ گفتم : آتوسا و کاتوس ! اما این بار واقعا دیگه نمی تونستن چیزی رو پنهون کنن . سفیدی برنده شد . خلعت مرگ . از کافه زدیم بیرون . بارون می زد . ما دو نفر تنها بودیم . من داشتم آخرین روزای جوونی م رو قدم می زدم . سعید چی رو ؟ 

دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد



دلم برای مادرم تنگ شده


شاید می خواستم داد بزنم . اما نمی شد . این شد که آمدم بلاگفا و نوشتمش . یک جور هایی حتمن با فریاد بخوانید . آن هم فقط از زبان من .

سگ هاي پوشالي


_ من راه خونه مو بلد نيستم

_ عيبي نداره...منم راه خونه مو بلد نيستم


بعد پاش را گذاشت روي گاز . حميد نشسته بود روي بالش . سيگار نداشتيم . بلند شدم مسواك زدم و توي جا خوابيدم . در اتاق را هم بستم . اما باز يادم نمي رفت كه چقدر از شكار مرغابي بدم مي آيد . آن شب تا خيلي وقت از تمام زن ها بدم مي آمد . حالا هم مي آيد . اما بعضي وقت هاي ديگر مي گويم راه گريزي هست . نمي دانم داريم مثل سگ دنبال چي كجا را بو مي كشيم . همه چيز بوي مرغابي شكار شده مي دهد ...