کجایی ؟ ؟ ؟
سعید پیام داد :
کجایی شیخ ؟ مردیم از دلتنگی ت . کی میای از جنوب ؟
جواب دادم :
لب های تنها ترین زن خیابان که طعم تلخ قهوه ی عربی گرفت ، می آیم . این قرارمان !!
می شه برگشت ؟ بیست و یک روز تا سی و پنج سالگی م مونده . فرصت و فاصله ی توک زدن یک جوجه تا تولد . وزنی که دم مردن از جسم کم می شه ، بیست و یک گرم . مثلا روح!! ، راست و دروغش گردن ایناریتو ! من می گم ، سعید تایپ می کنه . از راه که رسیدم سعید گفت : موهاتو چرا کوتاه کردی ؟ خودش جواب خودشو داد . بعد توی کافه بود گمونم که دید موهامو رنگ نکردم این بار . گفت : چه رنگی می زدی به موهات ؟ گفتم : آتوسا و کاتوس ! اما این بار واقعا دیگه نمی تونستن چیزی رو پنهون کنن . سفیدی برنده شد . خلعت مرگ . از کافه زدیم بیرون . بارون می زد . ما دو نفر تنها بودیم . من داشتم آخرین روزای جوونی م رو قدم می زدم . سعید چی رو ؟