آب از کنار دهانم راه می افتد . این از تجویز قهوه و چای بلافاصله بعد از آن است که اینطور بی حال می اندازدم روی صندلی و حس حشیشی خوبی است . دست هام دنبال خودکار کشو ها را زیر و رو می کنند . نمی جورم اش . ناچاری بستن دکان و آمدن تا انتهای خیابان . همین است . مثل وقت هایی هستم که محاکمه شوم . گناه کرده و نکرده و ایهام فعل ِ کردن . عرق ریزه از خجالت و عرق آدمی که طی یک اکت خصوصی در می آید . آدم ها گاهی توی خودشان دور می زنند تا عیبی پیدا کنند و فریادش بزنند به جای یک برتری . به جای دوست داشتنی ترین چیزی که دارند . مثل وقتی که از بلندی می ترسی و خاطره ی شیرین و ساختگی بالا رفتن از یک کوه را با آب و تاب تعریف می کنی . حالا وقتی به این فلسفه بافی معیوب هم نگاه می کنم دوباره آب دهانم راه می افتد که این آب دهان راه افتادن هم خودش ایهام لذیذی دارد . پس قانع می شوم خیلی چیز ها را آرام و درگوشی بگویم . آخ از در ِ گوشی و در گوشی حرف زدن . خیلی چیز ها را هم نگویم اصلن . چون بعد ها محکوم می شوم به همان فلسفه ی ناقصی که بافته ام . پشت دستم را می کشم روی لب هام و جدی ، خط اول و دوم و بقیه را پاک می کنم . اینطور می شود که نوشته های عاشقانه را در ِ گوشی می خوانم و محیط بزرگ و فریاد را می گذارم برای بیماری های یک ذهن چرخنده که سیگارش زود به زود دیر می شود خیلی از اوقات . خط هایی هم که پاک شده اند شاید وقت های در ِ گوشی ، در گوشی مانده باشند ... . انتخاب می کنی . مثل گلی که بوی خوب اش را از اسپری گرفته است ... .