هوای جای ماقبل آخر

 

... عجیب است ، دیگر پاهایم را احساس نمی کنم ، پاهایم دیگر هیچ چیز را احساس نمی کنند ، و این مایه ی سعادت است . و هنوز حس می کنم در ماورای دیدرس قوی ترین تلسکوپ ها هستند . آیا این همان پای کسی لب گور بودن نیست ؟ و به همین ترتیب باقی اعضایم . چون پدیده ی موضعی محض چیزی نیست که من متوجه آن شده باشم ، برای اینکه خودم در تمام زندگی چیزی جز یک رشته یا بهتر بگویم یک سلسله پدیده های موضعی نبوده ام ، آن هم بی هیچ نتیجه ای . اما انگشتانم هم در عرض های جغرافیایی دیگری می نویسند و هوایی که از میان ورق هایم می وزد ، وقتی خوابم می برد ، بی آنکه متوجه شوم ، آنها را برمیگرداند ، جوری که فاعل از فعل دور می افتد و مفعول یک جایی در خلاء  می نشیند ، هوای جای ماقبل آخر نیست ، و این مایه ی خوشوقتی ست . و شاید سوسوی سایه ی برگ ها و گل ها و درخشندگی خورشیدی فراموش شده بر دستانم قرار دارد ... 

(مالون می میرد / ساموئل بکت )

رمز اش را یادم رفت دختر!

 

دست ها نمی چرخند . کلمه ها هم یک خط صاف را طی می کنند و به آخر می رسند . به قول مالون : انگشت های پایینی که می رسند به حاشیه می فهمم خط افقی تمام شده . از عمودی رفتن هم هیچ چیزی دستگیرم نمی شود . معنای رفت و آمد مداد ، با بازی کردن با واژه های سرگردانی که از این تکنولوژی پیشرفته عبور می کنند ، می شود صحبت . درد و دل را با ساده ترین حرف های اش می نویسیم . نوبت به بازی هم که می رسد ، از همین دور و بر اتفاق خنده داری جفت و جور می کنیم ، خودمان را داخل اش می اندازیم . از بیرون اش که ببینی ، نه این زیبایی ٍ جذب شدن دارد نه آن راه رفتن کلمات معمولی که برای تو ، من ، می نویسم یا می خوانم . خودت را جای خودت که بگذاری می بینی خیلی هم ساده نیست . معمولی نیست . مثل همه ی آدم های دیگر حرف می زنم اما هیچ آدم دیگری نیست که به قول خودم : حرف را از اینجای اش بریزد بیرون .

دست های ام را طرف چپ سینه ام می گذارم . مثل یک سامورایی دنبال تکان تکان ٍ قلب ام می گردم .   " نمی شه که همینجوری ! " می شود .

می خواهم خودم را دید بزنم . وقت هایی که کنار تو ، یا بعد از تو ، یا قبل از همه ی کنار های تو برای تو حرف می زنم . یکی آمده بود و گفته بود که سال رمانتیکی است . من اینطور نمی بینم . من حتی اگر رمز بازی را یادم برود ، بلد ام خودم را بکشانم به فینال و بنشینم نه روبروی تو که روبروی همه . کنار تو . از همین جا نگاه می کنم . خیال ام راحت می شود که هر کلمه ای سر جای خودش نشسته و زنگ خودش را می زند . داد می زنم : نه یک نامه ی جذاب که دختری دلش برای من بلرزد نه یک بیانیه ی آدم خر کن . صادقانه می نویسم : این حرف های من است برای آدمی که دارد با من از پشت تکنولوژی خسته و این راه رفت و برگشتی ما نفس می کشد . همین .

دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . " دست رد به سینه ی همه ی بعد های دنیا می زنم " دوباره خودم ... .

می بینی ! حتی اگر رمز بازی با این کلمه های دوست داشتنی را یادم رفته باشد ، آنقدر می شناسم شان که چند خط عمودی و افقی را پر کنم و بعد هم بروم پی کار های روزمره ام . کولر را درست کنم . دوش بگیرم . بزنم بیرون . هوا که گرم شود من زود به زود دلم برای شرجی تنگ می شود که با هم عرق کنیم . می دانی که ! " عرق تون رو بخورم... "

 

دوری و نزدیکی و هراس و این لب نعلبکی قدیمی که پرید

 

می خواستم عاشقانه ای بنویسم . اما دیدم دلم تنگ تر از این حرف هاست .

با مالون مي ميرم...


بالاخره  ، علي رغم همه چيز ، به زودي ، بي سر و صدا مي ميرم .


ساموئل بكت / مالون مي ميرد



روزی که مُردیم

 

پیامکی به خودم ارسال کردم و منتظر جواب به موبایلم خیره ماندم.

 

ارسال پیام ناموفق بود.

لطفا جزئیات را بررسی کنید.

 

من و سعید داریم جزئیات را بررسی می کنیم...

شهروند شکنجه ۱

 

پاییز...

 

هر چه می کنم که بروم بگیرم بخوابم نمی شود . بلند می شوم و توی تارکی سیگارم را روشن می کنم . احسان این ور خوابیده و مسعود آن ور . جفت شان بلند می شوند و سیگار روشن می کنند . مسعود می گوید " چته سعید جان ؟ " حرف نمی زنم . گوشی را برمی دارم و "شب از مهتاب سر میره  تمام ماه تو آبه  شبیه عکس یک رویاست  تو خوابیدی جهان خوابه... "

بعضی وقت ها که حالا بیشتر وقت هام شده ، بچه که می شوم ، می دوم زیر درخت سیب ترش وسط حیاط می نشینم و جیمز جویس می خوانم و باهاش عربی می رقصم . وقت های پاییز سیب های ترش تر و برگ های افتاده تر . عینک قاب گردم را دسته می اندازم و می شوم یک آقای نویسنده . سیگارم که تمام می شود ، بچه ها خوابند . چندمین اش بوده ، یادم نیست . فقط می دانم می خواهم اسمش را ، اسم پاییز ام را داد بزنم تا تمام شهر از خواب بهاری اش بپرد . تنها من خواب می روم با بوی پیچیده زیر دماغ پاییز و دست های من لای موهای تیره اش .

 

حمید محمدی

 

 

حمید محمدی وبلاگ زد . اولین پست اش اشکم رو درآورد . آخ پدر خوانده ی همه ی ما ، مایکی...

 

هیس...

 

 

پاییز

 

تقدیم به همه ی فصول من ، پاییز من

 

و هرچه در او بود ، بود . می خواستم کتاب مقدس را باز کنم ، ورق بزنم ، ورق بزنم تا همانجا ها کنار تو یا من . اختیار آدم گاهی وقت ها بلند می شود می رود روی صندلی روبرو می نشیند و هم قشنگ قشنگ می خندد . بعد هم می گویم " عشق ما از این عشقای همینجوری الکی نیستا " می گوید . می داند . وقتی می رسم ، تهران خلوت شبانه اش را دارد و باران ریز ریز و بهمن دم قرمز توی دست هام تا برسم به خانه ی کوچه ی مرتضوی . خانه ی کوچه ی مرتضوی . اینکه تمام شب را با هی ریز ریز خندیدن هاش بگذرانم کار بارانی ای است . انقدر ساده می شوم تا برسم به همان سلام توی تاکسی . می گویم پاییز ! این عطر قشنگه ؟

حالا ها هم نه بهار بهار است نه تابستان و نه زمستان . پاییز انگار تمام فصول را برداشته گذاشته توی بقچه ی رنگ هاش و دم به دم من میلک شیک شاتوت می خورد با شکلات بستنی . ما در باد ایستاده ایم تا این ساعت شنی تا هر کجا مه دل اش خواست بچرخد .

 

آخرین سنگر سکوته...

 

به یاد تمام آنهایی که ۸۸ خون آنها بود و سنگ و خرده شیشه و فریاد " سلام ای خشم روز افزون ، خداحافظ برادر جان! " . و همیشه تمام شرافت ما و سال هایی که هنوز هستند ...

 

تو اگر از سکوت

                       به خشم می رسی

 

سکوت کن...!

 

 

انجمن روسپیان غمگین . کاش من هم

 

قرار نبود حرف روی حرف شیخ بگذارم . اما تا دیدم ولادیمیر و استراگون هستند گفتم خبرش را بدهم . اینطور شاید...نه حتمن که مثل من می گویید : کاش من هم . من عاشق این طور آدم هام .

 

انجمن حامی روسپیان شریف