هوای جای ماقبل آخر
... عجیب است ، دیگر پاهایم را احساس نمی کنم ، پاهایم دیگر هیچ چیز را احساس نمی کنند ، و این مایه ی سعادت است . و هنوز حس می کنم در ماورای دیدرس قوی ترین تلسکوپ ها هستند . آیا این همان پای کسی لب گور بودن نیست ؟ و به همین ترتیب باقی اعضایم . چون پدیده ی موضعی محض چیزی نیست که من متوجه آن شده باشم ، برای اینکه خودم در تمام زندگی چیزی جز یک رشته یا بهتر بگویم یک سلسله پدیده های موضعی نبوده ام ، آن هم بی هیچ نتیجه ای . اما انگشتانم هم در عرض های جغرافیایی دیگری می نویسند و هوایی که از میان ورق هایم می وزد ، وقتی خوابم می برد ، بی آنکه متوجه شوم ، آنها را برمیگرداند ، جوری که فاعل از فعل دور می افتد و مفعول یک جایی در خلاء می نشیند ، هوای جای ماقبل آخر نیست ، و این مایه ی خوشوقتی ست . و شاید سوسوی سایه ی برگ ها و گل ها و درخشندگی خورشیدی فراموش شده بر دستانم قرار دارد ...
(مالون می میرد / ساموئل بکت )