لیمو ترش شاید . ها ؟

به آدم های زیر :

ف  .  م  .  م  .  م  .  ح

و نامه هایشان به باد ، به من .

 

لیمو ترش شاید . ها ؟

البته شاید روی حرف های تو بنویسم نوشته ها را . و اینکه حق نداری ناراحت بشوی و از این حرف ها . بار اول هم توی مترو بودم با تو یا روی یک سنگ قبر یا توی پارک و جایی شبیه تمام این ها . گفتی چیزی را ببینم . آن ور تر از ما . زنی چاق و بچه ای باریک که دنبالش راه افتاده بود . صحنه ای شبیه این . خندیدم . بعد اگر یادت باشد سرم را انداختم پایین و نگاهم را دوختم به سنگ های براق سالن یا یک جای دیگر . که البته این را هم گفته ام . یک بار پرسیدی که چرا نگاهت نمی کنم . وقتی حرف می زنم یا اینکه حرف می زنی . گفتم . اگر یادت باشد . گفتم که خودم خوب بلدم فیلم بازی کنم اما چشم ها همه چیز را می ریزند روی دایره . گفتم این لاکردار را نمی شود جلوش را گرفت . نگاه و حالا که نیستی تا نگاهت نکنم و سرم را بیاندازم زیر ، همینطور روبروی خالی را نگاه می کنم و سیگار می کشم و پیش خودم می گویم که کاش بود . کمی هم البته سرم گیج می رود .

پیام فرستادم که حالا یک پیرمرد و یک مرد جوان و یک بچه ی کم سن و سال انگار کنارم توی کوپه اند . گفتی...اگر درست یادم باشد گفتی که بیا بازی کنیم . می نشینم توی کوپه کنا تو و با هم می رویم تا همانجا که تو می خواهی بروی . بهتر از نبودن کاملت بود . یا حداقل حرف می زدی با من . حرف هات هم مثل حالا قشنگ بود و خب البته آن موقع با چیزی می نوشتی برایم که خوانا بودند حروف .

حالا یاد بچگی افتادم . تازه یاد گرفته بودیم چکار کنیم . کاغذ را برمی داشتیم روش با ته قاشق چیزی می نوشتیم و البته چیز هایی که ممنوع بود با جوهر خوانا بنویسیم . بعد هم کاغذ را می گرفتیم روی شعله ای چیزی تا داغ شود و حروف خوانا می شدند . یادم هست که کلی کیف می کردیم و کیفمان کوک نشده کاغذ آتش می گرفت و همه ی حرف ها دود می شد . اما حالا از صبح هی با خودم کلنجار رفته ام نامه ات را روی آتش بگیرم یا نه . راستش ترسیدم همین حرف های زیاد و نا پیدایت دود شود و برود هوا . بعد از ظهر قبل از اینکه سر گیجه بگیرم اتو را زدم به برق و داغ که شد گذاشتم روی نامه . صاف صاف شد اما هرچه صاف شد حرفی رویش نیامد که نیامد .

اگر این سرگیجه ی کوفتی بگذارد خیلی خوب یادم هست صندلی های آبی مترو . بعد از آن زن چاق و بچه اش . از گرسنگی است این سرگیجه ی بد مصب فکر کنم . نشستی کنار شیشه ی کنار صندلی ها . صندلی هم جا به جا چرک پیشانی آدم های خنده داری بود که تا به مقصد برسند سرشان را می گذاشتند روش و چرت می زدند . خودکار را درآوردی و گفتی یادگار انتخابات است . گفتی اگر یادم باشد گفتی که از همان هایی که حرف هاش یکهو هیچی می شوند . و بعد فکر می کنم با هم نگاه کردیم به پیرمرد روبرو که داشت چرت می زد . از صبح هم به این مخ لاکرداری هی فشار می آورم که یادم بیاید بعدش چی شد . فقط تصویر آخر پایین رفتنت از پله ها یادم می آید و خداحافظی . با آن دست تکان دادنت . گفتم...پیش خودم گفتم چه می شد اگر این پله ها دور می زدند می رسیدند به همین مسیر دو نفری . به همین مسیر زن چاق و بچه اش.

حالا هم البته می دانم که ناراحت نمی شوی . ناراحتی هم ندارد . من که  شروع کردم به نوشتن ، به خودم گفتم روی رنگ پریده ی حرف های تو دارم حرف های پر رنگ می نویسم . کاغذ هم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن صاف صاف بود و اگر حالا که می خوانیش کمی مچاله شده ، بگذارش به حساب دل من که هی حرفش می آمد و دلش نمی آمد . یاد چایی شیرین و بوی سیگار . اگر این سردرد کوفتی بگذارد همین حالا بلند می شوم میان همین کاغذ می روم درکه دوتا چای می گیرم با دوتا لیمو ترش کنارش و تو هم هی بنشین و بگو چه بوی خوب سیگاری . یادم نیست اما فکر کنم قرار بود این خودکار قلابی ناخوانا را بیندازیش توی رودخانه ای که از زیر تختمان توی درکه می گذشت و حالا دارد از چشم های من رد می شود . این پیام ها هم که هیچ وقت خدا نمی رسند .

حاج زنبور عسل

با آخرین پنجاه تومنی توی جیبم می روم و جیش می کنم . با عمو زنجیر باف شرط می بندم که تا آینده ای نزدیک کار پیدا می کنم . می خندد و می گوید : " بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله " . حالا دست می کنم توی جیبم و شپش ها را انگشت می کنم . به یک کارگر نیمه نیازمندیم . کاشکی مادرم حلقه اش را می فروخت . استفراعم را قورت می دهم . عمو زنجیر باف کنار مادر حاج زنبور عسل خوابیده و می گوید : " عاقبت نسیه خود فروشی..."

عوضی آشغال خور

یک روز بالاخره می نشینم و با خودم کنار می آیم . و بعد می روم تبدیل به عنکبوتی می شوم که خانه اش را درست بالا سر سرویس بهداشتی بانوان می سازد و کارش این است که مگس ها را هنگام ریدن خانم ها بخورد . من چند سالی است که از ریدن زن ها بدم می آید و فکر می کنم که ما عنکبوت ها سال هاست بدهکار خلاء های جنسی و عاطفی مان هستیم . یک روز به هدایت گفتم کاش تو هم با ما نبودی . بعد می روم تار میزنم حوالی میرداماد . من از هیچ عروسی خوشم نمی آید و این را بارها گفته ام . ما دوست داریم همیشه کف دستی هامان را توجیه کنیم تا بعد دچار ناراحتی های اعصاب نشویم . برای همین است که باید عنکبوت خوبی باشیم و بدهکاری هایمان را صاف بکنیم. ما هنوز هم بچه های مهربانی هستیم...

copy/past

این روزها هیچ چیز بیشتر از کودک کامل آخرین روز بهار نیستم . حتی اگر پاییز شروع شده باشد ، پسری از بلندی نگاهم کرده باشد ، رفیقی را خیلی وقت باشد که ندیده باشم ، و برادرهایم آرزوی خودکشی کرده باشند . و حتی روزهایی که مثل سگ از عشقی که وجود ندارد فرار کنم . بعضی وقت ها فکر می کنم کاش به خودم می گفتم " اینقد پاتو نخارون . خون می افته . " با پاهای قلقلکی جایی بهتر از اینجا نمی روم . این روزها حتی باران اگر بیاید ، چشم می خورم ، چند تا بیشتر حتی . مثل کسی که از بالا نگاه می کرد و گاهی شعر هم می گفت...

 

 

 

 مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... .

هنوز که

وقت هایی که از بلندی می ترسم بلند می شوم و راه می افتم به طرف رودخانه ی شهر . روی پل می ایستم تا مطمئن شوم صندلی های توی رودخانه هنوز هستند . بعد از روی میله ها به زمین تف می کنم و می فهمم هنوز جرات پریدن ندارم . برمی گردم که یک نفر می گوید : " پیااااااااااااااااااااااااااااااااااااده...".