copy/past
این روزها هیچ چیز بیشتر از کودک کامل آخرین روز بهار نیستم . حتی اگر پاییز شروع شده باشد ، پسری از بلندی نگاهم کرده باشد ، رفیقی را خیلی وقت باشد که ندیده باشم ، و برادرهایم آرزوی خودکشی کرده باشند . و حتی روزهایی که مثل سگ از عشقی که وجود ندارد فرار کنم . بعضی وقت ها فکر می کنم کاش به خودم می گفتم " اینقد پاتو نخارون . خون می افته . " با پاهای قلقلکی جایی بهتر از اینجا نمی روم . این روزها حتی باران اگر بیاید ، چشم می خورم ، چند تا بیشتر حتی . مثل کسی که از بالا نگاه می کرد و گاهی شعر هم می گفت...
|
|
|
|
|
مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... . |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ ساعت 2:55 توسط محمدسعید اکبرزاده
|