معامله...


یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت . ملتی که یک وقتی آشنا هم بودند . هر جور آشنایی . تمام شدن این گشت و گذار هم یک حس آمپولی خوشمزه ای دارد . درد تخمی توی باسن ات می پیچد و حالا که تمام شده همراهش خوشحالی . هر بار هم به خودت می گویی زودتر برمیگردی . اما برای چی . برای تگری . برای استفراغ . ولی کو...؟ کو چیزی که به تگری ات بیاندازت . همان بوی قدیمی می خورد به دماغ ات و یاد یک چیز بخصوصی می افتی . باید تمام شود یک وقتی... .

یه مرد

 

داشتم می خندیدم به یکی از دیالوگ های کارتون رئیس مزرعه . جایی که پدر می گفت : یه مرد قوی همیشه دفاع وامیسته یه مرد قوی تر دفاع آخر . ماشین را نگه داشتم . پلاکارد سیاه را دیدم و اسم بزرگی که با رنگ آبی نوشته شده بود . یادم افتاد قوی ترین مرد تیم همیشه توی دروازه می ایستاد و نام اش حالا با آبی پررنگ روی پلاکارد سیاه بود . گفتم : تیم جدیدت مبارک ناصرخان... . و گریه ام را فروخوردم و راه افتادم... .

 

مثل آب برای شکلات

 

می خواهم برگردم . داشتم امروز به لحظه ای فکر می کردم که رو صندلی آرایشگاه نشسته ام و نمره ی موهام را می گویم . نمره ی سربازی . برای من افتادن تو استخری است به قول نجدی پر از کابوس . آبی که قبلن توش غرق شده ام ، خودم را کشیده ام بیرون و حالا دوباره خودم را پرت می کنم توش که از آن ورش در بیایم . امروز اما به بازوهام ، به خط های رو بازوهام عرق نشسته . گرم شان است . در نیامدن از آبی که ته اش را نمی بینی و کف اش پر از خزه است و مثل بچه ها همه اش فکر می کنی هیولای خوابیده ی ته آب ها الان است که پایت را بگیرد ، دور از ذهن نیست . ترس لغزانی که توی رگ هات وول می خورد گاهی مطمئن ات می کند که افتادن و غرق شدن بی فاصله روی هم نوشته شده اند . بعد حس می کنی ریه هات را آب سبزی پر کرده . آخر اش هم باد می کنی می آیی روی آب و هیچ کس نمی شناسدت . دستم که از زیر چانه ام می افتد به خودم می آیم . یک پلان کلیشه ی سینمایی . بعد فکر می کنم باید هر چه زودتر لباس هام را در بیاورم و بپرم تو آب . با طعمی که دهانم را پر کرده این روزها ، طعمی که تلخ و چرب و خوشایند است ، حس پریدن و گذشتن از آب را دارم . باید همه ی چیز های خوب را بسپرم به کسی که می دود از کنار این استخر رد می شود و می آید آن طرف که دست های پیر شده توی آب ام را بگیرد . از بوی آب این استخر بدم می آید . با یک دستم راه دماغ ام را می بندم و با دست دیگرم شنا می کنم . گذشتن از این استخر نیمه تمام گذاشته شده ، روزهای بعدم را می سازد . مثل آب برای شکلات . مزه ی شکلات می دهم... .

  

آه...ای روز های پیر شده ی بچگی های من !

 

دوشنبه 31 خرداد1389 ساعت: 0:6 توسط:مجید قربانی

 

"یاران به دست طوفان غارت نشیم نسوزیم"
نه دیگه تو مُردی!دیگه نمی تونی بیدار شی ولی یادت بیار.!یادت بیار آخرین روز بهارو وقتی که میخندیدی و ما داشتیم از گریه می مُردیم همه.یادت میاد داش سعید اون روزایی که با اون تی شرت بلند آبی رنگ تو تنت یه وقتایی زار می زد میومیدی تهرون.روزایی که می گفتی منتظر بودم از روبرو سبز شی ولی از پشت سر زدی به شونم. نه می دونم یادت نمیاد آخه دیگه مردی تو!خیلی گرم بود ولی نه گرم تر از این روزا تا اومدیم بهت تبریک بگیم..بگیم آخرین روز بهاره گفتی : تولدم را تبریک نگویید خواهشاً ... یادت بیار داش سعید فقط یکسال گذشته نه ؟ یک سال.پس چرا اینقدر پیر شدیم داش سعید؟داشتیم زندگیمونو می کردیم هی باهم میخندیدیم بچه درست میکردیم بعد گریه بود و گریه.چرا اینقدر طولانی شد دادا؟
حیف!حیف که مُردیم همه مون.حیف که توام مُردی ولی آخرین رورز بهار یادمونه..همه ی ما بودیم اون روز تو بیمارستان من و حمید نشسته بودیم کنار هم  من چشمهام رو ول داده بودم توی دستهای فاطمیا..احسان نگران بود و داشت با مینا حرف میزد مسعود گفت : الان دنیا میاد سعید و بعدش یه مادوکس آتیش زد رضا هم اومد.فائزه داشت به همه مون نگاه میکرد بقیه ی بچه ها هم اومدن میثم، مصطفا، منصور،حمید هامون،راجرواترز و تام ویتس، خانوم بالایی و بعد...
بعد آقای مرگ اومد گفت: دنیا اومد!
چند سالت شد سعید؟
آخ یادم نبود تو مُردی یا شایدم دیوانه تر شدی
تو فقط دیوانه تر شدی

 

 

 
مادرم خوابیده بود و صورتش جمع شده بود توی هم . داشت فریاد می کشید و صداش نمی آمد . ملافه ی روی تخت را توی مشت هاش جمع کرده بود و می کشید . دکتر سرم را گرفت و بیرونم کشید . با طنابی خودم را بسته بودم به دنیایی که دوستش داشتم . بوی مهبل زنی می آمد که باز شده و خون آلود بود . دکتر سر و ته گرفت مرا و ضربه ای به پشتم زد . صدا از هیچ کس در نمی آمد حتی از مادرم که از هوش رفته بود و حتی از من که داشتم گریه می کردم . دکتر گفت : " زنده س . " هرچقدر داد زدم که بگویم دارد دروغ می گوید ، کسی صدایم را نشنید . ساعت هفت صبح بود . /خواب بیست و چهارم/کودک کامل آخرین روز بهار/ و آنک خلقنا الانسان فی کبد بزن بر سینه و بر سر که این مجلس را برای تو تدارک دیده اند که در آخرین روز بهار تو با شکنجه متولد می شوی ای شهروند شکنجه!
 
 نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت   توسط حمید محمدی 

 

پاییز...

 

هر چه می کنم که بروم بگیرم بخوابم نمی شود . بلند می شوم و توی تارکی سیگارم را روشن می کنم . احسان این ور خوابیده و مسعود آن ور . جفت شان بلند می شوند و سیگار روشن می کنند . مسعود می گوید " چته سعید جان ؟ " حرف نمی زنم . گوشی را برمی دارم و "شب از مهتاب سر میره  تمام ماه تو آبه  شبیه عکس یک رویاست  تو خوابیدی جهان خوابه... "

بعضی وقت ها که حالا بیشتر وقت هام شده ، بچه که می شوم ، می دوم زیر درخت سیب ترش وسط حیاط می نشینم و جیمز جویس می خوانم و باهاش عربی می رقصم . وقت های پاییز سیب های ترش تر و برگ های افتاده تر . عینک قاب گردم را دسته می اندازم و می شوم یک آقای نویسنده . سیگارم که تمام می شود ، بچه ها خوابند . چندمین اش بوده ، یادم نیست . فقط می دانم می خواهم اسمش را ، اسم پاییز ام را داد بزنم تا تمام شهر از خواب بهاری اش بپرد . تنها من خواب می روم با بوی پیچیده زیر دماغ پاییز و دست های من لای موهای تیره اش .

 

بلیط

 

شیخ رفت . دنبال بلیط گشت اما گیرش نیامد . رفت جنوب . گفت بیایم اینجا از قول اش بنویسم :

 

ترمینال جنوب!

فراز آشیان چند هزار مرغ مهاجر برپا ایستاده ای

هیچ کس از تو به جنوب نمی رسد...

 

 

کجایی ؟ ؟ ؟

 

 

سعید پیام داد  :

کجایی شیخ ؟ مردیم از دلتنگی ت . کی میای از جنوب ؟

 

جواب دادم   :

لب های تنها ترین زن خیابان که طعم تلخ قهوه ی عربی گرفت ، می آیم . این قرارمان !!

 

  می شه برگشت ؟ بیست و یک روز تا سی و پنج سالگی م مونده . فرصت و فاصله ی توک زدن یک جوجه تا تولد . وزنی که دم مردن از جسم کم می شه ، بیست و یک گرم . مثلا روح!! ، راست و دروغش گردن ایناریتو ! من می گم ، سعید تایپ می کنه . از راه که رسیدم سعید گفت : موهاتو چرا کوتاه کردی ؟ خودش جواب خودشو داد . بعد توی کافه بود گمونم که دید موهامو رنگ نکردم این بار . گفت : چه رنگی می زدی به موهات ؟ گفتم : آتوسا و کاتوس ! اما این بار واقعا دیگه نمی تونستن چیزی رو پنهون کنن . سفیدی برنده شد . خلعت مرگ . از کافه زدیم بیرون . بارون می زد . ما دو نفر تنها بودیم . من داشتم آخرین روزای جوونی م رو قدم می زدم . سعید چی رو ؟ 

که آفتاب...

 

که آفتاب روزی

که آفتاب روزی

که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید...

گفتم تمام تخته های دنیا را باید آتش بزنیم تا پیداش شود . سر به زیر بود . گفتم اینطور تا صبح حتمن یخ می زنیم . دست از دور بلند کرد . دوید . گفت چه خوب شد دیدمتان . سرد بود . برگشتیم . اسماعیل هنوز کنار پیت نشسته بود و سوت می زد . و ما دور شدیم . آنقدر دور که سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس کنار پیت پیدایش نشده بوده و اسماعیل همانطور نشسته ، مرده . سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس از طرف خورشید نمی آمد . و ما فریب خورده بودیم . مثل تمام اسماعیل ها...

همین اینجا ها

دخترم می گوید دارم شبیه سگی می شوم که یک روز توی خواب به مادرش حمله کرده . او شبها که بالای سر اش می نشینم تا برای اش داستان بخوانم ، تا چانه زیر پتو می رود و می فهمم که ترسیده . دخترم شش سال اش است . می گوید : بابا!تو چرا صورتت رو اصلاح نمی کنی ؟ نمی دانم دخترم این چیزها را از کجا می فهمد . تا چانه زیر پتو فرو می رود و می گوید دارم شبیه گرگ هایی می شوم که شبهای زیادی است به مادرش ، به دوستان اش ، و حتی به خانم مربی اش حمله می کنم ، با دندان هایم که او مدام می گوید اینجوری شده و تا می تواند دهان اش را باز می کند ، لباس های آنها را جر می دهم . نمی تواند بپرسد . درست نمی تواند بپرسد . این شب های تازه که رسیده اند برای اش داستان نمی خوانم . نمی ترسانم اش . یعنی می فهمم که با ترس یک طورهایی تنفر هم بروز می دهد . از چشم هاش . زنم می گفت دیروز موبایل مربی اش را گرفته و دیده که داشتی با چوب بین مردم... . من همین اینجاها زندگی می کنم . دخترم می خوابد و من تازه می فهمم حالا سال هاست...

یکی بود ، یکی نبود . گفت : گرگمو گله می برم...

به زنم می گویم چقدر سخت است که هم گرگ باشی و هم چوپان . خورشت می کشد . دندان هایم اینجوریست... 


  مرگ در این زندگی هرگز چیز تازه ای نبوده است

                           تازگی در زندگی نیز نیست...

 

                                                                      بدرود

خون...

اینک شاعری و آخرین شعر...


نه آتوسا

          نه کاتوس

دیگر هیچ رنگ مویی غم هایت را پنهان نمی کند...

عماد بدیلی

حرف های حواست هست های همیشه ی پاییز

حتمن از همانجاها که گفتی ، شروع می شود . از کنار شقیقه اش بیرون افتاده از شال . از زیر موهای رنگش نیست توی هیچ گلدانی . از شروع ریزش دست های تو تا زیر گونه ها و بعد چانه ، کشیده می شوی می روی زیر دست های کوچک و دخترانه اش می خوابی . و تا هی این راه می رود ، برمی گردد . ماشین که نیست انگار با برگ و ریشه و پیوند و مهر از بلندگو های پشت سر دراز می شوی ، توی چاردیواری آهنی می چرخی تا بوق... بوق... بوق... .

بیا تا باز یادت نرفته ، خودکار را بردار ، بازی کن با کلمه های پیچیده به نمی دانم چه و چه ی راه رفتن اش میان "باغ ملی" و شنیدن "سان شاین" از دست های راه می روند روی خط هات . بازی بلد نیستی هنوز ، پسر ! وگرنه این گوی ِ بی میدان بلند ات نمی کرد ، نمی برد ات به گوشه ی ساکت خانه ات توی خیابان دراز . بی بخار ، حتی اگر روی اجاق بنشینی کسی چای یا تُرکی تُرکی قهوه ای دستت نمی دهد تا راه نیفتی . پیچیده ای باز به راه پله ی بی انتهای آخرش می رسد به خیابان . اسمش همینی که هست ، برگ ریزان می کند ات بچه ! اما حتمن از همانجاها شروع می شود خط اول و آخر نوشته ات . به دیوار می مالی خودت را از پس باران ریز ریز  ِ ریخته از سرب پایتخت . دست بگیر به دست هاش . دست بگیر به شماره ی به قول خودت " نوشته ام که تو بخوانی " .که حالا این تو دارد توی باران از کتاب شهری می سازد بی بدیل از فروغ ، شاملو و عاشقان سرشکسته گذشتند . قدم می ماند تا بعد . اگر شب ها پای پیاده خیابان را ندوانی تا دم دمای چار راه و " آقا ! مستقیم ؟ "نشوی . نقطه کن و بعد ، خط شو که صفحه سفید نیست تا آخر ، پسر ! می رقصی میان بازو های حالا نمی دانم روی کدام تخت خواب خواب رفته . فکر می کنی نیستی . " آقا ! بلندتر اش کنید لطفا " می شنوی ؟ بلندتر . وقتی بنفشه های را... . ساز... ساز... ساز... مگر که سه تار شوی توی بارانی ِ خداحافظی ، به دشتی به ... . " عجب امشب بساط غم جور ابوس.. " را درست و غلط اش را نمی دانی . فقط می دانی که از کنار شقیقه بیرون می افتی از هرچه . از همیشه ی تنهایی و کنار تنهایی خودش دوست داری غبار شوی نشسته روی کتاب ِ دستش کشیده پر از خاک . یادت نیست " عاشقانه " چطور کلمه هات را بازی می دهد ، می پیچاند روی خطوط تو نشسته نگاه می کنی به لقاح خودکار و برگ . برق . " فقط یک وقت هایی بگذار دارچین توی چایی هام بریزم... " استکان خالی . نمی دانی چطور می شود بوی دارچین نداشت . از حسادت داری می لرزی پسر ! دست به دست می کشانی ش روی گمشده بر دیوار راه . جاده پیچ دارد . خم می شوی تا " آقا ! رسیدیم ؟ " می خوابی . پاییزه... پاییزه... پاییزه... می گویی و همه می دانند که برگ ها می دوند جلوی پات تا رنده شود  از بی بودن او کنار کفش های رفتنی .

بر می گردی بی که بخواهی دست بر دیوار را متر کنی . لحظه ها زود می رسند به خانه ی آقای نویسنده . زود... زود... زودتر از هرچه بگذری ، عاشق می شوی . مثل همیشه ی " نمی دانم چه دروغی سر هم کنم " نیستی این بار . داری فقط کلمه را می اندازی بالا ، می گردانی و بعد با قلاب ماهی گیری کلمه می اندازی توی این برکه ی سفید ِ با خودکار نوشته روش . " دوسِت دارم " ِ خودخواهی ات را دوست می داری و ستاره می شوی در نگاه خیره مانده از بالکن ِ با سیگار ش از بالاهای باران و شيرواني . لباس ها را یکی یکی می کنی در ساعت لختی ِ ایستاده کنار پنجره ات  و تو هم هی " سیگار پشت سیگار " حتی حالا . با بوی دود و عطر و پاییز و پاییزه . نمی افتی در سر به هوای خط هات . فوت می کنی دوستت دارم ها را توی لوله ی لاغر دراز به دراز ِ خودکار و کاغذ ، از شهوت شنیدن ، بی صدا ، بی حرف ، بی نقطه حتی نگاه می کند تو را پسر !

گفتی این شروع می شود از کنار شقیقه ی بیرون افتاده از شال و به کدام شب ِ " این همه ستاره از کجا اومده... " ی بعد فکر می کنی . دوست اش می داری ، می خوابی کنار دست های گرفته اش قفل شده بر خواهش تو . اما نمی دانی چرا دوست داری هر شب بجای دارچین ، قهوه  ای بشوی نصفه توی فنجان و دانه دانه ریز ریز روی دندان هاش . اما باز این باد ِ بی خبر می پیچد توی موهای رنگش نیست و ... . حتمن از دست های او شروع می شوی ، تو ! 

 

 

زن بودن...

نبودن

همیشه به این فکر می کردم 

 روزی که داشتم از کنار زن ها

راحت

رد

میشدم...

زن بودن

 

 

همیشه یک اسم هست انگاری . همیشه یک اسم .

کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .

گفت : " بده ش به من . "

گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "

گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . " 

گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."

گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."

و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .

گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "

با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .

گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "

گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"

بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .

گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "

سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .

گفتم : " دوسش دارم لامصب ."

گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :

" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "

با تو ام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی...!


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی .

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری _ باری ،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،

برو آنجا که تو را منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب .

قاصدک ! هان ، ولی...آخر...ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با تو ام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک !

ابر های همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .


___________________________________________________________


من امروز بیستم تیر ماه ساعت هفت صبح به آموزشی خدمت اعزام می شم . فعلا ، حاجی خلاص . بای بای .

دیدی از چه این همه تلخ ... ؟

هر چه کردم تا حالم را کلمه کنم ، نشد . نوار چرخید و چرخید . بعضی وقت ها می بینی یک نفری یک جای دیگر و یک زمان دیگر ، حال حالای تو را ریخته توی چند خط . توی این فکرها بودم که دیدم گل نراقی چه خوش می خواند :


مرا ببوس

                 مرا ببوس

                             برای آخرین بار
                                                 ترا خدا نگهدار
                                      که می روم بسوی سرنوشت
                                                 بهار ما گذشته
                                                گذشته ها گذشته
                                         منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان
              هم پیمان با قایقران ها

                  گذشته از جان

             باید بگذشت از طوفان ها

                  به نیمه شبها
                 دارم با یارم پیمان ها

                                       که برفروزم

                                                     آتش ها در کوهستان ها  آه...

                                       شب سیه سفر کنم
                                        ز تیره ره گذر کنم
                                        نگه کن ای گل من
                                        سرشک غم به دامن
                                                            برای من میفکن

مرا ببوس

             مرا ببوس

                         برای آخرین بار
                                            ترا خدانگهدار
                                                          که می روم بسوی سرنوشت
                                            بهار ما گذشته
                                            گذشته ها گذشته
                                                                 منم به جستجوی سرنوشت

دختر زیبا

      امشب بر تو مهمانم

               درپیش تو میمانم
                       تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا

        از برق نگاه تو

                 اشک بی گناه تو
                         روشن سازد یک امشب من

                                               مرا ببوس

                                              مرا ببوس

                                           برای آخرین بار
                                            ترا خدانگهدار
                                    که میروم بسوی سرنوشت
                                           بهار ما گذشته
                                          گذشته ها گذشته
                                                                       منم به جستجوی سرنوشت...

که هر چه باداباد...

نشسته بود و خم شده بود روی نعش شوهرش . او شهید بیوه ای بود با شهید نطفه ای بر شکم و شهید زاده ای بر پشت .

همین که حرف می زنیم انگار تیری به قلبمان . این بوی خونی که از تهران می آید دارد خفه ام می کند...

_________________________________________________________________

ومکروا مکرالله والله خیروالماکرین

_________________________________________________________________

تولدم را تبریک نگویید خواهشا .

عکسی از تشییع جنازه ی پاره پاره ی دایی شهیدم در زمان جنگ تحمیلی را می دیدم . روی پلاکاردی که مادربزرگم گفته بود بنویسند ، اینطور نوشته بود : " پسرم ! شهادتت مبارک . " بیایید به تبریک شهادت برادران و خواهرانمان چشمی تر کنیم .

ترجمه


مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

سوزن گرامافون قلب من روی اسم تو گیر کرده است...


_________________________________________________________

مرگ نوشت :

1 . شمس علی رفته تهران عمل قلب بکنه . واسش دعا کنین .

2 . دلم برات تنگ شده .

3 . _ کی ؟

    _عاطی .

4 . پست قبل ، نگاه مادی من نبود . جریانی رو شنیدم ، گفتم واسه شمام تعریف کنم . چون اصلا نمی خوام شعار بدم ، می گم : هر برادر تنی که خواب می کند تو را ...

عاطی


شعری از علی بیاگوی



برای تو که منتظر روز های بی تکرای و کسی که دلداری ات دهد . من کاش بودم آنجا که تو ...


چشمانت آفتابگردان کدام حادثه ی تاریخ اند

              که اینچنین تلخ در من خیره می شوی

و من چقدر شبیه تو می شوم

و من چقدر شبیه تو بودن را دوست دارم

اصلا بماند

           این را فقط

                       نرده های پل آهنچی می فهمند

این را فقط

            عابرانی می فهمند

                                   که نام تو را نخواهند شنید

تو را میان سینه ام دفن می کنم

      حالا من تنها ترین مزار شریف دنیا هستم

                   حالا من

                            تنها

                                 اتاقی هستم

                 که تو

                        چراغ هایش را خاموش می کنی...




نطفه

هر برادر تنی که خواب می کند تو را

                                          و نان خویش می خورد ,

                                                                        خصم خانگی است

هر غریبه ی گرسنه اما

                             با تو که گرسنه ای

                                                     برادر است ...


___________________________________________________________________


مرگ نوشت :

1 . این شعر رو چند سال پیش , عماد بدیلی عزیز برام خوند . اونم نمی دونس مال کیه . خوراک لحظات کمونیمون بود .

 2 . خیلی بده وقتی پول تو جیبمون نیس , طرفدار کمونیستیم , وقتی هس , هواخواه امپریالیست . خجالت داره رفیق !

3 . ع . ن ؛ عطر معصوم همه ی هفت سالگی و حالای من .



دلم... گلم...

این پست به مهدی شکارچی و ایمان و احساسش تقدیم می شود .
حسین پناهی که خودش را در شعرش یا بهتر بگوییم فلسفه اش خلاصه می کند , در لفافه ی روزمرگی حرف هایش , به بیان راهی می پردازد . راهی که هیج نامی بر آن نتوانسته ام که بگذارم . و صد البته که این راه را من جسته ام و دیگری شاید , نجوید . و یا برای دیگری بی راه باشد . این که نوشته , نوشته نیست تنها . آوار است...

شب و نازی ‚ من و تب

من : همه چی از یاد آدم می ره
 مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
 نور بودم در روز
 سایه بودم در شب
 بیکرانه است دریا
 کوچیکه قایق من
های ... آهای
 تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
 تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
 من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
 تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
 کوره روشن کردند
 سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
 ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
 نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
 اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
 از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
 من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
 نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
 آدمی حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هیجانی ست بشر
 در تلاش روشن باله ماهی با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
 چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
 دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
 سردمه
 مثل پایان زمین
 نازی
 نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
 چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
 یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
 تلخ تلخم
 مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
 چه غریبم روی این خوشه سرخ
 من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
 کفش برگشت برامون کوچیکه
 من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
 من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
 نازی : رویا را
 من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی: در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار

قله ی برف پوش ع   م   ا   د   ب   د   ی   ل   ی

نه آتوسا

           نه کادوس

دیگر هیچ رنگ مویی غم هایت را پنهان نمی کند...

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست,با آسمان بگو

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست

با آسمان بگو...

اونجوق دلم

پشت پنجره

     پای حرفم ایستاده ام

                                 و

                         کوچه را نگاه می کنم

پیدایت نمی شود....

پ ن ا ه ی



بيراهه رفته بودم

آن شب

 دستم را گرفته بود و مي كشيد

 زين بعد همه عمرم را

 بيراهه خواهم رفت...

می خوام برات بگم همه ی حرفام راسته,همه ی همش...

یه شب یه شعری از حسین پناهی خوندمو مردم.گفتم کاش آدم یه جوری بمیره که باد حتی آه نرگس طلاییش رو با خودش به هیچ کجا نبره... 

 

شبی که من و نازی با هم مردیم

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دسته جمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
 عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خورد و خوراک چیکار می کنن؟
 من : سرما می خورن
 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادامه می ده پنجره رو ببند
 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
 با خود به هیچ کجا نبرد