سبزه

گفت : « بیا سر اینو بگیر بذاریمش اونور . »

پشت سرم را نگاه کردم . بیرون پیدا بود . به حیاط بزرگ سنگ فرش شده ای می مانست . مادر بزرگ و خاله ها گوشه ای ایستاده بودند . آقا مصطفی با پیرمردی آشنا حرف می زد و پدرم سیگار می کشید .

دوباره گفت : « بیا سر اینو بگیر بذاریمش اینور دیگه . کار دارم » و آهسته تر به غرولندش ادامه داد . کس دیگری آن نزدیک نبود و یقینا با من بود . جلو رفتم . بوی عجیبی پاشیده شده بود و انگار به سقف گچی و بلند می خورد و پرت می شد روی صورتم . پیر مرد نگاهم کرد . صورتش بی رنگ بود و جانی زیر پوستش نبود انگار . گفت : « محکم بگیر نیفته . »

به دست هایم التماس کردم که محکم بگیرندش . بلند شد . بو از سقف ریخت روی سرم . پیرمرد لبخندی زد و دست هایش را خشک کرد . عقب آمدم . چشم هایم را بستم . حالا پیرمرد می خواست پدر بزرگ را توی کفن بپیچد .

تنه ام به باد گیر کرد

 بانو از دور می رسد . پاهایش به کوچه می خورد و برگ برگ می شود زمین . حالا هفت میلیارد آدم روی خاک خوابند و تنها بانو گهواره ی کودکی ام را می تکاند . انگار همیشه کودک خواهم ماند . کنارم می نشیند و حرف می زند برایم . یادم نمی رود .

و تو امضای سنجاق قفلی ات همیشه پایین تمام شعر هاست...


________________________________________________________

مرگ نوشت :

 اگه قراره با تو باشم ، حاضر نیستم بقیه اش رو بدم .



مهتااااااااااااااااااااب لالا ، گنجیییییییییییییییشک لالا...

گهواره ام را کاش کسی تکان می داد . من بچه ام هنوز و خیلی خیلی خوابم می آید . و از تمام خوبی های بی دلیل بدم می آید . آهای جماعت ! من فقط دو ماه شیر خورده ام و به اندازه ی تمام افریقا گرسنه ام . من گرسنه ام و خوابم می آید . و هیچ کس را نمی شناسم ، که گهواره ام را تکان دهد . اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

ترجمه


مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

مارگریتا

سوزن گرامافون قلب من روی اسم تو گیر کرده است...


_________________________________________________________

مرگ نوشت :

1 . شمس علی رفته تهران عمل قلب بکنه . واسش دعا کنین .

2 . دلم برات تنگ شده .

3 . _ کی ؟

    _عاطی .

4 . پست قبل ، نگاه مادی من نبود . جریانی رو شنیدم ، گفتم واسه شمام تعریف کنم . چون اصلا نمی خوام شعار بدم ، می گم : هر برادر تنی که خواب می کند تو را ...

گوشت صورت گوساله : کیلویی 4000 تومان .



گوشت بره : کیلویی 6000 تومان .

مرغ :

میوه :

آجیل :

لباس :

حبوبات :

برنج :

قبوض :

دختر دم بخت :

پسر دانشجو :

و

ماهیانه 40 هزار تومان .

زندگی شیرین است برادر . به شیرینی دخترانی که به انتظار مشتری اند و پسرانی که غرق در افیون . و امثال ما فقط بلدیم چس ناله کنیم .

آخ که چقدر خوش می گذره زندگی . نه؟؟؟

عاطی


شعری از علی بیاگوی



برای تو که منتظر روز های بی تکرای و کسی که دلداری ات دهد . من کاش بودم آنجا که تو ...


چشمانت آفتابگردان کدام حادثه ی تاریخ اند

              که اینچنین تلخ در من خیره می شوی

و من چقدر شبیه تو می شوم

و من چقدر شبیه تو بودن را دوست دارم

اصلا بماند

           این را فقط

                       نرده های پل آهنچی می فهمند

این را فقط

            عابرانی می فهمند

                                   که نام تو را نخواهند شنید

تو را میان سینه ام دفن می کنم

      حالا من تنها ترین مزار شریف دنیا هستم

                   حالا من

                            تنها

                                 اتاقی هستم

                 که تو

                        چراغ هایش را خاموش می کنی...




رفاه عمومی

آهای ! بخوابید ! شهر در امن و امان است به خدا ! آهای !

آهای ! بخوابید ! آسوده و راحت بخوابید ! آهای !

شهر در امن و امان است به خدا !

به خدا ؟


___________________________________________________

مرگ نوشت :

1 . منتظر خبرای خوبم محمد سعید .

خب منم همینطور . پوسیدم تو بی خبری .

2 . توی جامعه ای زندگی می کنیم که فیلتر شده ی وقایع روزمره ی کثافتش توی ذهن من می شه یه چیزی مثه پست قبلی .

3 . اگه فکر می کنین از مطالبی از این دست ضربه ای می خورین یا از خوندنش به احساسات لطیف و نازتون لطمه ای وارد می شه ، می تونین نخونین .

4 . فکر می کنم حداقل توی محیطی مثه وبلاگ آدم نباید هیچ پرده ای روی خودش بکشه دوست پیاده ی عزیز .

5 . عینک خوشبینی هم خریداریم . چون مال ما شکسته .

می شه داد زد ، آهای مردم ! کلا به تخمک

1 .

_ حاجی چن وقته یه جوری شدی .

_ من ؟

_ نه من .

_آهااااان .


2 .

_ دپ به زبان آلمانی ینی احمق .

_ جدی ؟

_ تو بمیری .

_ ...


3 .

_ یه جوری ام .

_ منم یه جوری ام .

_ نه ! من اونجوری نیستم .

_ منم همینطور .


4 .

_ I love you

_ منم تو رو اندازه ی یه باکس کاندوم دوس دارم عزیزم .

_ اوه چقدر چیزه ...

_ با شکوه .


5 .

_ سعید یه دور دیگه بریم ؟

_ سالی که نکوست ...

_ گوته باخ...

_ منم همینطور .


6 .

_ اومد؟

_صبر کن الان ...

_ نریزی رو من ...

_ بگیر اینو ...


_____________________________________________________

مرگ نوشت :

وقتی همه چیز رو اینقدر واضح می بینیم ...

_ خفه شو .

هر طور که باشی...

صبح که می زند ، دستت را می گذاری روی بالشم و آرام می خزانی اش روی صورتم . صبح که می زند ، اول دستی به موهای لخت و سیاهت می کشی و بعد ، بی آنکه بپرسی دوستت دارم ، می بوسی ام .

اصلا خواب رفته ام که تو ، صبح که می زند ، بیدارم کنی . بلند می شوی و توی آیینه نگاهت می کنم . روی عسلی کنار تخت می نشینی و پایت را می گذاری لبه ی تخت و با صدای خواب آلوده و معصومت می خوانی :

گندم

       گل گندم

                    گل گندم

                                   گل گندم        

                                                      زمینش مال ماست آبش مال مردم گل گندم

...

نشسته ام چار زانو روی تخت و تو کنارم لمیده ای . این وقت ها تمام ذرات خاک زمین به تخت دو نفره مان حسادت می کند . می خندی و دندان های خرگوشی ات خواستنی ات می کند . سرم را کج می کنم طرف تو ...

پدرم در اتاق را باز می کند . می گوید : " بلن شو...اذون گفتن..نماااااااااز... " می نشینم . چار زانو . تختم یک نفره شده و تو ، حتما جای دیگری خواب می بینی .

شهر دور

با اتفاقی که افتاد ، فکر می کردم تا مدت ها قید تئاتر را بزنم . فکر می کردم دیگر از هر چه بیان و بدن دور شوم تا چند وقت . که وقتی یک ماه و نیم زحمت بکشی و آخرش ببینی زحمات چند ماهه یا چند ساله ات بر باد رفته ، خب راحت نتوانی هضم اش کنی . فکر کردم حتما یک جای کار ما می لنگیده حتما . و الا کار کردن برای همه رزومه ی مشخصی باید داشته باشد و چه کارنامه ای بهتر از حدود چهارده پانزده اجرا در شش هفت ماه . اما باید چیزی می بود که اینطور یکهو گروه از هم باز شود و زحمات بر باد رفته .

این چند روزی که همه اش توی فکر این قضایا بودم ، به نتایج جالبی رسیدم . گاهی وقت ها یک اتفاق تلخ آدم را به خودش می آورد . شاید راهی باز شود که من و امثال من که هنوز مبتدی هستیم بتوانیم به پیشرفت نزدیک شویم . دیشب برای یکی از دوستان چیزی شبیه این حرف ها را کامنت کردم .

البت که خیلی از بچه های کار پل اولین و آخرین کارشان بود ، اما ما ایستاده بر آرمانی که خیلی ها قبل از ما شعارش را دادند ، ادامه می دهیم . تئاتر برای همه است . خیلی ها انگار فراموششان شد و ظاهرا از تئاتر متنفر شدند . خیلی ها هم در خیال اجرا توی بزرگ ترین سالن های کشور ، خوابشان برده .

بادبادک بی دنباله ای روزی گذشت و نوشت : کار نابلد ها گروهشان پابرجاست و کار بلد ها گروهشان ناپایدار . حرف خوبی بود . ولی ما شاید نابلدانی بودیم که گروهمان هم نماند . حالا اما ما هر چند نفر که هستیم ، داریم یاد می گیریم که تنها باید ادامه داد ؛ با گروه یا بی گروه .

از اینجا به تمام کسانی که معتقدند تئاتر برای همه است : ما هیچ وقت تمام نمی شویم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ نوشت :

۱ . فکر می کنم مثل کامیون کهنه ای باشیم ما ها ، که پشتش نوشته بر چشم بد لعنت . که چشم خوردنمان هم ملس است .

۲ . تشکر شخصی من از :  مصطفی مهریزی ، میثم فروتن ، مصطفی میرجانی و مهدی شکارچی . بخاطر اینکه هر کدام گوشه ای از کار را گرفتند توی این چند وقت.

۳ . فهیم آصف که علاقه و صداقتش به من امید می دهد .

۴ . از بعضی هام که مرد نبودند و روی حرفشان نایستادند تشکر می کنم ، زیرا که باعث شدند فرق مرد و نامرد هنوز مشخص بماند .

۵ . ادامه می دهم . هر کی که مرد اش است ، یا علی .

جوراب های سوراخ

چند وقت بود می خواستم مطلبی برای رفیقی بنویسم که خیلی دوستش می دارم . و می خواستم از راهی بنویسم که دارد می رود و مرد می خواهد این راه را رفتن .


تقدیم به ابن شمس علی ، ترک دوست داشتنی : حمید محمدی

از جاش بلند شد و چند تا فحش آبدار نثار روزگار کرد . صبحانه که نه ، نان را گاز زد و در را بست . بند کفش ها را که می بست ، به سیگاری فکر کرد که حتما نرسیده به خیابان روشن می کرد . و در آن ساعت کسی توی کوچه نبود که به گوش پدرش برساند .

دست توی جیب برد و اسکناس دیشبی را لمس کرد . قرار بود پول سیگار و چایی و کرایه ی شبش باشد . کوچه را پیچید توی خیابان و کام گرفت . گیتارش را دید که گوشه ی خانه ی استادش خواب بود هنوز .

گوشی اش را نگاه کرد . 06:12am . خیابان دراز بود و آدم ها ، همان آدم های دیروزی . روبوت هایی که سر  دقیقه ی دیروزی از خیابان رد می شدند یا گاری شان را به کناری هل می دادند و یا موتورشان را می انداختند روی جک . با خودش گفت این تکرار هر روزه هر چقدر هم که چندش آور باشد ، چیز بیشتری از روز قبل عایدش می کند . 

جلوی خانه ایستاد . چشمانش را از کوچه ی خلوت کند و به در چسباند . باد پیچیده بود توی شال گردنش و انگار داشت برای پشت سرش دست تکان می داد . زنگ زد . حالا او از سحر گذشته بود و داشت به آهنگی فکر می کرد که می خواست او را بنوازد ...

کاش جای دیگری بود و ...

امشب بعد از هشت ماه گریه کردم . دیشب خواب دیده بودم و صبح که بلند شدم , دنبال تعبیری می گشتم از گذشته برایش . که می ترسیدم از اتفاقی که دوست نداشتم بیفتد و نمی دانستم چه بود . حالا بعد از اتفاق , دلم گیسوی شماطه دار باد می خواهد و کتری چای تفتیده و دریا و شانه ی عاطفه . حالا بعد از اتفاق , دست هایم را می گذارم روی صورتم و به شانه هایم که بالا و پایین می روند تسلی می دهم . 

کاش جای دیگری بود و کاش اصلا جایی . ما مگر چه می خواستیم غیر از جایی برای نفس و آواز بی دلیلمان گوش شنوایی نداشت . حالا حالم خوب نیست و می دانم . می دانم که زورم فقط به صفحه های سفید سررسید می رسد . حالا بیشتر از هر وقت دیگری عاطفه می خواهم عاطفه ! نه مگر ما بجز دعا چیزی گفته بودیم که حالیه هیچ کس نشد . دلم می سوزد . کاش جای دیگری بود و اصلا جایی .

بانوی دی ماه من ! کاش خستگی ام را تو می تکاندی . که دلم گیسوی شماطه دار باد می خواهد و ...

____________________________________________________

مرگ نوشت :

1 . آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والا .

2 . کاش آدمی را وطنی بود که می شد همچون بنفشه ها با خود ببرد .

3 .برادر جان ! دلم تنگه .

باغچه

به روح پدر بزرگم : عباس رامین



  باباجان خم شده بود توی تنور . پارو را چرخاند و نان را پهن کرد روی ریگ های داغ . برگشت . دست هاش را توی لگن قرمزی که حالا دور تا دورش را سفیدی خمیر های خشک شده پوشانده بود , خیس کرد .

مامان جان , بچه ها را توی زیر زمین برده بود . همه گوشه ای جمع شده بودند و سعی می کردند بجز دعایی که مامان جان داشت زیر لب زمزمه می کرد , هیچ چیز نشنوند .

زیر پای باباجان لرزید . خمیر ها از دستش ریختند روی زمین . از در که دوید بیرون , زمین دوباره لرزید .

بوی دود پیچید توی خانه . و صدای آمبولانسی که لحظه ای نزدیک شد و رفت . صدای پای ترک خورده ی باباجان می آمد و اخبار وضعیت قرمز . باباجان با پیش بند جلوی خانه ایستاده بود . هر چه در زد , بچه ها هیچ چیز نشنیدند . وضعیت سفید شده بود .