روز چندم بی مهری بود...؟

نه ! نمی دانم . فقط همین کمی مانده به ساعت های چهار صبح بوده هر روز . نمی دانم . هر روز یا شب خداست این ساعت ها . بعد هم... نمی دانم ... با خطاب به پروانه ها خوابیدم و صبح یا... نمی دانم ...شب بود حوالی میدان حر که فهمیدم نمی دانم...هر روز چشمش می افتاده به روبه روی دوستت دارم های بر دیوار خانه روبه روی نمی دانم کدام نفس کشیده به چهره ی ... نمی دانم... بعد هم آمدم گفتم امروز روز چندم بود؟ باد می آمده . سرد هم بوده که حساب سال های فعل ها از دستم در می رود و حالا دیگر وقت اش تمام می شود و هنوز هم نمی دانم... حالا تو بگو... چند روز گذشته بود از این همه نمی دانم اطراف شب یا روز تنهایی اینجا یا هر جای خدا ؟

- سلام !

- آره... سلام !

اما همیشه هیچ کس نمی دانست دیوار روبه رو این آره را از کجا در می آورد...

 

 

زن بودن...

نبودن

همیشه به این فکر می کردم 

 روزی که داشتم از کنار زن ها

راحت

رد

میشدم...

زن بودن

 

 

خب البته...

سه شنبه 24 آذر1388 ساعت: 14:25 توسط:موسوی
ها ها ها!!!!
بسوزین کثافتای آشغال.
کور شه هر کی نمیتونه آقا رو ببینه.
 وب سایت   پست الکترونیک
و باز هم آن خوشکله حجت تمام کرد و سخنرانی کرد و...

 

سه شنبه 24 آذر1388 ساعت: 14:31 توسط:...
وبلاگت خیلی چندش آور بود.
قیافه ات هم مثل توده ایها سال 57است
نوشته ات هم بوی تعفن می دهد.
یک چیزی بنویس روح آدم لذت ببره ،همش فحش ودی وری
اه اه اه
 وب سایت   پست الکترونیک
و باز هم آن خوشکله حجت تمام کرد و سخنرانی کرد و...

 

سه شنبه 24 آذر1388 ساعت: 15:13 توسط:سعید
سیاسی شدید جانمّ!!
وبلاگتان را سیاسی نکنید حیف نیست؟
دوست داریم وبلاگتان را
البت مواضع ساسیمان با شما توفیر می کند!
 وب سایت   پست الکترونیک
و باز هم آن خوشکله حجت تمام کرد و سخنرانی کرد و...

 

بله دیگه... اینجوریاس...

و باز هم آن خوشکله

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی گلادیاتور های پارک وی...

...

آی گلادیاتور ها فرعیه در برید...

آی گلادیاتور ها شرعیه در بیارید...

این چند روز که بیشتر می خواستم به چیزهای غیر از این چیزها فکر کنم و حتی شب ها چند تا داستان کودکان می خواندم و نقاشی خانه و دشت و خورشید کج و کوله می کشیدم و برای خودم تخم مرغ عسلی می کردم و سیب رنده می کردم نشد که به این چیز ها فکر نکنم . چی شد... آها ... جریان جریان فقیه خوشکله و اتمام حجت دوباره اش و ما که خر فرض می شویم همچنان . و خودمانیم خیلی هامان هستیم . حالا چی شد که پست اینجوری گذاشتم . از آن نوع پست هایی که دوستان نسیم اندیشه ای می گذارند . وسط خیابان ایستاده بودم و به اتوبوس هایی که گلادیاتور ها را می بردند بلند بلند فحش می دادم که پیرمرده دستمو کشید و پرسید : دانشگا تهران که میگن کجاس ؟ درست روبروی در پنجاه تومنی بودیم . درو نشونش دادم . بعد پیرمرده شروع کرد به داد زدن که : آآآآآآآآآآآآآآی خارو مادر هرچی دانشجو تو این دانشگاهه گایی.. که دهنشو گرفتمو دستم تفی شد و بعد اومدم در مغازه . همین . می بینی؟

کوک اش کن به چارگاه...غصه های مردانه اش با من...

 

پیشکش می شود به مصطفا مهریزی و جشن دوتا شدنش جشن یکی شدنش :

 

 

صبح زود چشم هاش را باز می کند . عطر می مالد به خودش . خبر رسیده که شانه به موهاش کشیده اند . بعد هم من می آیم توی خانه ام می نشینم . هی بغض می کنم .

 دلمان هوای سه تار شما را می کند که به اصفهان کوک می شد . حالا خودت که باشی آخر شب می نشینی لب حوض کت را می اندازی روی دوش و نگاه عکس ماه توی آبی حوض می کنی و دستت را تا نیمه فرو می بری و ماهِ آب را می رقصانی . حالا بزن سازت را به نوای چارگاه آقا داداش . یک وقتی را هم نگه دار اگر خواستی که کمر با باباکرم شان تکان بدهیم . جاهلیمان بدک نیست .

 تا روزی که دست به برف روی سر تو و بانویت . همیشه . تا ابد .

جن در ده

يعني مي خوام بگم همينجوري اينجوري بعضيا ميرن بميرن . بعد زورشون به هيچي نمي رسه ميان سر بلاگفاي  گه خالي ميكنن . از دست جنده هاي وبلاگي اگه حوصله نداري ، يا كاري با كار اين قافله ي بادمجون دور قاب چين اگه بازم نداري ، چرا ميري تعطيلش مي كني . در سوگ نشسته ايم . چه سوگ خنده داري به حال خودمون . آقاي تهوع! آقاي سايه ي ابليس ! و آقايان ماورايي...

امیدواری

آورده ام پهن کرده ام . درست وسط اتاق . رختخواب را . بعد در واحد را قفل کرده ام . همین دیشب . بعد لوله ی بخاری را درآورده ام . همین دیشب ساعت سه . بعد رفته ام زیر پتو و سعی کرده ام بوی گاز کشنده ای که از لوله ی باز بخاری بیرون می آمده را بو بکشم . آدم خیلی از اوقات از چیز های تخمی تر هم نا امید می شود چه برسد به اینکه از لوله ی باز بخاری روشن خانه ات هیچ بویی احساس نکنی . بعد فکر کرده ام بخوابم تا خودش اتفاق بیفتد . من همیشه گفته ام آدم بد بیاری نیستم و هر کار بخواهم انجام می دهم و موفق هم می شوم . مثلن همین که ریتم کندی به این نوشته بدهم . و بعد دوباره ندهم . البته موضوعات مهم تری هم وجود دارد . همین دیشب هم تصمیم گرفته ام که بمیرم و فکر نکرده ام اگر مثلن مجید فردا بیاید و با جنازه ام رو به رو شود چه کار می کند . آسان ترین و مطمئن ترین راه هم بخاری روشن و بی لوله بوده . بعد گرفته ام و خوابیده ام با این امید که فردا بیدار نمی شوم .

صبح که بیدار شدم  جُنُب شده بودم و فقط سرم کمی درد می کرد .

بگذار برخیزد

و اما این پسر بیچاره نمی دانست که پیر به دنبال چه چیز دنبال دنبلان عقبی اش راه افتاده . گفتم که : مواظب خودتان باشید . این دیوانگی مثل قارچ است . گفتی :  . همین که نمی دانی چی گفتی.

 

 

در زندگانی من آفتاب نقش ضعیفی دارد...

فروتن از نوع "می" "سم"

 

یک روز هم هست که از خواب بلند شوی و ببینی رفتی به گا . اما خداییش هیچ جشن تولدی مجلس عزا نیست اگر فکر کنی ببینی کمی قد کشیدی . آخرش هم کلاه از سر برمی داری و سلام می کنی به آقایی که از یک پس زمینه ی آبی کمرنگ می آید . برای می سم فروتن: تولدتان مبارک آقای رفیق ! اما همیشه شاید چیزهایی هم باشد که فقط مریم ها و یاکریم ها بدانند و بس... .

دنبال همین " بـرِ یـل " می گشتم ... با چشمان کور و حریص ام...

اگر می خواستم بنویسم اش ، می شد یک کتاب ، چند تا کتاب و یا اصلا تمام کتاب های دنیا . اگر می خواستم بنویسم اش باید تمام زبان های دنیا را یاد می گرفتم . اما دیدم این بهتر از تمام چیز هاست . بعضی وقت ها را با دنیا تاخت نمی زنم . با تمام دنیا .

قورباقه

به خودم گفتم بزن صفحه ی بعد . گفتم برو عمو جان . این صفحه را ردش کن . نکردم . حالا هم باید بکشم . خب حالا که مانده ای  خیره  به این چهار گوش رنگی ، خوب گوش بگیر ببین چی می گویم . زنگ زدم . نامه نوشتم . گفتم هی ! شما ! آقایی که احتمالا داداشم هستید ! می شود کمی برگردید . خاک اینجا را هم با آن دماغ انگلیسیتان که نوکش رفته بالا و هزار تا کشته مرده دارد ، بو کنید ؟ توی گوشت نرفت . خوب این عکس را نگاه کن . بیخود ضمیمه اش نکردم . نگاه کن و تا تو خوب جانت بالا بیاید تعریف می کنم . گفتم من را در بیاور . نکردی . خودت را زدی به نشنیدن . به کری . به نداری . نداری چه ؟ با ان دماغ ات هزار تا زمین می خریدی و می فروختی . یادم نرفته . حالا هم هی دست بکش به موهات . من که می دانم . تخمت هم نیست . حتمن  یک خانم تر گل ور گل ِ تازه از حمام درآمده هم نشسته کنارت و دارد فس و فس سیگار می کشد . مهم نیست . اما همان موقع ها که می گفتم بیا این ننه مرده را لااقل جمع اش کن اگر گوش می کردی ، وضع داداش خار و مادر خرابت اینطور نبود . آمدند گفتند زنت دارد بیرون کون وارونه می دهد به ملت . گفتند هر روز آرایشش خار و مادر قصاب و بقال و همه ی محل را یکی می کند تا رد شود . بهت رساندم من که این تو هستم . تو که خیر سر قشنگ ات داداش مایی یک کاری بکن . یک نانی بگذار توی سفره ی این سلیته تا من بیایم بیرون یک خاک گهی بریزم تو سرم . باز خودت را زدی به نشنیدن . گفتی باشه چشم آقا داداش . درستش می کنم . اما کدام چشم . ما هی گوشمان غبار گرفت که این بلند گوی سگی بگوید فلانی ملاقاتی و برویم بنشینیم ببینیم زنکه روی اش گرفته مثل آدم آمده مثلا شوهرش را ببیند ، اما نچ . نشستیم بافتیم و هی شکافتیم . بهت رساندم اقلا برو طلاق اش را بگیر . به روی مبارک نیاوردید . حالا خوب نگاه کن به این عکس لاکرداری . ببین نیش را که تا بناگوش کش آمده . اما اگر خایه لای پات بود و مردی داشتی خیر سرت دلم نمی سوخت . می دانم ککت هم نمی گزد . سال آخری بود . سال هشتم . یک روز یکی آمد توی بند گفت فلانی تویی ؟ گفتم به فرض منم از بدبختی . گفت داداش ات دارد نان زن و بچه ات را می دهد . گفت داداش ات گفته نگویم اما داداش ات دارد خیلی مردی می کند که برایشان خانه گرفته . اول دو زاری نیافتاده بود . گفتم برکه که ماهی نداشته باشه قورباقه سپه سالاره . بعد یکهو دو تا دستم افتاد رو سرم که هی...! کجای کاری بابام جان . بچه ی کی ؟ بچه ی چی ؟ دوباره آن عکس را بردار و نگاه کن . خوب هم نگاه کن . مثل دسته ی گل . تپل و مپل . تا آزادی هی پیش خودم گفتم لابد سر به راه شده ای زن گرفتی و برش داشتی بردی پیش این سلیته تا این هم آدم شود خیر سرش . بعد هم لابد از زن خودت توله ای چیزی پس انداختی . هی سبک سنگین که آخر دو سال بعد از آمدن این تو چطور زنکه ی ما شکمش می شود بادکنک . هی تف و لعنت و بختک . بیرون که آمدم هی این پا و آن پا کردم . بروم نروم کردم . چشم تو چشم کی می خواستم بشوم . رفتم در زدم . در که باز شد همان شازده ای که داری تو عکس می بینی احتمالا ، در را باز کرد . گفتم ننه ت کو . گفت ننه... . صداش کرد سلیته را . مادر به خطا تا دید منم نه گذاشت نه برداشت گفت به بابایی سلام کن . کدام بابا . هی سبیل جویدم . پرسیدم کجاست . گفت کی ؟ گفتم داداش . گفت رفته . نمی دانست انگلیسی چطور بنویسم نامرد .گفتم نامه بنویسم . بلد نبودم . خود زنکه برام نوشت . عکس را ببین . می بینی ؟

شوک

باباهه ول کرده بودش به امان خدا . یعنی انگار از اول اش هم زیاد خوشش نمی آمد که پسره را بچسبانند به او . این اواخر هم کارش را بهانه کرده بود . می گفت قرار است یک جور هایی بشود و او باید قبل از آن ، همه چیز را درست کند . یک جور هایی مالیخولیایی شده بود . خود باباهه هم آدم بدی نبود . راستش را بخواهید نه این بد بود نه آن . فقط به هم نمی خوردند . اصلا انگار پدر و پسر نبودند . پسره از صبح بلند می شد چند نفری را جمع می کرد و می رفت پی عشق و حال . یک جور فرار بود به نظر من . آن روز هم من باهاشان رفته بودم . درست همانجا نشسته بودیم . آها.. . همانجا . کنار همان درختچه که دارد تکان می خورد . نشسته بودیم و خود پسره دست کرد توی جیبش و یک سر سیگاری جانانه بیرون آورد تا بارش کنیم . انگار اعصابش هم از یک جایی خرد بود . زیر لب هی غر غر می کرد . حدس می زنم از باباهه ناراحت بود . بیشتر از همیشه . هی می گفت دیوونه شده مرتیکه ی خل... همه بابا دارن مام بابا داریم... . اینکه می گویند مستی و راستی حکمتی دارد . حالا مستی و چتی و نشئه گی زیاد فرقی ندارد . خلاصه یک دور که گشت چراغ ها روشن شد و آنکه دلش پر تر بود به حرف آمد . گفت باباهه یک لگد مَشتی زده زیر ماتحت اش و گفته برو گمشو . گفته برو پیش همان ارازل و اوباش بشین تا امروز دهنت سرویس بشه . البته خیلی بیشتر از اینها فحش داد که من از شما خجالت می کشم . خلاصه... ما حسابی داشتیم به قول معروف بیلیارد میزدیم توی آسمان که باباهه از طاق افتاد . عرق کرده و سرخ دوان دوان خودش را رساند . بعد با داد و بیداد سر پسره گفت که پاشو بریم پسره ی بی شعور . بمونی به گا میریا... و از این حرف ها که من رویم نمی شود . بگذریم از اینکه ما حسابی به ریش و پشم و لباس باباهه خندیدیم . پسره هم نه گذاشت و نه برداشت چهار تا لیچار بار باباهه کرد و باباهه مجبور شد دم اش را بگذارد روی کول اش و برود . توی راه هم هی نگاه به آسمان می کرد و هی یک چیز هایی می گفت که من متوجه نشدم .

آب که بالا آمد ما به خودمان آمدیم دیدیم راستی راستی داریم خیس می شویم . سرتان را درد نیاورم بلند شدیم جول و پلاس را جمع کردیم رفتیم روی همان تپه ی کناری . آها همان . ولی چشمتان روز بد نبیند آقا آب هی بالا می آمد . من اول فکر کردم حشیش اش خوب بوده ولی نه... آب همینطور می آمد بالا . خلاصه ما دیدیم یک کشتی به این بزرگی راه افتاد . من پیش خودم باز گفتم این دیگر تاثیر سیگاری است . وسط بیابان و کشتی ؟. ولی نه آقا . باباهه یک بیلاخ گنده برای همه مان کشید و رفت . پسره همینطور دهن اش باز مانده بود . راستش دیگر از وقتی آب همه جا را گرفت من دیگر نه باباهه را دیدم نه پسره را . اما فکر کنم پسره زد به بیابان . حالا کدام بیابان و کجا ، نمی دانم . راستی اسم شما چی بود ؟

آشپزی آسان بـــــــَـــــر

هر روز تقریبا ده ده و نیم صبح پیکنیک اش خاموش می شود . چشم هاش خمار می شود و خودش انگار زانو به پایین را می گذارد دم همان پیکنیک و بلند می شود و می آید نزدیک پنجره . پنجره به راهروی عمودی بین طبقات آپارتمان باز می شود . هر روز از پنجره می فهمد پایینی ها و بالایی ها ظهر چی می خورند . اما او هر روز برای این صندلی را دم پنجره نمی گذارد . زن آقای عباسی که ساکن طبقه ی بالا هستند همیشه همین وقت هاست که از واحد در می آید و می آید می رود پیش زن آقای مقبل ، ساکن طبقه ی پایینی . پنجره ی مقبل اینها همیشه باز است . زن آقای مقبل که یک خانم چاق و خوشکل است همیشه مقداری سبزی برای پاک کردن با زن آقای عباسی نگه می دارد . لازم به ذکر است که زن آقای عباسی سه سال از زن آقای مقبل کوچک تر است . صبح ها صدای زن ها از راهروی عمودی بالا می آید و می رسد به گوش او که کنار پنجره نشسته و خودش را می خاراند . خانم عباسی همیشه پیش دستی می کند . یعنی اینطور شروع می کند که : " آخ که دیشب عباسی چیکار کرد باهام...تا رسید مثه سگ پرید به جونم . نه سلامی نه علیکی . وحشی شده بود . نمی دونم تو اون اداره چی میبینه اینجوری هار می شه . خاک بر سرم...نذاش دامنمو در بیارم..." بعد صدایی می آید که کمی شبیه شیهه ی اسب است . او می فهمد که زن آقای مقبل دارد می خندد . زن آقای مقبل می گوید : " وا... این خوبه که... همه آرزوشونه شوهرشون اینجوری باشه... تو هم حرفایی میزنیا...اوه اوه... سینه شو ببین..." و بعد دوباره همان صدای شیهه می آید . او حدس می زند که الان زن آقای عباسی دارد به کبودی روی سینه اش دست می کشد و یواش تر از آن که او بشنود برای زن آقای مقبل جزئیات دیشب و هر شب را تعریف می کند . کمی بعد از اینکه او چهارمین سیگارش را می کشد ، صدای ریخته شدن چیزی توی روغن می آید . بعد زن آقای مقبل داد می زند : " گفتی چی بهش داده بودی بخوره...؟" و بعد صدای زن آقای عباسی را نمی شنود . دوباره صدای زن آقای مقبل می آید : " یادم باشه بیام یخورده ازت بگیرم واسه مقبل . دو هفته س هر کاری می کنم راست نمی کنه که نمی کنه . دارم می ترکم به خدا . "

شب موقع رفتن به سر کار ، همیشه دو تا آلت تناسلی مردانه را می بیند که یکی شاداب و دیگری چاق و افتاده وارد آپارتمان می شوند ، با هم خداحافظی می کنند و می روند .

دکتر فاکر

پیش خودمان حساب کرده بودیم که اگر پول نفرستیم و هوایش را نداشته باشیم ، سرش می خورد به سنگ و برمی گردد . مقداری که داشت ، یعنی مقدار پولی که آخرین بار برایش فرستاده بودیم کفاف یک هفته اش را هم نمی داد . بابا گفت : " هنوز به زمین سفت نشاشیده... " بعد از دو سه روز فکر و خیال دلم برایش سوخت . گفتم می روم ببینم چکار می کنم . بعد هم باش حرف می زنم که برگردد و یک عذرخواهی کوچک بکند و قضیه را تمام کند . صبح زود سوار ماشین شدم و رفتم سراغ اش . زنگ را زدم و صدایم را صاف کردم . کسی جواب نداد .دوباره زنگ زدم . اف اف را برداشت و با صدای خواب آلوده ای گفت : " کیه؟ " گفتم : " خودمم . باز کن درو ." در را باز کردم و راه پله را دویدم . در واحد را بستم و رفتم تو . داد زدم : "  کجاییم داداش ؟ چند چندیم الان ؟ " بعد رفتم و توی اتاق خواب را سرک کشیدم . دخترک لخت چپیده بود زیر ملافه . رویش را برگرداند و خیره نگاهم کرد . گفتم : " کوش؟ " و پالتوم را درآوردم و خواباندم کنار اتاق . دختر روش را کرد طرف دیوار و آهسته گفت : " چته ؟ باز میخوای پول بگیری ازم سر صبی ؟ آقا بجای اینکه بده یه چیزیم می گیره . گه دیوونه..." داد زدم : " هر گوری هستی گوش کن ! بابا اینجور گفته . خود دانی . الان دقیقا شیش هفته از موقعی که باید برمی گشتی گذشته ."

دخترک سه تا دو هزار تومانی گذاشت روی اوپن و رفت.