برای کسانی که این چند روز کمک کردند تا نمیرم :
برای مجید . که یک آدم همیشگی است . فکر نکنم تا اخر عمر بتوانم ازش جدا شوم .
برای حمید . که دوستم نیست ، برادرم است . مثل مجید .
برای مصطفا . که همیشه کمک کرده تا توی هیچ منجلابی بجز زندگی گیر نکنم . دوستش دارم .
برای رضا . که صاف و صادق است . همیشه .
پام گیر می کند به سنگی بی جا برآمده از زمین صاف خدا . سکندری می خورم . دست هام هوای پیش رو را می شکافند و پیشانی ام زمین را بوس می کنند . روی ماه زمین خونی می شود . حالا تمام مردمی که آن حوالی در رفت و آمدند ، دنبال توجیهی بر برآمدگی صورت زمین ، دستمال به دست می دوند به طرف زمین .
هر نوشته راه اش را خودش انتخاب می کند . چه اینکه نوشته ای به هیچ طرفی نرود ، راه ِ به هیچ طرف نرفته اش دست خود اوست . تا که نگاه می کنی به خطی که جلو می رود ، دیگر خودت نیستی . به نقطه ی آخر پاراگراف بالا توجه کنید . نقطه را من گذاشتم تا طنابی را که خطوط به گردنم بسته بودند و می کشیدند ، قطع کنم . این فرار کردن را ما همیشه بلدیم و همواره از آن استفاده می کنیم . برآوردن چشم از نوشته یا بهتر ، چشم نوشته را درآوردن ، نوعی فرار است از آنچه نمی خواهیم اتفاق بیفتد . پاراگراف اول را دوباره بخوانید .
و بعد :
تمام مردم شهر دستمال به دست دنبال خون پیشانی من ، زمین را پاک می کنند . دستمال ها همه کثیف از خون خون صورت من روی صورت زمین . من حالا می توانم بال در بیاورم و همه چیز را از بالا ببینم . به همین آسانی . کسی از مردم دستمالش را توی جیبش می گذارد و پشت درب مغازه ای منتظر می ماند .
خطوط ، بی آنکه بگویند من چرا سر از پاراگراف اول درآوردم ، می تواننند مرا بکشند . حتی تصویر زیبا و قابی از بالا برای شما می سازند تا جنب و جوش مردم را که دستمال به دست دارند را نگاه کنید . قدرت کلمات تا به حدی است که همه را همراه خود به تصاویر وحشتناک و زیبا و زشت و دلخراش و عاشقانه ای می برند که ساخته ی خود آنهایند . بی راه نیست اگر بگوییم قدرت زبان از میلیون ها آدم ریخته شده در خیابان ، بسیار بسیار بیشتر است . و البته می تواند هیچ سنگی برآمده از زمین وجود نداشته باشد و خون سر من می تواند از ضربه ی چوبی یا میله ای یا فشنگی باشد . خطوط ، خوب دروغگو هایی هستند .
و بعد :
نگاه می کنم از بالا روی صورت صاف و کثیف زمین . خنده ام پرت می شود به پیشانی خونی زمین که سال های سال است مرده و همه هر چه می کنند نمی توانند خون پیشانی مرا از آن پاک کنند . کرکره ی مغازه بالا می رود . یاد شروع فیلمی می افتم :
_ چن کیلو خرما می خواستم . برای مراسم تدفین... .