سنگ و سیمان
به کسی که قهوه ترک تلخ دوست دارد :
دوره می افتم توی اتاق به هم ریخته ام . چراغ ها را خاموش می کنم . حالا اتاق ِ تاریک دیگر نمی بیند چطوری مثل بچگی هام می نشینم سه کنج اتاق . کنار در بسته و بالشم را می گیرم جلوی دهانم . حالا دیگر خیالم راحت است که کسی صدای هق و هق ام را نمی شنود . تمام که می شوم ، بالش برم می دارد و می گذاردم روی تخت . و باز مثل بچگی هام تا بسم الله نمی گویم خواب نمی آید توی چشم هام . نمی گویم . نمی آید . چراغ را روشن می کنم . ناله هام را می نویسم . راضی نمی شوم کسی بخواندشان . تصمیم می گیرم . می نویسم : بسم الله . خواب می آید توی چشم هام . دوست دارم خواب های رنگی ببینم . از دوست هایی که از ناله هام ناراحت می شوند ، بوسه ای می گیرم و می خوابم . فردا روز دیگری است و باز هم برای خدا .
خوش به حال خدا .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 2:18 توسط محمدسعید اکبرزاده
|