معه 1 اردیبهشت1391 ساعت: 0:15 توسط:ارام
سلام
امشب ساعت به ساعت از اولین نوشته ات وکامنت ها خوندم و دلم گرفت
چه روزهایی بود که نوشتی و نوشتیم و نوشتند وحالا انگار یه جورایی همه دل کندند
خودمونیم صفایی داشت منتظر اپ شدن رفقا و کامنت گذاشتن و احساس رفاقت کردن....چه ساده و با صفا رفیق بودیم و دوست بودیم و انگار خیلی همدیگه رو میفهمیدیم....حالا وقتی به همون وب لاگ های اشنا سر میزنی انگار خونه های متروک و تار عنکبوت گرفته ای ازش مونده که فقط یادت میاره زمانی رو که گذشت و رفت
شاید هم ما بیخودی جدی گرفتیم و خیال کردیم پای رفاقتمون میمونیم ...خیال کردیم ....؟!نمی دونم خیال که زیاد کردیم و اب از سر دریا گذشت و هیچ کدوم نیامدیم
هیچ کدوم ...شاید تو دنیای واقعی برای هم مونده باشیم...فقط خاطره ای و یادی...
حس عجیبی دارم از اون حس غربت های گهی که گذشته ها برای ادم به جا میزاره
حالا بیشتر و بهتر میفهمم که دنیا حتی ارزش ریدن توش رو هم ندارد
باید جای دیگه ای رو پیدا کرد که اقای مرگ و مجید و حمید همون سه تفنگدار یکی برای همه و همه برای یکی باشند...ما که رهگذری عبوری بودیم که چند صباحی مهمون اون سکوی سیمانی جلوی تئاتر شهر شدیم تا خستگی در کنیم و خسته تر بلند شدیم امیدوارم هنوز جای نشیمن شما همون جا باشد...هنوز به رفاقتتون حسادت میکنم..حتی اگه رنگش پریده باشد
سلام
امشب ساعت به ساعت از اولین نوشته ات وکامنت ها خوندم و دلم گرفت
چه روزهایی بود که نوشتی و نوشتیم و نوشتند وحالا انگار یه جورایی همه دل کندند
خودمونیم صفایی داشت منتظر اپ شدن رفقا و کامنت گذاشتن و احساس رفاقت کردن....چه ساده و با صفا رفیق بودیم و دوست بودیم و انگار خیلی همدیگه رو میفهمیدیم....حالا وقتی به همون وب لاگ های اشنا سر میزنی انگار خونه های متروک و تار عنکبوت گرفته ای ازش مونده که فقط یادت میاره زمانی رو که گذشت و رفت
شاید هم ما بیخودی جدی گرفتیم و خیال کردیم پای رفاقتمون میمونیم ...خیال کردیم ....؟!نمی دونم خیال که زیاد کردیم و اب از سر دریا گذشت و هیچ کدوم نیامدیم
هیچ کدوم ...شاید تو دنیای واقعی برای هم مونده باشیم...فقط خاطره ای و یادی...
حس عجیبی دارم از اون حس غربت های گهی که گذشته ها برای ادم به جا میزاره
حالا بیشتر و بهتر میفهمم که دنیا حتی ارزش ریدن توش رو هم ندارد
باید جای دیگه ای رو پیدا کرد که اقای مرگ و مجید و حمید همون سه تفنگدار یکی برای همه و همه برای یکی باشند...ما که رهگذری عبوری بودیم که چند صباحی مهمون اون سکوی سیمانی جلوی تئاتر شهر شدیم تا خستگی در کنیم و خسته تر بلند شدیم امیدوارم هنوز جای نشیمن شما همون جا باشد...هنوز به رفاقتتون حسادت میکنم..حتی اگه رنگش پریده باشد
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:10 توسط محمدسعید اکبرزاده
|