مجله آدم برفی ها.اینبار بررسی کاراکتر های شاخص زن در  سینمای بعد از انقلاب

زن و هنر_فمینیسم در ایران

بیتا فرهی در نقش مهشید در فیلم هامون

....................

امشب وقتی حمید سرش رو از روی شونم برداشت وقتی یه باد سرد اومد و خورد به صورتم وقتی نگا کردم و دیدم پارک دورشهر مث همه ی ساعتای دوازده هر شبش خلوت شده و فقط من موندم و چنتا آدم دیگه فهمیدم خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنم تنهام .

امشب علی خیلی بیشتر از دیشب خندید ولی من فهمیدم غمگین تر از همیشس.رضا زودتر رفت.حمید گریه کرد.هانی زار زد و جک گفت.حامد سرش رو به درخت زد.میثم حرف نزد.ما همه فکر کردیم هیشکیه دیگه نیس که بیاد بخاطر همین با خودمون خدافظی کردیمو را افتادیم اومدیم خونه.

گاهی وقتا فکر میکنم آدم وقتی میخواد بمیره برمیگرده به کودکیش.به موقعی که داره بخاطر گم شدن پاکنش نوک انگشتاشو میخوره یا داره واسه ی باباش که بخاطر خونوادش کار میکنه و خسته میشه یواشکی توی بالشتش گریه میکنه.آدم وقتی داره میمیره یعنی همون موقعی که آقای مرگ میاد روبروش وایمیسه کاش بتونه بگه:

آقا اجازه! میشه ما بریم پیش دوستامون که تو پارک نشسته بودن یه سیگار دیگه بکشیم...؟ 

می خوام برات بگم همه ی حرفام راسته,همه ی همش...

یه شب یه شعری از حسین پناهی خوندمو مردم.گفتم کاش آدم یه جوری بمیره که باد حتی آه نرگس طلاییش رو با خودش به هیچ کجا نبره... 

 

شبی که من و نازی با هم مردیم

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دسته جمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
 عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خورد و خوراک چیکار می کنن؟
 من : سرما می خورن
 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادامه می ده پنجره رو ببند
 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
 با خود به هیچ کجا نبرد