امشب وقتی حمید سرش رو از روی شونم برداشت وقتی یه باد سرد اومد و خورد به صورتم وقتی نگا کردم و دیدم پارک دورشهر مث همه ی ساعتای دوازده هر شبش خلوت شده و فقط من موندم و چنتا آدم دیگه فهمیدم خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنم تنهام .

امشب علی خیلی بیشتر از دیشب خندید ولی من فهمیدم غمگین تر از همیشس.رضا زودتر رفت.حمید گریه کرد.هانی زار زد و جک گفت.حامد سرش رو به درخت زد.میثم حرف نزد.ما همه فکر کردیم هیشکیه دیگه نیس که بیاد بخاطر همین با خودمون خدافظی کردیمو را افتادیم اومدیم خونه.

گاهی وقتا فکر میکنم آدم وقتی میخواد بمیره برمیگرده به کودکیش.به موقعی که داره بخاطر گم شدن پاکنش نوک انگشتاشو میخوره یا داره واسه ی باباش که بخاطر خونوادش کار میکنه و خسته میشه یواشکی توی بالشتش گریه میکنه.آدم وقتی داره میمیره یعنی همون موقعی که آقای مرگ میاد روبروش وایمیسه کاش بتونه بگه:

آقا اجازه! میشه ما بریم پیش دوستامون که تو پارک نشسته بودن یه سیگار دیگه بکشیم...؟