شوكران
ما به شولاي سپيد تو ارادت داريم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم
________________________________________
سيد با لباس سپيدش . از كوچه هاي باران .
ما به شولاي سپيد تو ارادت داريم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم
________________________________________
سيد با لباس سپيدش . از كوچه هاي باران .
هر برادر تنی که خواب می کند تو را
و نان خویش می خورد ,
خصم خانگی است
هر غریبه ی گرسنه اما
با تو که گرسنه ای
برادر است ...
___________________________________________________________________
مرگ نوشت :
1 . این شعر رو چند سال پیش , عماد بدیلی عزیز برام خوند . اونم نمی دونس مال کیه . خوراک لحظات کمونیمون بود .
2 . خیلی بده وقتی پول تو جیبمون نیس , طرفدار کمونیستیم , وقتی هس , هواخواه امپریالیست . خجالت داره رفیق !
3 . ع . ن ؛ عطر معصوم همه ی هفت سالگی و حالای من .
بیست و چهارم بهمن . سالمرگ فروغ . و
این را خیلی ها می دانند و خیلی های دیگر می گویند و چیزی که هست ,
مظلومیت این تنها بزرگ زن هنر ایران است که دل آدم را می سوزاند . بهره
برداری های افراد معلوم الحال که با پوسته ی فروغیسم به ادبیات ما نفوذ
کرده اند و با استفاده از نام فروغ و ژست هایی که خود منسوبش می کنند به
فروغ فرخ زاد , جنس های بنجل خود را به بازار آشفته ی هنر این روز ها عرضه
می کنند .
از طرف دیگر , کتاب های مدرسه یادم می آید و جای خالی فروغ و شاملو . دوران دبیرستان . که هر چه نگاه دیوان فروغ می کردیم , بیشتر دلمان می رفت و انگاری جهل مسئولین کتاب های درسی هم تمام نمی شد .
اول با شعر های اولش و بعد تولدی دیگر و بعد که تمام نمی شد هر چه می خواندم . و حالا هم دوای شبهاییست که وا می مانم , دیوانش .
کاشکی ما می توانستیم بفهمیم فروغ را و ایثارش را . آنگاه که همبستر مردی از خاک و پایین شهر , خدا را معنی کرد .
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت , در انبوهی از جنون و جهالت رفت
...
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس می کشید
و مرگ آن درخت تناور بود
که زنده های اینسوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آنسوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش , ناگهان چهار لاله ی آبی
روشن شدند...
اینها هیچ کدام با هم نمی خواند بچه ها . و هیچ ربطی هم نمی تواند به سردی هوا و زود بسته شدن پارک داشته باشد . می بینی می سم ؟! می بینی ماما ؟! ما همگی اسیر شدیم . و شاید اگر این خشکی سلام و علیک و شوخی های زورکی نبود , دیگر هیچ . دلم تنگ شده بچه ها ! آن وقت ها اگر کسی منتظر می ماند , خوشحال بود لااقل که کسی هست حتما . دلم تنگ شده بچه ها ! بیشتر که توی روی هم می ایستیم , بیشتر که شوخی هامان بسته می شود به حرف و بیشتر که لبخند نمی زنیم , بیشتر می ترسم .
شاید هیچ کس دیگر هوای دیدن پیرمرد آلزایمری را نداشته باشد که تمام بچگی هایش را توی باغ های صفائیه دویده . هیچ کس دلش تنگ نمی شود برای پسرش میتی و دوستش ابولفرض .
می خواهم استعفا بدهم . انگار حال خراب ما که به چرت و پرت نشانش می دهیم , سر خوب شدن ندارد . می خواهم بروم مثل یک دیوانه توی خیالی دور , با چشم های زل , گم شوم . شاید آنجا دیگر پارک بسته نباشد و همه برای هم ...
کاش کلاغی روی سرم می ر ی د باز...
_______________________________________________
مرگ نوشت :
1 . از دست این همه چس ناله .
2 . من از این همه غریبگی می ترسم .
3 . ع . ن ! کاش تو بودی و تنهایی شب ها نه .
تا انتظار خط های مرا , چشم های تو می کشند , دچار ترین مرد زمین خواهم بود . حالا هر چه . که اگر باد می آمد آنروز و تو نبودی و نمی دانم چه . تقصیر را به گردن هیچ شیر پاک خورده ای آویزان نمی کنم . که هر چه بود از سیاهی چشم تو بود و این دل بی قرار من .
مهربانی این باران را به فال نیک خواهم گرفت . روزی تو خواهی آمد ...
چای ات را بخور ! و به صدای گوز پسری گوش بده که روزی شاعر بود و حالا با گوشی یک میلیونی اش با زن های شوهر دار بسیاری می خوابد . چای ات را بخور ! و به چشم های خیره ی من نگاه کن که معلوم نیست به شب تولد کسی فکر می کنم و مغازه های بسته و باز گل فروشی یا به پاکت خالی سیگار روی میز و جیب پاکم .
چای ات را بخور ! همین خوب است ...
برای ع . ن
رسید و دستهاش را گذاشت روی پیشانیش . سرمای دی ماهی من , دستهاش یخ کرده بود و سرخ می زد . چادرش را , دی ماه من , گذاشت روی چوب لباسی ایستاده در اتاق و کنار بخاری ایستاد . داشت نگاه می کرد . لبهای نازکش باز شدند به صحبت و خنده . که انگاری از جوب پریده بود و شیطانی کرده بود و تا خانه دویده بود بانوی دی ماه من . زانوهام را جمع کردم میان دست ها و دست هاش را گذاشت روی گونه هام . گرم بود دست های دی ماهم . می خندید . و این همه بود و دیگر به کسی چه . نامه اش را نوشت . سه خط . و داشتم هی نگاهش می کردم . روزنه ای هم آفتابی تنبل انداخته بود روی صورتم . ع . ن بود . هست ...
نگاه کن !
سنگین ترم می کند این راه رفتن . وقتی کفش هایم نای کشیدن ندارند و چیزی درونم می لولد انگار . می خواهم مثل ماده گربه ای که سرطان اش را به دنیا می آورد و بچه های مرده اش را می خورد , سبک شوم .
سر درازی داشت حرف ها و انگار که نمی خواستند از دهانم بیرون بریزند . می گفت " نامه سبک ترت می کند " می گفتم " تو شعر منی . با تو قشنگ تر می شود وقتی برای تو , بی تو می نویسم " تکه تکه خودم را ریخته بودم توی کاغذ ها و پستشان کرده بودم به دست های لاغر و استخوانی اش . اما انگار به جای سه چهار سالی که فکر می کردم , چند سال بیشتر گذشته بود , که خبری از دست خط همان دست های استخوانی نبود .
در خانه که باز می شود و مادر را قاب می کند میان کوچه و حیاط , چشم توی چشم هایش می دوانم و خبر از جواب نامه ای نیامده می گیرم . که انگار دلش نیست خبری را بدهد .
حالا , این روز ها مادرم بیشتر از همیشه پیاز رنده می کند تا بوی اشک هایش به من نرسد یک وقت . پدرم مهربان تر می شود و آهنگ های مهستی می گذارد . برادرم برایم سیگار می خرد و خواهرم دیگر عروس توی نقاشی هایش نمی کشد . اما هیچکدام نمی دانند باد , زود تر از هر چیزی , خبر نیامدن جواب نامه ام را آورده است ...
شب و نازی ‚ من و تب