خواب های ترسیده ام
سر درازی داشت حرف ها و انگار که نمی خواستند از دهانم بیرون بریزند . می گفت " نامه سبک ترت می کند " می گفتم " تو شعر منی . با تو قشنگ تر می شود وقتی برای تو , بی تو می نویسم " تکه تکه خودم را ریخته بودم توی کاغذ ها و پستشان کرده بودم به دست های لاغر و استخوانی اش . اما انگار به جای سه چهار سالی که فکر می کردم , چند سال بیشتر گذشته بود , که خبری از دست خط همان دست های استخوانی نبود .
در خانه که باز می شود و مادر را قاب می کند میان کوچه و حیاط , چشم توی چشم هایش می دوانم و خبر از جواب نامه ای نیامده می گیرم . که انگار دلش نیست خبری را بدهد .
حالا , این روز ها مادرم بیشتر از همیشه پیاز رنده می کند تا بوی اشک هایش به من نرسد یک وقت . پدرم مهربان تر می شود و آهنگ های مهستی می گذارد . برادرم برایم سیگار می خرد و خواهرم دیگر عروس توی نقاشی هایش نمی کشد . اما هیچکدام نمی دانند باد , زود تر از هر چیزی , خبر نیامدن جواب نامه ام را آورده است ...