وارد گاراژ
که می شود همیشه یادش می رود هر چه کوفت و کثافت دارد را بیندازد کنار اتاق
سرکارگر. او همیشه گریه می کند. و او همیشه بارنامه پر می کند. و او اگر وسط ما
دوتا نشست دلیلش این بود که سردش بود. وارد گاراژ که می شود یادش می رود سلام ما
دوتا را به مادر سرکارگرش برساند. و او همیشه به تمام راننده های گاراژ باربری
سلام می کند. او یک شب دوست داشت بمیرد و نمرد. و او دیگر دوست ندارد وارد گاراژ
که می شود به کافه تمدن و من و حمید و امامزاده طاهر و احمد شاملو و آن دختر باسن
بزرگ تیاتر شهری که سیگار هم می کشید و جلوی چشمان دوست پسرش به او نخ می داد، فکر
نکند. و او همیشه به جای چشم دوست دارد بنویسد پشم. و او صورتش شبیه خربزه است و
دوست داشتنی است. وسط ما که می نشیند همیشه یادش می رود که غمگین باشد و این خیلی
خوب است. و او چیزهای خیلی خوب را خیلی خوب می داند. و او مثل من و حمید آدم احمق
و خوبی است. و هر روز صبح زرد آب بالا می آورد و استرس دارد. قربانی بودن را از بر
است و دوست دارد به تمام آدم های حشری دور و برش بفهماند که همگی یک روز قربانی می
شوند. و فیلم نفس عمیق و هامون و همه ی فیلم های دیگر را خیلی دوست دارد. به مادرش
می گوید "بتی" و به پدرش می گوید " فری". و او خیلی کربکندی
است. و اشک مرا توی خیابان درآورد با اس ام اسش. و ما سه تا با هم تنهاییم. و کور
شوم اگر دروغ بگویم...
حقیقت داره...آره...
www.ignasio.blogfa.com
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 2:37 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
بعد از مدت ها داستانم اومد. این، داستان خیلی از وقتای منه. و خیلی از وقتا این داستان، خود منه.
" حوالی
چار راه امیر آباد اتفاق افتاد "
ایستاده ای میان این چاردیواری که حس می کنی می آیند نزدیک
و نزدیک تر و بند می آید نفست. دود پیچیده میان آسمان چاردیواری. که حالا نشسته
ای روی نیمکت و تلنگر می زنی به لباس سفیدت.
" پرستار...! خفه کن اینو... "
کاش باد بیاید. این دود ها آسمان چاردیواری دیوانه خانه را
کوتاه تر می کنند. پله ها را یکی یکی بالا می روی و نگاه دیوار روبرو می کنی.
سفید. زرد. سفید. زرد. نرده. نرده. صدا می آید که باید بپیچی توی اتاقت. توی حصار.
و بنشینی روی تخت سفید و قرص؛ صورتی، سفید. دست می بری زیر گلویت و تا نرسیده به
سینه ات را لمس می کنی. و باز می رسی به گلو و بعد چانه؛ با ته ریش های سفید
،سیاه. فکر می کنی دیوانه ای. روی تختت دراز می شوی و تا به حال بارها دراز شده ای
روی تخت و خوابت نبرده و رسیده ای به لب های گوشتی نقاشی ات. بلند می شوی حالا و
پشت پنجره و نرده می ایستی و حیاط را نگاه می کنی. دیوانه ها را با لباس سفید و
کرم که وول می خورند و داد می زنند و ساکتند. برمیگردی، خرت...خرت... با دمپایی
های شماره دار. سی و یک. تو سی و یک هستی با شماره ی آبی نفتی خورده بر روی دمپایی
و کنار آستین راستت. گردنت را می چرخانی به عقب و راست می شوی که حالا مورمورت شده
دیوانه! توی شیشه ی لک دار خودت را می بینی. حالا برمی گردی که در باز شده.
" بشین! "
می نشینی. دود از آسمان چاردیواری بزرگ دور شده. نفسی عمیق
می کشی و با تلمبه ای کوچک انگار بازویت را باد می کنند. راه می روی و به چهار
دیوار اتاق می رسی دیوانه! چشم هات را حالا می بندی و توی تاریکی دو تا نقطه دنبال
هم می چرخند تا محو شوند و آرام آرام تاریکی می شود صورتی با لبخند، روبرویت. و باز
آرام آرام عکس، فیلمی صامت می شود با حرف های خاموش و تو فقط صورت را می بینی و می
رسی به خط زیر چشم ها. بالاتر می روی و تا تکه سفیدی سمت راست موهای نقاشی ات روشن
می شود، در چاردیواری ات به هم می خورد و پلک هات می پرند بالا و دیوار روبرو و
سفید.سرت را که حالا کم مو تر از قبل، می خارانی دیوانه! راه می افتی دور اتاق.
خرت خرت. کنار دیوار های چسبیده به هم. کنج اتاق می ایستی منتظر ماشین.
" آزادی؟ "
ماشین سوارت می کند میان دود و می رسی به یک پل هوایی بلند.
پله ها را می شماری تا آخر. از بالای خیابان که می گذری نگاهت می افتد به خودت. به
شماره ی سی و یک. که ایستاده ای حالا با لباس تیره و عینک تیره کنار دختر. دختر
تابلوی نقاشی است و صورتی که پشتش هیچی پیدا نیست. دست هاش را می گیری. سفید.
چشمهاش پیدا هستند هنوز و خط چشم ها و صورتش میان موها، سیاه، سیاه قاب شده. دست می
کشی کنار گونه اش، کنار خیابان.
" آقا این ماشین کجا می ره؟ "
" پرستار...! پرستار...!"
دیوانه ای. میان آسمان چاردیواری. میان دیوانه خانه. انگشت
های پات را تکان می دهی. زنده ای. دست می کشی به پایین تخت.
"حالا پروازت کی هس؟ "
حیاط پر از دیوانه و تو هم وقتی می آیی پایین و دوباره این
راه را می روی تا حیاط، می شوی یکی از آنها. که حالا نشسته ای روی نیمکت پارک.
کنار قاب نقاشی ات. قاب نقاشی می رود. می پرد.
" تنها می ری؟ "
زرد. نشسته ای باز میان چار دیواری. چشم هات را که می بندی
ساق پاش را می کشد به پات. سیگارش را روشن می کند و فوت. سیگاری در می آوری و روشن
نکرده می گیری اش میان انگشت هات. می نشینی پشت میز کافی شاپ کهنه با در های
کهنه و صندلی های کهنه. با آدم های نو و لباس های نو. آدم هایی با صورت های
پیچیده. چشم هات را می بندی. هیچ کس آشنا نیست جز نقاشی روبرویت که میان دود حرف
نمی زند. بی رنگ. می شنوی . می خندد. نمی گوید.
" این زن حرف نمی زنه...؟؟ "
شالش می افتد روی شانه هاش که حالا چشم هات را باز کرده ای.
" آب...تشنه م..."
زبانت را می چرخانی دور لبانت. خشکیده نیستند. آماده ای که
میان خیابان بگیری اش. می گیری اش دیوانه! بلند شده ای توی آسمان دود. ابر می شوی
دیوانه یکهو!
" پیاده می شم. ممنون. "
باز پله می شوی. قاب نقاشی ات منتظر ایستاده روبروی میدان.
دست هاش را می گیری. چشم هات دو دو می زنند برای سیاه چشم هاش. دستت را رها می
کنی. که داری دست هات را بو می کنی تا بوی نقاشی ات را حس کنی. اینجا دیوانه خانه
است. تو دیوانه نیستی دیوانه! لباس سفید پوشیده ای و حساب سال های اینجایت را داده
ای به حساب گم کرده ات. راه می افتی میان باغچه های چمن. مربع های میان حیاط که
سبزند. و تو! سی و یک! میان مربع های سبز تاب می خوری با خرت خرت دمپایی های شماره
دارت.
" زنگ بزن بگو بیان ببرنش. این اونجا راحت تره. "
دست می کشی روی بازو های خودت. گریه می کنی توی خیابان و به
انتظار ماشین می نشینی.
" آزادی؟ "
تابلوی نقاشی ات با لباس سیاه و شال سیاه و مو های سیاه می
پرد.
" نمی تونم ازت بخوام. تو تصمیم خودتو گرفتی."
دست می کشی حالا به خاک زمین. زمین خاکی حیاط . حیاط
چاردیواری. دیوانه نیستی دیوانه! دست هات که حالا خاکی، می کشی به موهای کوتاه و
کم سرت. همانجا می نشینی و به چارچوب در پار دیواری نگاه می کنی. بسته است. دلت می
خواهد باز شود و دست های نقاشی ات داخل بیایند و با هم بروید منتظر ماشین بایستید.
آب دهانت را قورت می دهی به سختی. گلویت تنگ می شود از هوای اینجا. نفس ها را محکم
بیرون می دهی.
" بدو ایم..."
می دوی با دست های در دست نقاشی. از خط های سفید و آسفالت
میانشان رد می شوید و می رسید به پیاده رو. پیاده می روید راه طولانی را حالا. دست
می بری توی بازوی راستش. میان بازو و پهلوش.
" پرستاااااااااااااااااااااااااااار..."
داد می زنی که حالا تنهایی وسط میدان جلوی خانه شان.
پلاستیکش را می دهی به دستش. بلوزت را که او پوشیده بود می گیری. بو می کشی. دست
هات را . بلوز را. و شب شده و باید راه بیفتی به سمت اتاقت. دست به نرده ها و صدای
دیوانه ها که خوابند و بیدارند. عربده. سوت. دیوانه نیستی دیوانه! ساکتی تنها و
جلوی درگاه اتاقت، حصارت، ایستاده.
" آزادی؟ "
ماشین ها همه می ایستند جلوی پات. پای تو و تابلوی نقاشی.
سوار می شوی و دست های تابلو.
" کجا می رید خانوم؟ "
دست می اندازی دور گردنش. لب هات را می آوری و داغ، می
گذاری روی لب هاش. چشم هات را باز می کنی تا چشم های بسته اش را ببینی و بوی نفس
اش می خورد به مشامت.
" فرودگاه. "
از ماشین بلند می شوی و با سر می خوری به زمین جلوی اتاقت.
حالا نقاشی ات تنها سوار ماشین و تو از سرت خون می آید. دست می گیری به پیشانی ات.
به پیشانی بلندش نگاه می کنی. خرت خرت می روی گوشه ی اتاق می ایستی تا صدایش کنی.
گریه می کنی دیوانه! دستمال های سفید را از توی دست هاش بر میداری و می گذاری روی
پیشانیات.
" پرستار...! این داره خودشو می کشه..."
بی حال تکیه به دیوار می دهی و آرام آرام می نشینی. سرخ.
کنار کوچه، می نشینی توی اتاقت. دست می بری میان بلوز و تار موی سیاه را پیدا می
کنی که بلند است. چهار تا دست برت می دارند و می گذارندت روی تخت.
" کاش می تونستم نرم."
سرت را باند می پیچند دیوانه! می غلتی و اشک از کنار چشمت
می افتد روی بالش. پلک هات را می خوابانی روی هم. پایت را تکان می دهی حالا. که
روی نیمکتی و دست چپ ات را گذاشته ای روی تکیه گاه نیمکت و منتظری تا نقاشی ات
تکیه بدهد. می بوسی اش. بینی ات را می گذاری روی بازوی راستش. بالا می کشی تا
نزدیک شانه اش. بو می کشی. دست برده ای زیر بالش.
" مادر جان! بچه م داره دیوونه می شه."
چادر مادر را ول می
کنی دیوانه! مادرت گریه می کند که می آیی و توی چاردیواری جا خوش می کنی. با ته ریش
های سیاه. با موهای کوتاه.
" هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر درگیرت بشم."
سیگار روشن می کنی. دو تا. یکی برای خودت و یکی برای نقاشی
ات توی پارک. میان درخت های ژاپنی و جوب های سنگی. نقاشی با مانتوی سیاه و شال
قزمز.
" پروازم سی ام همین ماهه. یعنی ده روز دیگه."
سرت را می گیری میان بازو هات. می گذاری اش روی زانو هات
دیوانه! مو ها را گم می کنی. پلک هات را فشار می دهی روی هم تا بلکه ببینی. نشسته
ای پشت میز با لباس های تیره. جرعه ای از فنجان می نوشی. نقاشی ات را می بینی که
روبرویت می خندد. لبخندی بلند و کشدار. طولانی. چشم های نقاشی ات حرف می زنند و تو
نمی شنوی. دیوانه ای در اتاقت را باز می کند و داد می زند. دنیا سوت می شود توی
گوش هات. ممتد. زرد.
" پرستار..."
بلند می شوی و تا در را ببندی، ماشینی رد می شود.
" آقا آزادی می ری؟ "
دور تا دور اتاقت را نرده می کشی تا نقاشی ات نپرد. نقاشی
با صدای خش دار زنانه که نمی شنوی اش. خرت...خرت... تیغ را می گذاری روی صورتت.
لباس می پوشی. عطر نمی زنی که مبادا عطر نقاشی ات کم رنگ شود. حالا سی و یک!
دیوانه ای می شوی زیر تخت که می لرزی. دست های چروک خورده ات می لرزند. می گذاری
شان روی صورتت. چراغ های اتاقت خاموش می شوند. که همه ی چاردیواری این ساعت خاموش
می شود. دیوانه ها یکی یکی خواب می روند و تو بیدار. نگاه ساعت تلفن ات می کنی.
" دو بار زنگ زدم. جواب نمیده."
دراز می شوی با سر شکسته و دست هاس سرد. دیوار ها هنوز
سفیدند توی سیاهی تاریکی. هر چه تقلا می کنی، چشم هات بسته نمی شوند تا یادت بیاید
که صورت نقاشی ات چگونه بود. می دوی دور اتاق. می خندی دیوانه! داد می زنی و یکهو
می نشینی منتظر تا بیایند و دست هات را ببندند به تخت. دیوانه نیستی دیوانه!
ماشینی رد می شود.
"فرودگاه؟ "
" آزادی؟ "
نقاشی ات، بدون صورت، که از یادش برده ای توی تاریکی دیوانه
خانه ی امشب، راه می آید با تو. کنار تو. توی خیابان. شانه هاش نرسیده به شانه ات
چسبیده بازوت، بوی نقاشی ات را می دهند.
" می بوسیم؟ همین وسط."
انگشت اشاره ی دست راستت را می گذاری روی ابروی چپش. نفست
آرام می شود و همانطور زیر تخت دراز می شوی. روی موزاییک های زرد چاردیواری. زرد.
سرت را می گذاری روی بازوت و پیشانی ات را می مالانی. فکر می کنی نقاشی ات را کسی
خط خطی می کند. چشم هات را می بندی که ببینی. نمی بینی. حالا نقاشی ات
دور...دور... دست تکان می دهد.
" اصلا معلوم نیس برگردی یا نه؟ "
بلند می شوی به راه رفتن جلوی نیمکت پارک. که حالا تاریک.
سیگارت را دست دست می کنی و آخر آتشش می زنی. پای نقاشی ات می افتد روی پای دیگرش.
تکانش می دهد. می خندی. صورتش دوباره صاف می شود. می بینی اش دیوانه؟! می بینی. می
ایستی به انتظار جلوی کوچه تا بیاید. کمی پایین تر از ایستگاه تاکسی که یکی یکی
آدم ها می آیند و منتظر می شوند. نقاشی ات نمی آید.
" آزادی؟ "
خواب رفته ای دیوانه! با دمپایی های سی و یک توی پایت.
آفتاب می خورد به آسمان دودی چاردیواری. دیوانه خانه روز می شود و چشم باز می کنی.
زیر تخت خوابیده ای. بیرون می خزی و دیوار؛ سفید. زرد.
" تا هر وقت که خوب بشه. این آدم منتظره."
دمپایی های شماره دارت را در می آوری سی و یک! راه می روی.
اتاق همان اتاق است. ماشین ها به سرعت رد می شوند از اتاقت. دست هات را مشت می کنی
و توی هوا می چرخانی. دهانت را به شیر می گذاری. چشم می بندی.
" این چار راه اسمش چیه؟ "
از پله ها که یکی یکی پایین می آیی، دست می کشی روی نرده
ها.
" پرستار..."
سر از حیاط دیوانه خانه در می آوری. می نشینی روی نیمکت.
" نبض؟ "
نگاه درب چاردیواری می کنی. دیوانه نیستی دیوانه! چشم می
بندی. به لباس سفیدت تلنگر می زنی. نقاشی ات توی سیاهی چشم ها نقطه می شود و می
پرد.
" رفت. "
بر می گردی.
" آزادی؟ "
پایان
اردیبهشت هشتاد و هشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 3:29 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
داد زد:"
آهای...کجا...؟" برگشتم و دستی بالا آوردم که الان برمی گردم. حالا سال ها
گذشته و من الان برنگشته ام. حالا سال هاست که می گردم دنبال راهی که آمده بودم و
می ترسم که هنوز منتظر باشد که من الان برگردم. با همان نگاه که بدرقه ام می کرد
فهمیده بود که من الان برنمی گردم و دوستم داشت هنوز.
*
داد زدم
:" آهای...کجا...؟" دستی بالا آورد که یعنی منتظرم نباش که هیچ وقتی وقت
نمی کنم دنبال راهی که می روم بگردم. رفت . دوست داشتم منتظرش نمانم و سرم را کج
کنم و پشتم را ببینم. اما حالا سال هاست اینجا ایستاده ام تا بلکه اگر دنبال راهی
می گشت گم اش نکند . حالا سال هاست که یادش نیست دوستش داشتم هنوزی که می رفت و می
خواست نیاید.
*
یکی ماند
و یکی رفت . هر دو ولی هم را دوست داشتند . و باقیش همه خستگی بود و آن هم در می
شد. باید می گذشت.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 3:39 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
برای چیزی آماده می شوم . برای حادثه ای که خرابم می کند . می دانم . چشمهام باز بوده اند . دوستش دارم این غم بزرگ را که توی دلم افتاده . حالا و همیشه . می دانم . من مانده ام و یک پیچ اضافه توی هستی . می نویسمش . اصلا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 4:31 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
گونه هاش گل انداخته بودند و مدام سرفه می کردم . کلاهم را کشید پایین تر تا مبادا نبینم که دارد گریه می کنم . گفت : " این میگه بچه ها رو دوس داره ولی از اینکه بره جلوی آیینه می ترسه . یعنی چی؟ " . بلند شدم و گفت : " من می خوام برگردم . من هیچ وقت فرار نمی کنم . نه . نمی کنم . نه نمی کنم ." نوک انگشتانش را گذاشتم لب کلاه و کمی دادش بالا . گریه نکرده بودم . گفت : " من سالهاس که دیگه برنمی گردم . می ترسم. " دستانش را پشت سرش حلقه کردم و گردنم را کج کرد . روی پیشانی اش چند خط افتاده بود و کنار چشمانم چروکیده بود . پیر تر از پسری می زد که فرار کرده بود و بیست و چهار ساله . دستانش را بلند کرد طرفم . گفت : " بده من اون آیینه ی لعنتی رو . مُردم از اینکه هیچ وقت خودم نیستی ." از دستم جدا شدم . حالا من هزار تکه روی زمین بودم و او بودم .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 1:5 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
چشم هام را گذاشته بودم روی
پاهای برهنه ام توی یک پیاده روی شلوغ و داشتم دنبال کسی می گشتم مثل خودم
. چیزی کم بود . این بود که چشمهام را گذاشته بودم روی پاهام.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 14:49 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
مردی خورد به ماشینی که تند می آمد . همان مرد سه ثانیه بعد افتاد روی آسفالت و قسمتی از مغزش ریخت بیرون . چند مرد دویدند طرف چیزی که حالا دیگر اسمش جنازه بود . چند زن دستمال کاغذی درآوردند ، جلوی دهانشان گرفتند ، نگاهشان را دزدیدند و رفتند . پول را دادم و تخمه را گرفتم . تخمه فروش گفت : " یارو خار و مادرش یکی شد. اوه اوه..." نگاه جنازه کردم . گفتم : " از همون آبلیمویی ها دادی دیگه؟ " و راه افتادم به طرف پارک . درست وسط خیابان بودم که ماشینی با سرعت آمد . دیگر نفهمیدم من به او خوردم یا او خورد به من . تخمه فروش هم تخمه اش را فروخت . فکر کردم بعدا چقدر هوس سیگار می کنم .
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:34 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
_stay
_ بذار فک کنم دنیا فقط یه توهمه.
_stay
_ بذار فک کنم دنیا فقط یه توهمه.
_...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 5:9 توسط محمدسعید اکبرزاده
دقیقا دقیقا همانجا ایستاده . کنار همان تیر برق و با همان فاصله ی همیشگی از جوب کنار خیابان . دقیقا همان کت دیروزی و پریروزی و روزهای قبلی را پوشیده که یقه اش هم مثل روز های قبل برگشته و دارد مثل قبل توی تنش زار میزند . پاهایش یکی جلو و یکی دیگر خم شده پشت دیگری ، تماما شبیه روز های قبل . صورت نیمه اصلاح و چشم های پف کرده و ابرو های صاف؛ مثل قبل . موهایش موهای قبلی اند با شانه و خوابی ثابت و بی تغییر . سر ساعت هر روزه پلک چشمش پرشی میزند و آرام می شود مثل روزهای قبل . با بی حالی همیشگی اش انتهای خیابان را دید می زند و سر ساعت همیشگی خمیازه می کشد و بعد ساعتش را درست مثل قبل بی آنکه بفهمد ساعت چند است نگاه می کند . او منتظر همان آدم همیشگی است که مثل همیشه سال هاست که نمی آید.
______________________________________________
مرگ نوشت :
تو اگه ننویسی من حق هیچ اعتراضی رو ندارم. اینو می دونم . پس هیچ وقت نمیام بگم پس کو نوشتت.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 2:56 توسط محمدسعید اکبرزاده
|
ای بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده ، ای اسماعیل ، بلند نشو از رختخوابت !