بعد از مدت ها داستانم اومد. این، داستان خیلی از وقتای منه. و خیلی از وقتا این داستان، خود منه.


" حوالی چار راه امیر آباد اتفاق افتاد "

 

 

ایستاده ای میان این چاردیواری که حس می کنی می آیند نزدیک و نزدیک تر و بند می آید نفست. دود پیچیده میان آسمان چاردیواری. که حالا نشسته ای روی نیمکت و تلنگر می زنی به لباس سفیدت.

" پرستار...! خفه کن اینو... "

کاش باد بیاید. این دود ها آسمان چاردیواری دیوانه خانه را کوتاه تر می کنند. پله ها را یکی یکی بالا می روی و نگاه دیوار روبرو می کنی. سفید. زرد. سفید. زرد. نرده. نرده. صدا می آید که باید بپیچی توی اتاقت. توی حصار. و بنشینی روی تخت سفید و قرص؛ صورتی، سفید. دست می بری زیر گلویت و تا نرسیده به سینه ات را لمس می کنی. و باز می رسی به گلو و بعد چانه؛ با ته ریش های سفید ،سیاه. فکر می کنی دیوانه ای. روی تختت دراز می شوی و تا به حال بارها دراز شده ای روی تخت و خوابت نبرده و رسیده ای به لب های گوشتی نقاشی ات. بلند می شوی حالا و پشت پنجره و نرده می ایستی و حیاط را نگاه می کنی. دیوانه ها را با لباس سفید و کرم که وول می خورند و داد می زنند و ساکتند. برمیگردی، خرت...خرت... با دمپایی های شماره دار. سی و یک. تو سی و یک هستی با شماره ی آبی نفتی خورده بر روی دمپایی و کنار آستین راستت. گردنت را می چرخانی به عقب و راست می شوی که حالا مورمورت شده دیوانه! توی شیشه ی لک دار خودت را می بینی. حالا برمی گردی که در باز شده.

" بشین! "

می نشینی. دود از آسمان چاردیواری بزرگ دور شده. نفسی عمیق می کشی و با تلمبه ای کوچک انگار بازویت را باد می کنند. راه می روی و به چهار دیوار اتاق می رسی دیوانه! چشم هات را حالا می بندی و توی تاریکی دو تا نقطه دنبال هم می چرخند تا محو شوند و آرام آرام تاریکی می شود صورتی با لبخند، روبرویت. و باز آرام آرام عکس، فیلمی صامت می شود با حرف های خاموش و تو فقط صورت را می بینی و می رسی به خط زیر چشم ها. بالاتر می روی و تا تکه سفیدی سمت راست موهای نقاشی ات روشن می شود، در چاردیواری ات به هم می خورد و پلک هات می پرند بالا و دیوار روبرو و سفید.سرت را که حالا کم مو تر از قبل، می خارانی دیوانه! راه می افتی دور اتاق. خرت خرت. کنار دیوار های چسبیده به هم. کنج اتاق می ایستی منتظر ماشین.

" آزادی؟ "

ماشین سوارت می کند میان دود و می رسی به یک پل هوایی بلند. پله ها را می شماری تا آخر. از بالای خیابان که می گذری نگاهت می افتد به خودت. به شماره ی سی و یک. که ایستاده ای حالا با لباس تیره و عینک تیره کنار دختر. دختر تابلوی نقاشی است و صورتی که پشتش هیچی پیدا نیست. دست هاش را می گیری. سفید. چشمهاش پیدا هستند هنوز و خط چشم ها و صورتش میان موها، سیاه، سیاه قاب شده. دست می کشی کنار گونه اش، کنار خیابان.

" آقا این ماشین کجا می ره؟ "

" پرستار...! پرستار...!"

دیوانه ای. میان آسمان چاردیواری. میان دیوانه خانه. انگشت های پات را تکان می دهی. زنده ای. دست می کشی به پایین تخت.

"حالا پروازت کی هس؟ "

حیاط پر از دیوانه و تو هم وقتی می آیی پایین و دوباره این راه را می روی تا حیاط، می شوی یکی از آنها. که حالا نشسته ای روی نیمکت پارک. کنار قاب نقاشی ات. قاب نقاشی می رود. می پرد.

" تنها می ری؟ "

زرد. نشسته ای باز میان چار دیواری. چشم هات را که می بندی ساق پاش را می کشد به پات. سیگارش را روشن می کند و فوت. سیگاری در می آوری و روشن نکرده می گیری اش میان انگشت هات. می نشینی پشت میز کافی شاپ کهنه با در های کهنه و صندلی های کهنه. با آدم های نو و لباس های نو. آدم هایی با صورت های پیچیده. چشم هات را می بندی. هیچ کس آشنا نیست جز نقاشی روبرویت که میان دود حرف نمی زند. بی رنگ. می شنوی . می خندد. نمی گوید.

" این زن حرف نمی زنه...؟؟ "

شالش می افتد روی شانه هاش که حالا چشم هات را باز کرده ای.

" آب...تشنه م..."

زبانت را می چرخانی دور لبانت. خشکیده نیستند. آماده ای که میان خیابان بگیری اش. می گیری اش دیوانه! بلند شده ای توی آسمان دود. ابر می شوی دیوانه یکهو!

" پیاده می شم. ممنون. "

باز پله می شوی. قاب نقاشی ات منتظر ایستاده روبروی میدان. دست هاش را می گیری. چشم هات دو دو می زنند برای سیاه چشم هاش. دستت را رها می کنی. که داری دست هات را بو می کنی تا بوی نقاشی ات را حس کنی. اینجا دیوانه خانه است. تو دیوانه نیستی دیوانه! لباس سفید پوشیده ای و حساب سال های اینجایت را داده ای به حساب گم کرده ات. راه می افتی میان باغچه های چمن. مربع های میان حیاط که سبزند. و تو! سی و یک! میان مربع های سبز تاب می خوری با خرت خرت دمپایی های شماره دارت.

" زنگ بزن بگو بیان ببرنش. این اونجا راحت تره. "

دست می کشی روی بازو های خودت. گریه می کنی توی خیابان و به انتظار ماشین می نشینی.

" آزادی؟ "

تابلوی نقاشی ات با لباس سیاه و شال سیاه و مو های سیاه می پرد.

" نمی تونم ازت بخوام. تو تصمیم خودتو گرفتی."

دست می کشی حالا به خاک زمین. زمین خاکی حیاط . حیاط چاردیواری. دیوانه نیستی دیوانه! دست هات که حالا خاکی، می کشی به موهای کوتاه و کم سرت. همانجا می نشینی و به چارچوب در پار دیواری نگاه می کنی. بسته است. دلت می خواهد باز شود و دست های نقاشی ات داخل بیایند و با هم بروید منتظر ماشین بایستید. آب دهانت را قورت می دهی به سختی. گلویت تنگ می شود از هوای اینجا. نفس ها را محکم بیرون می دهی.

" بدو ایم..."

می دوی با دست های در دست نقاشی. از خط های سفید و آسفالت میانشان رد می شوید و می رسید به پیاده رو. پیاده می روید راه طولانی را حالا. دست می بری توی بازوی راستش. میان بازو و پهلوش.

" پرستاااااااااااااااااااااااااااار..."

داد می زنی که حالا تنهایی وسط میدان جلوی خانه شان. پلاستیکش را می دهی به دستش. بلوزت را که او پوشیده بود می گیری. بو می کشی. دست هات را . بلوز را. و شب شده و باید راه بیفتی به سمت اتاقت. دست به نرده ها و صدای دیوانه ها که خوابند و بیدارند. عربده. سوت. دیوانه نیستی دیوانه! ساکتی تنها و جلوی درگاه اتاقت، حصارت، ایستاده.

" آزادی؟ "

ماشین ها همه می ایستند جلوی پات. پای تو و تابلوی نقاشی. سوار می شوی و دست های تابلو.

" کجا می رید خانوم؟ "

دست می اندازی دور گردنش. لب هات را می آوری و داغ، می گذاری روی لب هاش. چشم هات را باز می کنی تا چشم های بسته اش را ببینی و بوی نفس اش می خورد به مشامت.

" فرودگاه. "

از ماشین بلند می شوی و با سر می خوری به زمین جلوی اتاقت. حالا نقاشی ات تنها سوار ماشین و تو از سرت خون می آید. دست می گیری به پیشانی ات. به پیشانی بلندش نگاه می کنی. خرت خرت می روی گوشه ی اتاق می ایستی تا صدایش کنی. گریه می کنی دیوانه! دستمال های سفید را از توی دست هاش بر میداری و می گذاری روی پیشانیات.

" پرستار...! این داره خودشو می کشه..."

بی حال تکیه به دیوار می دهی و آرام آرام می نشینی. سرخ. کنار کوچه، می نشینی توی اتاقت. دست می بری میان بلوز و تار موی سیاه را پیدا می کنی که بلند است. چهار تا دست برت می دارند و می گذارندت روی تخت.

" کاش می تونستم نرم."

سرت را باند می پیچند دیوانه! می غلتی و اشک از کنار چشمت می افتد روی بالش. پلک هات را می خوابانی روی هم. پایت را تکان می دهی حالا. که روی نیمکتی و دست چپ ات را گذاشته ای روی تکیه گاه نیمکت و منتظری تا نقاشی ات تکیه بدهد. می بوسی اش. بینی ات را می گذاری روی بازوی راستش. بالا می کشی تا نزدیک شانه اش. بو می کشی. دست برده ای زیر بالش.

" مادر جان! بچه م داره دیوونه می شه."

 چادر مادر را ول می کنی دیوانه! مادرت گریه می کند که می آیی و توی چاردیواری جا خوش می کنی. با ته ریش های سیاه. با موهای کوتاه.

" هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر درگیرت بشم."

سیگار روشن می کنی. دو تا. یکی برای خودت و یکی برای نقاشی ات توی پارک. میان درخت های ژاپنی و جوب های سنگی. نقاشی با مانتوی سیاه و شال قزمز.

" پروازم سی ام همین ماهه. یعنی ده روز دیگه."

سرت را می گیری میان بازو هات. می گذاری اش روی زانو هات دیوانه! مو ها را گم می کنی. پلک هات را فشار می دهی روی هم تا بلکه ببینی. نشسته ای پشت میز با لباس های تیره. جرعه ای از فنجان می نوشی. نقاشی ات را می بینی که روبرویت می خندد. لبخندی بلند و کشدار. طولانی. چشم های نقاشی ات حرف می زنند و تو نمی شنوی. دیوانه ای در اتاقت را باز می کند و داد می زند. دنیا سوت می شود توی گوش هات. ممتد. زرد.

" پرستار..."

بلند می شوی و تا در را ببندی، ماشینی رد می شود.

" آقا آزادی می ری؟ "

دور تا دور اتاقت را نرده می کشی تا نقاشی ات نپرد. نقاشی با صدای خش دار زنانه که نمی شنوی اش. خرت...خرت... تیغ را می گذاری روی صورتت. لباس می پوشی. عطر نمی زنی که مبادا عطر نقاشی ات کم رنگ شود. حالا سی و یک! دیوانه ای می شوی زیر تخت که می لرزی. دست های چروک خورده ات می لرزند. می گذاری شان روی صورتت. چراغ های اتاقت خاموش می شوند. که همه ی چاردیواری این ساعت خاموش می شود. دیوانه ها یکی یکی خواب می روند و تو بیدار. نگاه ساعت تلفن ات می کنی.

" دو بار زنگ زدم. جواب نمیده."

دراز می شوی با سر شکسته و دست هاس سرد. دیوار ها هنوز سفیدند توی سیاهی تاریکی. هر چه تقلا می کنی، چشم هات بسته نمی شوند تا یادت بیاید که صورت نقاشی ات چگونه بود. می دوی دور اتاق. می خندی دیوانه! داد می زنی و یکهو می نشینی منتظر تا بیایند و دست هات را ببندند به تخت. دیوانه نیستی دیوانه! ماشینی رد می شود.

"فرودگاه؟ "

" آزادی؟ "

نقاشی ات، بدون صورت، که از یادش برده ای توی تاریکی دیوانه خانه ی امشب، راه می آید با تو. کنار تو. توی خیابان. شانه هاش نرسیده به شانه ات چسبیده بازوت، بوی نقاشی ات را می دهند.

" می بوسیم؟ همین وسط."

انگشت اشاره ی دست راستت را می گذاری روی ابروی چپش. نفست آرام می شود و همانطور زیر تخت دراز می شوی. روی موزاییک های زرد چاردیواری. زرد. سرت را می گذاری روی بازوت و پیشانی ات را می مالانی. فکر می کنی نقاشی ات را کسی خط خطی می کند. چشم هات را می بندی که ببینی. نمی بینی. حالا نقاشی ات دور...دور... دست تکان می دهد.

" اصلا معلوم نیس برگردی یا نه؟ "

بلند می شوی به راه رفتن جلوی نیمکت پارک. که حالا تاریک. سیگارت را دست دست می کنی و آخر آتشش می زنی. پای نقاشی ات می افتد روی پای دیگرش. تکانش می دهد. می خندی. صورتش دوباره صاف می شود. می بینی اش دیوانه؟! می بینی. می ایستی به انتظار جلوی کوچه تا بیاید. کمی پایین تر از ایستگاه تاکسی که یکی یکی آدم ها می آیند و منتظر می شوند. نقاشی ات نمی آید.

" آزادی؟ "

خواب رفته ای دیوانه! با دمپایی های سی و یک توی پایت. آفتاب می خورد به آسمان دودی چاردیواری. دیوانه خانه روز می شود و چشم باز می کنی. زیر تخت خوابیده ای. بیرون می خزی و دیوار؛ سفید. زرد.

" تا هر وقت که خوب بشه. این آدم منتظره."

دمپایی های شماره دارت را در می آوری سی و یک! راه می روی. اتاق همان اتاق است. ماشین ها به سرعت رد می شوند از اتاقت. دست هات را مشت می کنی و توی هوا می چرخانی. دهانت را به شیر می گذاری. چشم می بندی.

" این چار راه اسمش چیه؟ "

از پله ها که یکی یکی پایین می آیی، دست می کشی روی نرده ها.

" پرستار..."

سر از حیاط دیوانه خانه در می آوری. می نشینی روی نیمکت.

" نبض؟ "

نگاه درب چاردیواری می کنی. دیوانه نیستی دیوانه! چشم می بندی. به لباس سفیدت تلنگر می زنی. نقاشی ات توی سیاهی چشم ها نقطه می شود و می پرد.

" رفت. "

بر می گردی.

" آزادی؟ "

 

پایان

اردیبهشت هشتاد و هشت