این داستان فکر می کنم سومین پستی بود که در این وبلاگ گذاشتم . کار مال تابستان هشتاد و هفت است . آن موقع کسی نظر نداد و فکر می کنم اصلا خوانده نشد . و چون خودم دوباره خواندم اش ، احساس کردم دوست دارم خوانده شود . حالا هر کی خواند ، خواند .
« مامان!مامان! پی پی دارم »
باید بگویم مردی که قرار بود روی
صندلی بنشیند، صورتی کاملا افسرده داشت . فرض کنید یک آدم بیست و نه ساله
که دقیقا بیست و نه سال است که مرده است . بطوری غریب خاک گرفته و بی حال
. دماغش بزرگ و پهن که به ظن همه به صورت او می خورد. سرش را گذاشته
انتهای لوله ی تفنگ که سرب داغ از آنجا بیرون می آید . این تصویر می
خواستم دقیقا شبیه تصویری شود که توی یک تابلوی نقاشی دیده بودم . پیرمردی
که دستهایش را روی عصایش گذاشته و چانه اش را روی دست ها ، و با یک بی
تفاوتی چندش آوری روبرو را می بیند .
اتاقی که در نظر گرفتم، اتاقی بود چار
گوش که تمامی اضلاعش شبیه هم بود . اتاق باید تمیز می بود و هیچ اثری از
نو بودن یا کهنگی در آن دیده نمی شد . چون وجود یک چیز اضافی مثل خوردگی
یا رنگ و رو رفته بودن دیوار یا حتی داشتن پنجره نظر ها را از اتفاقی که
قرار بود بیفتد دور می کرد و این تنها بخاطر کم اهمیتی چیزی بود که به آن
پرداخته بودم .
یک میز کار نسبتا بزرگ که خیلی معمولی
بود و رنگ قهوه ای ملایمی به آن خورده بود و معلوم بود که صرفا برای قشنگی
یا خالی نبودن اتاق کار یک آدم نسبتا پولدار خریداری شده را، آورده و
گذاشته بودم توی این اتاق. یک صندلی خیلی معمولی تر را هم گذاشته بودم
کنارش . تنها موجودات مرده ای که توی اتاق قرار داشتند، اینها بودند .
اما مسئله اصلی که باعث شد پای شما به
این ماجرا باز شود و من آن درخواست را از شما بکنم_و واقعا از کمکتان
ممنونم_بر خوردن من به مشکل نقطه نظر بود . نه اینکه فکر کنید من با خود
نقطه نظر مشکل داشتم. نه. مسئله این بود که اگر به فرض مثال از نقطه نظر
پایه ی سمت چپی میز که به صندلی نزدیک تر بود به ماجرا نگاه می کردم و
دلچسبم نبود، ممکن بود کار آن جذابیتی که قبلا داشته را دیگر برایم نداشته
باشد . و یا اصلا نتوانم آنطور که باید و شاید چیزی که توی ذهنم بود و می
خواستم همراه با ماجرای کم اهمیتی نشانش بدهم را بیان کنم .
تصمیم گرفتم تمام ایده هایی را که به
ذهنم خطور می کند را کنار هم بگذارم و با هم مقایسه کنم . گرچه می دانستم
مقایسه ی این نوع مسائل با هم و در اصل اختلاط آنها، نتیجه ی خوبی نخواهد
داشت . اما در موقعیتی قرار گرفته بودم که تنها راه رهایی ام همین جمع
کردن اضلاع ذهنم بود . اضلاع ذهنم باید از هر خدشه ای پاک شده و همه چیز
باید بیرون ریخته می شد تا من بتوانم تصمیم بهتر را بگیرم .
اما در کل وجود تعداد بسیار زیاد نقطه
نظر باعث شده بود که از این زیادی راه های دیدن، اعصابم به طرز وحشتناکی
به هم بریزد . کار قرار نبود به این بن بست برسد .
به اجبار خودم کار شروع شد، یعنی دقیقا
زمانی که ذهنم آماده ی پذیرش هر چیزی شده بود و می دانستم اشکالی که خواهم
دید و امتحان خواهم کرد،تاثیرات بسیاری را بر آن خواهد داشت .
اولین نقطه نظری که انتخاب کردم همان
پایه ی سمت چپی میز بود که از زانو به بالای مرد پیدا بود و قسمتی از سقف
. ولی یک اشکال عمده داشت و آن این بود که مرد ابهت و جذبه ی زیادی پیدا
می کرد و این عامل از افسردگی و واماندگی او می کاست . نقطه نظر های بعدی
پایه های صندلی، ماشه تفنگ و زیر ناف مرد بود که هر کدام گوشه ای از ماجرا
را نشان می دادند و بخشی از آن حذف می شد . مثلا وقتی از نقطه نظر زیر ناف
مرد به ماجرا نگاه می کردم، از کنار چانه ی مرد سقف را می دیدم که بعد از
شلیک پر از خون و تکه های مغز می شود . ولی دیگر چشم های مرد پیدا نبود و
تصمیمی که می گرفت(فشار دادن ماشه)را دیگر نمی شد در چشمانش دید . دوباره
بخش تاثیر گذاری از یک ماجرای کم اهمیت حذف می شد .
مشکل اینجا بود که اگر می خواستم تمام
ماجرا را داشته باشم، احتیاج داشتم به اینکه از اتاق خارج شوم و وقتی از
اتاق بیرون می رفتم دیگر هیچ چیز پیدا نبود . چون فضا به قدری بود که به
منتها الیه هر ضلع که می رفتم، باز همه چیز معلوم نبود .
از آخرین نقطه نظر هایی که امتحان کردم،
نقطه نظر سقف بود . جایی که دقیقا چیز هایی که از سر مرد کنده می شدند به
آنجا می آمدند و اشکال کار دقیقا همانجا بود . یعنی بعد از شلیک را دیگر
نمی توانستم ببینم .
بعد از بکار بستن تعداد زیادی ایده و
نقطه نظر، موضوعی به ذهنم خطور کرد که مرا به فکر وا داشت و باعث شد برای
مدت کوتاهی کار را متوقف کنم یعنی تا زمانی که شما را پیدا کردم . به این
فکر کردم که اگر تمام ماجرا را بطور کامل نمی توانم ببینم بهتر است همه ی
آن را نبینم . یعنی اگر بخش کوچکی از یک موضوع کم اهمیت دیده نشود همان
بهتر که همه ی آن دیده نشود .ولی هنوز به ایده ی خارج شدن از اتاق نرسیده
بودم . پشتم را به ماجرا کردم و فقط صدای آن را شنیدم . یعنی فقط صدای
شلیک . ولی امواجی که در فضای اتاق بود باعث می شد لحظه ای برگردم و نگاه
کنم و این یعنی دیدن بخش کوچکی از کل اتفاق .
وقتی خارج از اتاق بودن به ذهنم رسید،
یکی از مشکلات حل شده بود ولی مشکلات جدیدی به پروژه اضافه شده بود .
اینکه خارج از اتاق نقطه نظر های بیشماری وجود داشتند که انتخاب آنها مشکل
و امتحان همه ی آنها دور از ذهن بود . باید نقطه نظری انتخاب و امتحان می
شد که به کم اهمیت بودن اتفاق داخل اتاق ضربه ای وارد نمی کرد .
نقطه نظر یک مرد که در حال ادرار کردن
بود انتخاب شد اما هر چقدر که سعی کردم او را راضی کنم تا از نقطه نظر او
اتفاق را بشنوم، راضی نشد . نظرش بر خلاف نظر من بود . فکر می کرد اتفاقی
که قرار است او در حاشیه اش قرار بگیرد تاثیرات زیادی بر روحیاتش خواهد
داشت .
اما وقتی شما و دختر کوچکتان داشتید از
نزدیکی من رد می شدید تمام نقطه نظر های ذهنم تاریک شد. اگر یادتان باشد
همان لحظه جلو آمدم و تمام جریان را برایتان تعریف کردم . شما در حالی که
بچه تان هی آستینتان را می کشید، با صبر و حوصله بسیار حرفهایم را شنیدید
و آدرس توالت را از من پرسیدید و بعد در حالی که پشت در توالت منتظر اعلام
آمادگی دخترتان بودید، به من قول دادید که اگر شوهرتان از ماجرا بویی
نبرد، می توانم از نقطه نظر شما به ماجرا نگاه کنم .
و حالا بعد از گذشت چند وقت فکر کردن،
فهمیده ام که نقطه نظرتان نسبت به اتفاق به این بی اهمیتی چقدر جالب و با
معنا بوده . یعنی دقیقا زمانی که داشتم سقف را جارو می کردم، به این نکته
پی بردم که دیگر هیچ چیز سر جایش نیست . و این به من امیدواری می داد .
این صبر و حوصله ی شما در قبال من و دخترتان که از یک سو چقدر به نقطه
نظرتان قوت می بخشید و از سوی دیگر هیچ لطمه ای هم به کم اهمیت بودن موضوع
_ برای من و شما _ نمی زد . شما خودتان خواسته بودید وارد اتفاق بشوید. به
این موضوع فکر کردم که شاید شما هم دنبال یک همچین ماجرایی می گشتید تا از
نقطه نظرتان آن را ببینید.
و اما اگر اجازه بدهید، حالا که به حقیقت
نقطه نظرتان پی برده ام، میخواهم از شما دعوت کنم تا نظرتان را در مورد یک
اتفاق جدید بدانم .
ارادتمند شما ، مسافر اتاق کناری
پایان