غم ِ سگ





دایی م آمد و گفت که یک روانشناس خوب سراغ دارد . پدرم از سر کار آمد و گفت که باید به سربازی برگردم . مادرم دست هاش را خشک کرد و گفت باید دست از فرار بردارم و خدمتم را تمام کنم تا برایم یک زن خوب گیر بیاورد . دوستم اس ام اس داد و گفت که نمی داند اسم این کارم چیست . و به من توی دلش گفت روانی . یک آقا که داشت به صحبت هایم با خودم توی مترو گوش می کرد رفت و آن ور تر نشست . عنکبوت توی توالت که هر شب موقع سیگار کشیدن می بینم اش ، رفته بود و پیدایش نبود . مادر بزرگم فقط نگاه کرد و دست تکان داد و صدای اش از شیشه های قدی اتاق رد نشد . کافه چی آمد جلو و پرسید که چی می خورم . خواهرم قصه اش را شنید و خوابید . بعد از تمام این اتفاقات شب شد . فردا قرار بود برنامه ی دیگری داشته باشم .




مشت کردم هی این دیوار ها را . دخمه خواب بود .

برگشت . صدای من را شنیده بود . داد زده بودم : " برگرد " که اول ایستاد . قلوه سنگی را با پاش قل داد و بعد از پشت آن همه مقنعه ی سیاه و شال و روسری سبز رنگ ، برگشت . نگاه کرد و سرش را انداخت بالا . انگار گفت " نچ " . و دوباره پشت همه ی آنها قایم شد و هیچی نگفت . دویدم و خواب بود . نشستم و خواب بود که همه چیز یکهو شد یک سیگار  نیمه سوخته توی دستهام . خودکار را درآوردم و نوشتم .
برگشت آمد کنار...
نه . کنار نمی آمدم . دویدم باز . روستای بزرگ شده ای رو به رویم بود . جاده های گلی . آدم های سفت و سخت و قرمز و سفید . دوباره انگار ایستاد . پیش از آنکه بگویم . برگشت . پاهاش پشت مانتوی گلی شده اش ماندند . فقط دیدم برگشت نگاهی کرد و بعد انگاری داد زد . چیزی را بلند گفت با دست هم اشاره کرد به بالا . آسمان داشت توی خودش جمع می شد ؛ دل پیچه داشت انگار . برگشت و دنبال پاهایش راه افتاد . دویدم . گفتم : " آقا ! سیگار دارید ؟ " که رفته بود . خواب بود . خواب بود که هر چه دویدم ، پاهایم چسبیده بود به ِگل ها . " آقا ! نفهمیدید چی شده ؟ اصلن ندیدید چی شد ؟ بابا لااقل یک چیزی بدهید دود کنم . لامصب ها... باران است آقا ؟ این یعنی باران است که هوا اینقدر سیاه... " خواب بود .
داد زدم : " صدا... این یعنی همه ی آن چیزی که... " دوباره داد زدم . گفت : " نه ! این هم نه . تو چرا اصلن نمی فهمی ؟ " قطع شدم . نوشتم . خط بود . آسمان پیچیده بود درون خودش و باد داشت از ته خیابان راهش را می گرفت و می رسید به ایستگاه . از آنجا نشستم تا ته خیابان . بعد بلند شدم توی باد داد زدم . انگاری خیابان شنید . خودش را باز کرد و پخش شد میان کوچه های باریک تر . و من باز دویدم . داد زدم : " بمان... . " ماند . خودش را از زیر مقنعه اش برداشت . گفت : " خواب دیدی ؟ " رفت تو . در را بست . داد زد : " این یعنی دخمه . حالا اگر می توانی... " .  نشستم . نوشتم دخمه . باد افتاد.


بافتنی


به تمام دارایی ام :



زن های همسایه چادر هاشان را نیمه باز گذاشته اند . جوری که باد لای سینه شان بپیچد و برود . گربه ها هم می دوند دنبال هم . می پیچم تو کوچه . مادرم هیچ وقت با هیچ زن همسایه ای دم در نمی ایستد . کلید می اندازم به در . زن های همسایه به من نگاه نمی کنند و همچنان مشغول حرف اند . در که پشت سرم بسته می شود ، عزیز برمی گردد ، نگاهی می کند و باز کشان کشان نیم تنه ی فلج اش را می اندازد روی نیم تنه ی دیگرش و به طرف توالت می رود . می گوید : " تو کی رفتی کی اومدی ؟ " از کنارش رد می شوم . بوی عرق می دهد . بوی تند آرام آرام دنبال عزیز راه می رود . از حیاط رد می شوم . به شیروانی آن طرف حیاط می رسم . داد می زنم : " خواب بودی صب که داشتم می رفتم . " بعد در اتاق را باز می کنم و عسل را بغل می کنم . همیشه پشت در مشغول نقاشی است . مادرم مثل مادرش همانطور که من یادم می آید نشسته و بافتنی می بافد . می گویم : " سلام . فردا باید برما . خونه ی خوبیه . فردا باید برم واسه قرار داد . شما چیکار کردین ؟ " . سرش را از روی بافتنی بلند می کند و می گوید : " سلام . بیا اینجا . " می روم نزدیکش می ایستم . سرش را میان بوی سیگارم تکان می دهد . بعد کلاف های مشکی بافته شده را می پیچد دور دستم و اندازه می کند . می گوید : " مام باید زودتر از اینجا پا شیم . عزیزو می خوان بیارن اینور . مام دنبال خونه ایم . باید اثاثا رو جمع کنم . عمو هات گفتن زودتر پا شیم . " زیر لب می گویم : " جاکشا... " می روم توی اتاق . بارانی را پرت می کنم روی تخت . شلوارم را می کنم و پرت می کنم روی تخت . دراز می کشم و در انتظار گودو را برمی دارم . ورق می زنم . داد می زنم : " این دیوثا گه خوردن که تو همه چی دخالت می کنن . اصلن بهتر . ننه شون بیخ ریششون . منم باید جمع کنم برم فردا . " صورتم را می گذارم روی بالش و تخت را بغل می کنم . می گویم : " مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها... " عسل داد می زند : " داداش! میای با گواش نقاشی بکشیم ...؟ " کیفم را برمی دارم . یک بسته پاستیل درمی آورم و پرت می کنم بیرون . می گویم : " نوشابه اییه " . باران می گیرد . عسل می رود کنار مادرم و می خوابد با بسته ی پاستیل در دستش . پدرم توی دماوند دنبال چک اش می دود . من دمر می خوابم . می گویم : " مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها... " موبایلم را نگاه می کنم . هیچی . لباس می پوشم . کیف ام را بر می دارم . مادرم می گوید : " اون مقنعه که گفتم واسم بگیرو گرفتی ؟ " نگاه اش می کنم . می گوید : " حالا دوباره رفتی اگه یادت بود بگیر . " می آیم بیرون . عزیز از توالت برمی گردد . کشان کشان گوشه ی دیوار . می گوید : " کجا ؟ " در را پشت سرم باد می بندد . باران نمی آید . سیگار روشن می کنم . مادرم باید اثاث هاش را جمع کند . پیش خودم حساب می کنم . این بار نهم است که مادرم این اثاث ها را جمع می کند . . کوچه مثل همیشه شلوغ و پر از ماشین های توی هم گره شده . گوشی ها را می گذارم توی گوشم . play میکنم . " dance me to the end of love " . کام می گیرم . می گویم : " مادر قحبه ها...مادر قحبه ها...مادر قحبه ها... " .

بهروز بقایی سکته کرد     و مهدی سحابی و قویدل

 مهدي سحابي هم فوت كرد. مترجم و روزنامه‌نگار بزرگ.مترجم اثر سترگ پروست. و اميرحسين قويدل خالق فيلم بيادماندني ترن...
ايشالا بقايي عزيز طوريش نشه.

بهروز بقایی سکته کرد . بهروز بقایی در بیمارستان توی ICU است . دعا می کنیم .

داستان " مامان! مامان ! پی پی دارم."



این داستان فکر می کنم سومین پستی بود که در این وبلاگ گذاشتم . کار مال تابستان هشتاد و هفت است . آن موقع کسی نظر نداد و فکر می کنم اصلا خوانده نشد . و چون خودم دوباره خواندم اش ، احساس کردم دوست دارم خوانده شود . حالا هر کی خواند ، خواند .

« مامان!مامان! پی پی دارم »

 باید بگویم مردی که قرار بود روی صندلی بنشیند، صورتی کاملا افسرده داشت . فرض کنید یک آدم بیست و نه ساله که دقیقا بیست و نه سال است که مرده است . بطوری غریب خاک گرفته و بی حال . دماغش بزرگ و پهن که به ظن همه به صورت او می خورد. سرش را گذاشته انتهای لوله ی تفنگ که سرب داغ از آنجا بیرون می آید . این تصویر می خواستم دقیقا شبیه تصویری شود که توی یک تابلوی نقاشی دیده بودم . پیرمردی که دستهایش را روی عصایش گذاشته و چانه اش را روی دست ها ، و با یک بی تفاوتی چندش آوری روبرو را می بیند .

اتاقی که در نظر گرفتم، اتاقی بود چار گوش که تمامی اضلاعش شبیه هم بود . اتاق باید تمیز می بود و هیچ اثری از نو بودن یا کهنگی در آن دیده نمی شد . چون وجود یک چیز اضافی مثل خوردگی یا رنگ و رو رفته بودن دیوار یا حتی داشتن پنجره نظر ها را از اتفاقی که قرار بود بیفتد دور می کرد و این تنها بخاطر کم اهمیتی چیزی بود که به آن پرداخته بودم .

یک میز کار نسبتا بزرگ که خیلی معمولی بود و رنگ قهوه ای ملایمی به آن خورده بود و معلوم بود که صرفا برای قشنگی یا خالی نبودن اتاق کار یک آدم نسبتا پولدار خریداری شده را، آورده و گذاشته بودم توی این اتاق. یک صندلی خیلی معمولی تر را هم گذاشته بودم کنارش . تنها موجودات مرده ای که توی اتاق قرار داشتند، اینها بودند .

اما مسئله اصلی که باعث شد پای شما به این ماجرا باز شود و من آن درخواست را از شما بکنم_و واقعا از کمکتان ممنونم_بر خوردن من به مشکل نقطه نظر بود . نه اینکه فکر کنید من با خود نقطه نظر مشکل داشتم. نه. مسئله این بود که اگر به فرض مثال از نقطه نظر پایه ی سمت چپی میز که به صندلی نزدیک تر بود به ماجرا نگاه می کردم و دلچسبم نبود، ممکن بود کار آن جذابیتی که قبلا داشته را دیگر برایم نداشته باشد . و یا اصلا نتوانم آنطور که باید و شاید چیزی که توی ذهنم بود و می خواستم همراه با ماجرای کم اهمیتی نشانش بدهم را بیان کنم .

تصمیم گرفتم تمام ایده هایی را که به ذهنم خطور می کند را کنار هم بگذارم و با هم مقایسه کنم . گرچه می دانستم مقایسه ی این نوع مسائل با هم و در اصل اختلاط آنها، نتیجه ی خوبی نخواهد داشت . اما در موقعیتی قرار گرفته بودم که تنها راه رهایی ام همین جمع کردن اضلاع ذهنم بود . اضلاع ذهنم باید از هر خدشه ای پاک شده و همه چیز باید بیرون ریخته می شد تا من بتوانم تصمیم بهتر را بگیرم .

اما در کل وجود تعداد بسیار زیاد نقطه نظر باعث شده بود که از این زیادی راه های دیدن، اعصابم به طرز وحشتناکی به هم بریزد . کار قرار نبود به این بن بست برسد .

به اجبار خودم کار شروع شد، یعنی دقیقا زمانی که ذهنم آماده ی پذیرش هر چیزی شده بود و می دانستم اشکالی که خواهم دید و امتحان خواهم کرد،تاثیرات بسیاری را بر آن خواهد داشت .

اولین نقطه نظری که انتخاب کردم همان پایه ی سمت چپی میز بود که از زانو به بالای مرد پیدا بود و قسمتی از سقف . ولی یک اشکال عمده داشت و آن این بود که مرد ابهت و جذبه ی زیادی پیدا می کرد و این عامل از افسردگی و واماندگی او می کاست . نقطه نظر های بعدی پایه های صندلی، ماشه تفنگ و زیر ناف مرد بود که هر کدام گوشه ای از ماجرا را نشان می دادند و بخشی از آن حذف می شد . مثلا وقتی از نقطه نظر زیر ناف مرد به ماجرا نگاه می کردم، از کنار چانه ی مرد سقف را می دیدم که بعد از شلیک پر از خون و تکه های مغز می شود . ولی دیگر چشم های مرد پیدا نبود و تصمیمی که می گرفت(فشار دادن ماشه)را دیگر نمی شد در چشمانش دید . دوباره بخش تاثیر گذاری از یک ماجرای کم اهمیت حذف می شد .

مشکل اینجا بود که اگر می خواستم تمام ماجرا را داشته باشم، احتیاج داشتم به اینکه از اتاق خارج شوم و وقتی از اتاق بیرون می رفتم دیگر هیچ چیز پیدا نبود . چون فضا به قدری بود که به منتها الیه هر ضلع که می رفتم، باز همه چیز معلوم نبود .

از آخرین نقطه نظر هایی که امتحان کردم، نقطه نظر سقف بود . جایی که دقیقا چیز هایی که از سر مرد کنده می شدند به آنجا می آمدند و اشکال کار دقیقا همانجا بود . یعنی بعد از شلیک را دیگر نمی توانستم ببینم .

بعد از بکار بستن تعداد زیادی ایده و نقطه نظر، موضوعی به ذهنم خطور کرد که مرا به فکر وا داشت و باعث شد برای مدت کوتاهی کار را متوقف کنم یعنی تا زمانی که شما را پیدا کردم . به این فکر کردم که اگر تمام ماجرا را بطور کامل نمی توانم ببینم بهتر است همه ی آن را نبینم . یعنی اگر بخش کوچکی از یک موضوع کم اهمیت دیده نشود همان بهتر که همه ی آن دیده نشود .ولی هنوز به ایده ی خارج شدن از اتاق نرسیده بودم . پشتم را به ماجرا کردم و فقط صدای آن را شنیدم . یعنی فقط صدای شلیک . ولی امواجی که در فضای اتاق بود باعث می شد لحظه ای برگردم و نگاه کنم و این یعنی دیدن بخش کوچکی از کل اتفاق .

وقتی خارج از اتاق بودن به ذهنم رسید، یکی از مشکلات حل شده بود ولی مشکلات جدیدی به   پروژه اضافه شده بود . اینکه خارج از اتاق نقطه نظر های بیشماری وجود داشتند که انتخاب آنها مشکل و امتحان همه ی آنها دور از ذهن بود . باید نقطه نظری انتخاب و امتحان می شد که به  کم اهمیت بودن اتفاق داخل اتاق ضربه ای وارد نمی کرد .

نقطه نظر یک مرد که در حال ادرار کردن بود انتخاب شد اما هر چقدر که سعی کردم او را راضی کنم تا از نقطه نظر او اتفاق را بشنوم، راضی نشد . نظرش بر خلاف نظر من بود . فکر می کرد اتفاقی که قرار است او در حاشیه اش قرار بگیرد تاثیرات زیادی بر روحیاتش خواهد داشت .

اما وقتی شما و دختر کوچکتان داشتید از نزدیکی من رد می شدید تمام نقطه نظر های ذهنم تاریک شد. اگر یادتان باشد همان لحظه جلو آمدم و تمام جریان را برایتان تعریف کردم . شما در حالی که بچه تان هی آستینتان را می کشید، با صبر و حوصله بسیار حرفهایم را شنیدید و آدرس توالت را از من پرسیدید و بعد در حالی که پشت در توالت منتظر اعلام آمادگی دخترتان بودید، به من قول دادید که اگر شوهرتان از ماجرا بویی نبرد، می توانم از نقطه نظر شما به ماجرا نگاه کنم .

و حالا بعد از گذشت چند وقت فکر کردن، فهمیده ام که نقطه نظرتان نسبت به اتفاق به این بی اهمیتی چقدر جالب و با معنا بوده . یعنی دقیقا زمانی که داشتم سقف را جارو می کردم، به این نکته پی بردم که دیگر هیچ چیز سر جایش نیست . و این به من امیدواری می داد . این صبر و حوصله ی شما در قبال من و دخترتان که از یک سو چقدر به نقطه نظرتان قوت می بخشید و از سوی دیگر هیچ لطمه ای هم به کم اهمیت بودن موضوع _ برای من و شما _ نمی زد . شما خودتان خواسته بودید وارد اتفاق بشوید. به این موضوع فکر کردم که شاید شما هم دنبال یک همچین ماجرایی می گشتید تا از نقطه نظرتان آن را ببینید.

و اما اگر اجازه بدهید، حالا که به حقیقت نقطه نظرتان پی برده ام، میخواهم از شما دعوت کنم تا نظرتان را در مورد یک اتفاق جدید بدانم .

                                                                                

                                                                            ارادتمند شما ، مسافر اتاق کناری

 

 

 

 

                                                                                            



   پایان

همیشه یک اسم هست انگاری . همیشه یک اسم .

کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .

گفت : " بده ش به من . "

گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "

گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . " 

گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."

گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."

و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .

گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "

با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .

گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "

گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"

بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .

گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "

سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .

گفتم : " دوسش دارم لامصب ."

گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :

" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "

بابا! هشتاد و هشت تا تیر آمد . حالا هی بخند ناکس !

این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "

باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .

شلیک

شاشیدم تو اون ماشینی که برا من خریدین

خط

خط

خط

خط

...

می دونی منصور

دوست دارم بیفتیم تو سد

می دونی من صوووووووووووووووووووووووووووووووووووور

می خواستم خوش بگذرونم

دارم تعطیل می شم

آخ اگه بارون بزنه

...

شیزوفرنی.