غم ِ سگ
دایی م آمد و گفت که یک روانشناس خوب سراغ دارد . پدرم از سر کار آمد و گفت که باید به سربازی برگردم . مادرم دست هاش را خشک کرد و گفت باید دست از فرار بردارم و خدمتم را تمام کنم تا برایم یک زن خوب گیر بیاورد . دوستم اس ام اس داد و گفت که نمی داند اسم این کارم چیست . و به من توی دلش گفت روانی . یک آقا که داشت به صحبت هایم با خودم توی مترو گوش می کرد رفت و آن ور تر نشست . عنکبوت توی توالت که هر شب موقع سیگار کشیدن می بینم اش ، رفته بود و پیدایش نبود . مادر بزرگم فقط نگاه کرد و دست تکان داد و صدای اش از شیشه های قدی اتاق رد نشد . کافه چی آمد جلو و پرسید که چی می خورم . خواهرم قصه اش را شنید و خوابید . بعد از تمام این اتفاقات شب شد . فردا قرار بود برنامه ی دیگری داشته باشم .
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 1:45 توسط محمدسعید اکبرزاده
|