هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد .

...

***

هر شب زنگ می زدند و می گفتند برای اش صدقه بگذارم . من هم هر روز صبح که از کوچه بیرون می زدم ، گدای پیری را می دیدم که روی سیمان لبه ی باغچه نشسته و پای اش را می مالد . خواب های من خواب های همان کودکی هستند که روز آخر باهار چشم باز کرد و تا آمد خودش را پیدا کند خودکار را دست گرفت و آخرش شد انسان تقریبن آس و پاسی که هیچ چیز را دوست نداشت الا اینکه چند تا آرزو داشته باشد و  میان همه ی آرزو هایش خودکار و کاغذ و سیگار و تیاتر هم پیدا بشود . اینها خواب های بی تعبیر من هستند اما صدقه گذاشتن برای خواب های دیگران را نمی دانم چه نامی باید برای اش پیدا کنم . خواب دوست و آشنا و مادر و پدر که ردای سیاهی تن انسانی قد بلند می کنند و ماموران نیروی انتظامی را می ریزند توی کتاب فروشی ام یا من را با صورتی خونی و دستی شکسته گوشه ای پیدا می کنند .

تلفن همه شان زنگ می خورد . گوشی را برمی دارند و می بینند زنگ زده ام که حلالیت بطلبم . رئیسم می گویم : " کجا ایشالا... ؟ " . پیام می آید که : " ... بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند... " .  به خودم می گویم : " بوی غریبی گرفته ای... " .

حالا چند ساعت از همه ی خط های بالا می گذرد . باید سیگارم را خاموش کنم ، برای رئیسم نسکافه درست کنم و به این فکر کنم که شعر شروع چه ربطی به خط های چند ساعت قبل من دارد و تعبیر خواب هر کس را چه کس دیگری تعبیر می کند و مادر بزرگم کی و کجا بود که دست اش خوب شد و من کجا خوابم برد... .