باد آمد و همه ی رویا ها را با خود برد...

امروز خبر بدی رو شنیدم.از پشت موبایل گفت همه چی بخاطر یه دختر بوده.گفت شب قبلش خوابش رو دیده.گفت در اتاق خوابگاه رو باز کرده و دیده دوستش با یه طناب گرد که همیشه تو فیلما می دیده از سقف آویزونه.سرم زد و آرام بخش خورد و خوابید.بازم اینجوری پیدات شد عزیزم؟ سلام آقای مرگ

        تمبر کم دارد

و باز همان چیز هایی که می دانی. کچل هم سلامت را می رساند.با خودم می گویم اینبار دیگر جواب می دهد اما جواب نمی دهی. میدانم.کچل می گوید دلش برای آنهایی که آمده اند پیش تو و مانده اند تنگ شده. می گوید امید دارد به دیدن تو. می گویم خیالاتی شده.انگاری نمی داند سرنوشتش را نوشته اند بی تو بی من بی باران بی خاک.ببخش.دل تنگی ام را می دانم فقط تو می خوانی.همیشه یادم می رود اول نامه باید سلام داشته باشد.

                                                                          سلام آقای مرگ

                                                                                                خداحافظ  

موفرفری! تولدت مبارک

هانی جان تولدت رو تبریک میگم و فلان و از این قرتی بازی ها و او كی ريلكس باش ...

خانه ی ما

اینجا گروه هنر های نمایشی«دور شهر» حال همه ی ما خوب است.گاهی وقت ها یک چیز هایی که آدم را خیلی اذیت می کند عاقبت خیلی خیلی خوبی دارد.کچل اعلام می کند که از صمیم قلب دور شهری است چون بچه ها امروز ثابت کردند این گروه به این راحتی ها کم نمی آورد.دست همه درد نکند.

همه چی به ما میخنده یره...(2)

امشب چونه ي ميثم چهار تا بخيه خورد ولي دلش شكسته بود من ميدونم.گریه نکرد.دکترم تا می تونست نشس روبروش و چایی خورد.میثم مث کچله.تنهاس.کچلم هر موقع دلش میشکنه از چونش شروع می کنه خون اومدن.ولی هیشکی نمی فهمه میثم تنهاس...

پ ن ا ه ی



بيراهه رفته بودم

آن شب

 دستم را گرفته بود و مي كشيد

 زين بعد همه عمرم را

 بيراهه خواهم رفت...

همه چی به ما میخنده یره...

حواست را باد برده است انگاری وتو همینطور مات ایستاده ای ودست های مرا نگاه می کنی و توی هوا وول می خورد نگاهت باز.حواست کجاست که نمی پرسی چرا اینقدر دیر...

نگاهت خاک خورده است و مثل سال های دور روسری ات توی هوا می چرخد و من حتمن نشسته ام و سیگاری دود می کنم.دیر آمده ام می دانم می دانم می دانم...

؟!؟

این بود زندگی...؟!؟؟؟

اتاق

میدونی! خیلی وقت بود میخواستم بنویسم از صدای سه تار که به اصفهان کوک شده بود و دل ناکوک من به هواش گریه می کرد.داداش مصطفی یاد اون شب سه تاری بارونی تپه های چند صد و چندت همیشه بخیر...

صدای کبریت خیس

رادیو مانی مان که بخش های مختلف و متنوعی داره در قسمت آوای اثرش که مسئولیتش رو من با افتخار به عهده دارم در برنامه ی اولش خوانش چند تا از اشعار مجموعه ی کبریت خیس عباس صفاری رو برای شنیدن مخاطبینش گذاشته که گوش کردنشون خالی از لطف نیست.در ضمن برای برنامه ی آینده خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.در مورد اینکه این بخش چه جوری بهتر و پر بار تر میشه.

اینم لینکش:

خوانش اشعار کبریت خیس

نمایشنامه خوانی دور شهری ها در قم

یه اتفاق خوب و دوست داشتنی.اینو از این جهت نمی گم که خودم دارم توی گروه دور شهر کار می کنم.از این بابت میگم خوب که از نوادر توی قم وجود دوره های اجرای منظم و با برنامه س.خوشبختانه این اتفاق نادر داره می افته.گروه تجربی دور شهر با کمک بچه های دیگه داره سعی می کنه جلسات منظم نمایشنامه خوانی رو در خانه ی تشکل های غیر دولتی هر پنج شنبه برگزار کنه.ورود و استفاده م واسه ی عموم آزاده.هر پنج شنبه از ساعت ۱۷ .خانه ی تشکل های غیر دولتی هم توی خیابان معلم روبروی دبیرستان امام صادقه.

بدون تاریخ

این داستانی که می ذارم یه داستان بدون تاریخه که انگار دارم هر روز می نویسمش گرچه این روزا از بانوی اول و آخرم بی خبرم.

 

 بانوي‌ آخر

 و باد كه‌ مي‌آيد مي‌رسم‌ به‌ يك‌ خيابان‌ كه‌ ورقه‌هايم‌ را باد برده‌ بود. حالا ورقه‌ها رامحكم‌تر مي‌گيرم‌ تا اينبار باد نگيردشان‌. آن‌ روز هم‌ بانو لاي‌ كاغذهاي‌ رها در باد خيابان‌مانده‌ بود و كلمه‌ كلمه‌ گشته‌ بودم‌ تا پيدايش‌ كنم‌. باد هر چقدر هم‌ كه‌ تند بيايد نمي‌تواند‌ مرا از ورقه‌هاي‌ يكي‌ در ميان‌ روي‌ پايم‌ توي‌ ماشين‌ بلند كند و ببرد توي‌ خانه‌ي‌ بانو...

 

ادامه نوشته