همه چی به ما میخنده یره...
حواست را باد برده است انگاری وتو همینطور مات ایستاده ای ودست های مرا نگاه می کنی و توی هوا وول می خورد نگاهت باز.حواست کجاست که نمی پرسی چرا اینقدر دیر...
نگاهت خاک خورده است و مثل سال های دور روسری ات توی هوا می چرخد و من حتمن نشسته ام و سیگاری دود می کنم.دیر آمده ام می دانم می دانم می دانم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ ساعت 16:7 توسط محمدسعید اکبرزاده
|