کچل کچل کلاچه...

 سرم رو می چسبونم به شیشه ی ماشین و چشم هام رو کنار پیاده رو ها آروم آروم راه می برم . بوی مردمی میاد که انگار فرسنگ ها سال ازشون فاصله گرفتم . که انگار هفت ها پشت غریبه اند و من از یه سیاره ی دیگه واسه شناسایی شون اومدم . فکر می کنم سادگی بچگونه ای که توی رفتار همه ی مردم شهرم می بینم , انگار فقط یه رویه ی نازکه و وقتی بهشون نزدیک می شم رنگش رو از دست می ده . نه . مردم شهر و شهر های ما انسانهای خسته ای هستن که سادگی , به کلاه سر همدیگه گذاشتنشون هم سرایت کرده و حتی خودشون هم می دونن که ناچاری , خیلی از چیز ها رو توجیه کرده . تنه ی چشمام که به پیره زنی می خوره که چشم از چشم هام بر نمی داره , هدفونم رو از توی گوشم در میارم و پیاده می شم . بوی مغازه ی سیرابی , بوی پیاده رو های خاکستری صفائیه و بوی عطر فروشی ها و تخمه فروشی ها , انگار توی تمام پیاده رو های دنیا پیچیده . پیره زن از کنارم می گذره و هوس کله پاچه می کنم . قدم هام رو کند می کنم . حالا صدای شهر رو می شنوم . می فهمم چند سالی حداقل هست که با برچسب روشنفکری , فاصله گرفتم از عادی ترین و غیر عادی ترین آدم های دنیا . شونه هام رو بالا می ندازم و آرزو می کنم که دیگه از اینی که هس , بیشتر قد نکشم . من دوست دارم هم قد همه ی مردم راه برم . ما تماشا کنان خودمون اگه بودیم به خدا این همه جای پا نبود روی آدم ها . ماها انگار رد شدیم از هم ...

ايستاده

بيا ره توشه برداريم

                   قدم در راه بي برگشت بگذاريم

          ببينيم آسمان هر كجا

                                آيا

                                  همين رنگ است...


گروه تئاتر دور شهر در حال تمرين كاري براي اجراي صحنه اي است ، تقديم به آنها كه خوشحال مي شوند و آنهايي كه نمي شوند . ما با همين چيز هاست كه زنده مي مانيم . مي دانيد...؟!

بتادین

ببخشید که از ماشین که پیاده می شوی نگاهم می افتد به باسن بزرگت . ببخشید که اگر راه می روی دوست دارم باد بیاید . ببخشید که توی لفافه می خواهم بگویم ما تنها پسران دنیاییم که می توانیم از روی چادر , سانتی متر دور کمرت را بی هیچ کم و کاستی حدس بزنیم . اشتباه نکنید . این پست به هیچ مسیری نمی خورد . فقط زخم سرم عمیق شده و کرم هایش را دارم می ریزم بیرون . بوی تعفن بدی هم می دهد . هیچ کس از یک جعبه پر از فیلم های پورنو چیز بهتری در نمی آورد . و بچه هایی که قرار است توی فاضلاب بزرگ شوند . آخیییییییییش...

______________________________________________________________


 1 _  بالاخره بدون هیچ ترسی صفحه کلید را لمس کردم .

 2 _ ببخشید که به خودم مربوطه .

 3 _ نه چشم ضعیف می شود نه جایی درد می گیرد .

 4 _ خود   کفایی . ( حرف دل خیلی ها که نتوانسته یا نخواسته اند بگو یندش . )

دایناسور

از همانجایی شروع شد احتمالا , که دور یک میز نشستیم و فکر کردیم داریم منقرض می شویم . ما به دنیا آمدگان سال های شصت تا شصت و پنج که از قبل و بعدمان هیچ خیری عایدمان نشد . قبلی هایمان که انقلاب کردند و جنگیدند , بعدی هایمان هم شدند تین ایجر های عشق کافی شاپ و دختر و پسر بازی , که روشن فکری شان ختم می شد به قهوه ی تلخ تلخ تلخ . بعدا که این فکر تنهایی کلافه مان کرد چاره ای بجز چس ناله پیدا نکردیم و بند کردیم به شعر و داستان و هرچه زباله بود بار زمین کردیم و زمان . بله , فکر می کنم از همانجایی شروع شد که عاشق شدیم و رسیدیم به اینکه فقط فکر می کنیم عشق را . اینکه حتی خودمان هم تحویل نمی گرفتیم خودمان را . توی حرف هایمان هزار تا راه در رو می گذاشتیم که محکوممان نکنند قبلی ها و بعدی ها .
توی گوشمان می پیچد انگار همیشه , که فردا هم روز خداست . نمی دانم این خواب کی تمام می شود . انگار باید از همانجایی که شروع کردیم , تمامش کنیم و یک قهوه ی تلخ سفارش بدهیم و بعدش به اخبار جنگ گوش کنیم و دنبال یکی بگردیم که شماره مان را حفظ کند . کاش یکی پیدا می شد که بیدارمان کند . خودمان که نمی شویم انگاری...

بستر بیداری کاغذ

نوشته که تمام شد فهمیدم با پاهایم دویده ام میان کاغذ و چیزی جز رد پای این راه بدون انتها تویش نیست . کفش هایم را دوباره واکس زدم و فکر کردم دست خالی خوب نیست . یک پاکت پر از اسم و عکس را دادم به خواب هایم . حالا فکر می کنم تعبیر رفتن از خرداد برگشت به دی ماه است . و فهمیدم امسال هم سیزده دی یکسال به آنچه می پنداشتم زندگی ست اضافه کرد . حالا جوابم را باید از زیر زبان سرما بیرون بکشم . سلام آقای مرگ.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ من نمی دونم چی ولی اگه شما می گین ٬ باشه مبارکه . ولی خیلی دماغ سوزی داره آدم ندونه چیو دارن بهش تبریک میگن.

۲ـ ویرایش یه مطلب بعد از آپ شدن غیر اخلاقی است . شرمنده .

۳ـ شما دعا کنین عمر اون زندگی ( نه این زندگی ) صد ساله بشه ٬ بعد اگه شد تبریک بگین .

۴ـ مرسی

خمیازه

صبح به خیر

                 گذشت

       سلام...

به هیشکی نگین لطفا

دارم می خوابم . اگرم کسی زنگ زد بگین خسته بود خوابید . دلم می خواد خواب بچگیامو ببینم و خواب حیاط بزرگه . آقای ...! میشه فقط شما بیدارم کنی؟!؟؟ شب و روزتون بخیر

گل گاوزبان

 

از خانه که آمدی

        یک دستمال سفید ,

                  پاکتی سیگار ,

                          گزینه شعر فروغ

                                    و تحملی طولانی بیاور

 

احتمال گریستن ما بسیار است…

 

__________________________________________________________

 

 1_ با تشکر از بچه هایی که این چن روز نگران حال من بودن بخصوص ماما و می سن , به اطلاع می رساند بادمجون بم آفت نداره و من متاسفانه زنده موندم هنوز .

 ۲ _  من می رم پیش سلطان . هر کی هست , جا نمونه .

۳ _ قرار نیست هیچی به هیچی ربط داشته باشه .

پروپرانولول

ـ

ـ

ـ

ـ

ـ

ــــــــــ ــــــــ ــــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

قله ی برف پوش ع   م   ا   د   ب   د   ی   ل   ی

نه آتوسا

           نه کادوس

دیگر هیچ رنگ مویی غم هایت را پنهان نمی کند...

داستان دوستان

توی دور شهر از هم ناراحت شدند . کنار کافه پیاده رو آشتی کردند . آخر شب هم دونفرشان رفتند بنیاد دو نفرشان هم سالاریه و من هم دورشهر تا باجک را راه رفتم . همین .

...

گفتی : " حالا نه . شاید بعدا جوابت را دادم . " و من دلم تنگ شده برای گلدان آب دادن های باباجون .

 کنار حوض می نشیند و دست های بزرگش را می شوید . و بعد دایی جان آرام آرام از پله ها پایین می آید و کنار باغچه می ایستد . بوی نان سنگک می پیچد . دایی جان می گوید " از این درخت اگر پیوند بزنیم به توت خانه ی شما بار خوبی می دهد . "  مادرم دست می کشد به موهایش و می خندد . دالان را می دوم تا در و بازش می کنم .

پرده ی آشپزخانه که پس می رود چادرت را می کشی جلو . سرم را بالا می کشم .

گفتی : " از همین کنار , میز می چینیم تا دور باغچه و توی حوض هم میوه ها را می ریزیم و اصلا بابا خودش شام را می پزد . "  کتاب های دایی جان را به مسجد و عکس باباجون را به اعلامیه ی ترحیم می دهند . خانه هم از اینجا تا دور باغچه می افتد توی ارث و میراث .

مادرم دست می کشد به موهای سفید شقیقه اش .

باباجون می خندد .در را باز که می کنم می خندی و می دوی توی حیاط .

چشم می بندم . قرص ها توی دلم می لولند .

گفتی : " انجیر . " و دهانت را شیرین باز می کنی .

گفتی : " یادت نیست . "  باد می آید و جمع می شوم توی خودم و به شیشه ی بخار گرفته ی اتاق خیره می شوم .

چرکولک

یکی بود یکی نبود . یه سال که فکر می کنم سال ۶۲ بود تو همین روز دوم دی یه بچه یه دنیا اومد که اسمشو گذاشتن محمد رضا . چن سال بعد خونه ی علی بیاگو دوستاش دور هم جم شدن و تولدشو جشن گرفتن . خیلی خوش گذشت . تازه جای مصطفی هم خیلی خالی بود . قصه ی ما به سر رسید هدیه ها به چرکولک رسید .

شیلنگ

آقا اجازه ؟!! آقا ما بخدا حرف بد نزدیم...آی...آقا اصلا نمی دونیم این حرفا یعنی چی...آقا ما به جون مادرمون...آقا آی...آقا یعنی الان بریم؟...

آخ...بابا توروخدا...آی...

و گریه

که

هیچ وقت صدایش در نمی آمد...