بانوي‌ آخر

 

 

و باد كه‌ مي‌آيد مي‌رسم‌ به‌ يك‌ خيابان‌ كه‌ ورقه‌هايم‌ را باد برده‌ بود. حالا ورقه‌ها رامحكم‌تر مي‌گيرم‌ تا اينبار باد نگيردشان‌. آن‌ روز هم‌ بانو لاي‌ كاغذهاي‌ رها در باد خيابان‌مانده‌ بود و كلمه‌ كلمه‌ گشته‌ بودم‌ تا پيدايش‌ كنم‌. باد هر چقدر هم‌ كه‌ تند بيايد نمي‌تواند‌ مرا از ورقه‌هاي‌ يكي‌ در ميان‌ روي‌ پايم‌ توي‌ ماشين‌ بلند كند و ببرد توي‌ خانه‌ي‌ بانو.

مي‌گفت‌ پدر بانو فهميده‌ كه‌ من‌ او را آنقدر سياه‌ نوشته‌ام‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ جرأت‌ نگاه‌كردن‌ به‌ او را نداشته‌ باشد. و شايد بانو دلش‌ را زده‌ به‌ دريا و تمام‌ كاغذهايي‌ كه‌ بين‌ من‌و خودش‌ بوده‌اند را داده‌ به‌ دست‌ باد. حالا پدرش‌ دست‌هايش‌ را مي‌خواباند توي‌صورت‌ بانو وگونه‌ي‌ بانو مي‌شود سرخ‌ و پر از دانه‌هاي‌ ريز اشك‌ كه‌ غلت‌ مي‌خورند به‌پايين‌ و من‌ بايد‌ هر طور كه‌ مانده‌ قيد كلمه‌ها و طرح‌ زيريش‌ را بزنم‌ و بروم‌ دنبال‌ نان‌ كه‌ به‌قول‌ پدر بانو خربزه‌ آب‌ است‌.

يك‌ ليوان‌ آب‌ را مي‌نويسم‌ روي‌ دسته‌ي‌ صندلي‌ كنار شومينه‌ و بانو مي‌آيد. تشنه‌ كه‌مي‌شود كلمه‌ها يك‌ جورهايي‌ ازتوي‌ گلويش‌ به‌ اكراه‌ بيرون‌ مي‌ريزند و آدم‌ بايد نويسنده‌ي‌ خوبي‌ باشد و بنشيند و خيلي‌ منظم‌ آنها را بكند توي‌ يك‌ داستان‌. صندلي ‌هي‌ مي‌رود و مي‌آيد. بانو مي‌گويد: «تو اصلاً نمي‌خواهي‌ بفهمي‌ كه‌ پدرم‌ مرا ازداستانهاي‌ لعنتي‌ تو خط‌ زده‌، تو كم‌ داري‌، تو يك‌ شخصيت‌ گوش‌ به‌ حرف‌ بده‌ كم‌داري‌». داستانهاي‌ من‌ لعنتي‌ نيستند. فقط‌ گاهي‌ وقت‌ها خودشان‌ را مي‌فروشند به‌ باد. واگر باران‌ بيايد، پر از آب‌ مي‌شوند و حتماً بايد دنبال‌ كسي‌ بگردي‌ كه‌ خيلي‌ ناشناس‌برود و برگرداندشان‌ خانه‌.

بانو مي‌گويد: «همه، كلمه‌ايم‌ و تو انگار خداي‌ ما». مي‌گويم‌: «نه‌ بانو جان‌!همين‌ كلمه‌ خداي‌ ماست‌. اما وقتي‌ يكي‌ مثل‌ من‌ اسم‌ مي‌گذارد رويشان‌ مي‌شوند بنده‌.يكي‌ هم‌ كه‌ اسم‌ محدودش‌ نمي‌كند خداست‌.» و من‌ اسم‌ من‌ رويم‌ است‌. حتي‌ گاهي‌اوقات‌ بانو به‌ من‌ مي‌گويد «سعيد». پس‌ ديگر نمي‌توانم‌ خداي‌ بانو و پدرش‌ و خودم ‌بشوم‌.

پدر بانو گفته‌: «اگر يكبار ديگر نزديك‌ اين‌ بي‌ همه‌ چيز بشوي‌ من‌ مي‌دانم‌ و تو.»همه‌ چيز من‌ نوشتن‌ از بانو و براي‌ اوست‌. يعني‌ از همان‌ اول‌ كه‌ بانو توي‌ مغز من‌ فقط ‌يك‌ كلمه‌ بوده‌، من‌ او را نوشته‌ام‌ تا بشود هميني‌ كه‌ الان‌ وقتي‌ توي‌ ايستگاه‌ براي‌ تمام‌اتوبوس‌ها دست‌ تكان‌ مي‌دهد بنشينم‌ و هي‌ کیف‌ كنم‌ و بخندم‌. بانو هميشه‌ دلش‌مي‌خواهد جلو بنشيند. فرقي‌ هم‌ نمي‌كند كه‌ راننده‌ من‌ باشم‌ يا يك‌ شخص‌ ديگر.مي‌گويم‌: «يك‌ چيزي‌ توي‌ دلم‌ هي‌ به‌ شورم‌ مي‌اندازد...» و شايد با دروغي‌ كه‌ اينروزهافكر مي‌كنم‌ توي‌ چشم‌هاي‌ بانوست‌ دست‌ به‌ يكي‌ مي‌كنند و من‌ وقتي‌ داستانش‌ رامي‌نويسم‌، بايد ورقه‌ را دوباره‌ بدهم‌ به‌ دست‌ باد و باد آنها را ببرد ته‌ يك‌ خيابان‌ آشنا و خانه‌ي‌ بانو، توي‌ دل‌ او.

از دور كه پيدا مي‌شود و دوباره‌ يكسري‌ ورقه‌ رامي‌بيند توي‌ دست‌هاي‌ من‌، اخم‌هايش‌ مي‌روند توي‌ هم‌ و گونه‌هايش‌ كمي‌ سرخ‌ مي‌شوند و من‌بايد دوباره‌ چشم‌هايم‌ را روي‌ هم‌ بگذارم‌ و بشنوم‌ هر چه‌ را كه‌ بانو مي‌گويد. دست‌هاي‌قشنگش‌ را مي‌پيچاند توي‌ هم‌. مي‌گويد: «اصلاً خيلي‌ مسخره‌ است‌ كه‌ چند روز يكباريكديگر را ببينيم‌ و فرضاً حالا چند دقيقه‌اي‌ را هم‌ بدون‌ آنكه‌ بتوانيم‌ حرفي‌ بزنيم‌، كنارهم‌ راه‌ برويم‌. مي‌داني‌؟ آخه‌ يعني‌ چي‌؟» اين‌ حرفهاي‌ بانو توي‌ گوش‌هايم‌ كش‌ مي‌آيندو ادامه‌ مي‌يابند تا زماني‌ كه‌ نمي‌دانم‌ كي‌ است‌. هميشه‌ اينطور وقت‌ها گونه‌هايش‌ گل‌مي‌اندازند و تندتر از هميشه‌ راه‌ مي‌رود. مي‌گويم‌: «من‌ اينطور فكر نمي‌كنم‌. يعني‌نمي‌توانم‌. همينش‌ هم‌ برايم‌ غنيمت‌ است‌». و فكر مي‌كنم‌ بانو مي‌خواهد يك‌ جوري‌ ازگفتن‌ آنچه‌ كه‌ نمي‌خواهد‌ فرار كند. و متوجه‌ نمي‌شود همه‌ چيز توي‌ چشم‌هاي‌ نافذش‌پيداست‌.

دوباره‌ يك‌ كلمه‌ي‌ غريبه‌ مي‌آيد و مي‌نشيند جاي‌ بانو و ليوان‌ آبش‌ را مي‌خورد.مي‌ترسم‌ از اين‌ كلمه‌اي‌ كه‌ هنوز هيچ‌ اسمي‌ ندارد. و تعريف‌ بانو از خدا توي‌ ذهنم ‌درست‌ شكل‌ مي‌گيرد. توي‌ كاغذها هم‌ كلمه‌اي‌ دارد ساخته‌ مي‌شود كه‌ مي‌خواهدبنشيند جاي‌ من‌ و خداي‌ نوشته‌ها و من‌ بشود.

بانو مي‌گويد: «يك‌ وقت‌هايي‌ حداقل‌ حال‌ پدرم‌ را مي‌پرسيدي‌. اما بعد از سوزاندن‌داستانهات‌ ديگر اسمش‌ را هم‌ نمي‌آوري‌». مي‌ترسم‌ از اسمي‌ كه‌ توي‌ حرف‌ بانومي‌آيد. مي‌گويد: «برايم‌ خواستگار آمده‌. بايد زودتر بجنبي‌. اينطور نمي‌شود با چهار تاكلمه‌ و خودكار و كاغذ يك‌ زندگي‌ را چرخاند».

مي‌گويم‌: «زندگي‌ ما پر از كلمه‌ است‌». و مي‌نويسم‌ كه‌ باد مي‌آيد و توي‌ ماشين‌چرخي‌ مي‌زند و بانو را از توي‌ نوشته‌ها بر مي‌دارد و مي‌برد جايي‌ كه‌ نمي‌بينم‌. خودم‌هنوز خواب‌ هستم‌ كه‌ دوباره‌ كلمه‌ي‌ بي‌نام‌ خودكارش‌ را بر مي‌دارد و چند خط از زندگي‌ من‌و بانو را خط‌ مي‌زند.

حالا ديگر بايد يادم‌ برود كه‌ بانويي‌ هست‌ و پدرش‌. نمي‌رود. اما خودكار كلمه‌ هيچ‌وقت‌ تمام‌ نمي‌شود. هي‌ من‌ مي‌نويسم‌ و او خط‌ مي‌زند.

از اينجا من‌ بايد كمي‌ جلوتر بروم‌ و بانو كمي‌ عقب‌تر. تا يك‌ وقت‌ پدرش‌ نبيندمان‌و حتي‌ چند نفري‌ كه‌ هيچي‌ نيستند. مي‌گويد: «من‌ جاسوس‌ دارم‌. از اين‌ به‌ بعد اسمم‌ را توي‌ داستانهات‌ ننويس‌. شايد يك‌ نفر بخواند و دوباره‌ باد برساند به‌ گوش‌ پدرم‌.» وپدرش‌ كه‌ به‌ قول‌ خودش‌ منتظر است‌ كه‌ بانو پايش‌ را كج‌ بگذارد و داستان‌ يك‌ مرد ديگر را برايش‌ بگويد. مي‌گويم‌: «همه‌ چيز معلوم‌ است‌. از همان‌ دروغي‌ كه‌ توي‌چشم‌هاي‌ توست‌ مي‌شود فهميد چه‌ دوست‌ داري‌ بانو! من‌ دارم‌ جان‌ مي‌كنم‌ كه‌ از اين‌آب‌ و باد و كلمه‌ نان‌ در بياورم‌».

مي‌دانم‌. بانو از همه‌ چيز راضي‌ است‌. يعني‌ خودش‌ را مي‌زند به‌ آن‌ راه‌ كه‌ من‌زودتر بروم‌ و پدرش‌ را ببينم‌. و مي‌داند كه‌ من‌ عاشق‌ بودن‌ با او هستم‌. چه‌ در داستان‌ وكاغذ و چه‌ در همان‌ كوچه‌اي‌ كه‌ مدام‌ باد مي‌آيد.

بانو آرام‌ راه‌ مي‌افتد و از اتاقم‌ خارج‌ مي‌شود. همه‌ چيز يك‌ لحظه‌ ناپديد مي‌شوندو من‌ مي‌مانم‌ و كلمه‌. كه‌ معلوم‌ نيست‌ من‌ او را درست‌ كرده‌ام‌ يا خودش‌ يا باد از يك‌جاي‌ ديگر او را آورده‌ و انداخته‌ توي‌ داستانهاي‌ من‌.

مي‌گويد: «اسم‌ تو هميشه‌ «من‌» است‌ و هيچ‌ كس‌ نمي‌فهمد كه‌ اين‌ «من‌» كيست‌.ولي‌ هر كسي‌ مي‌فهمد كه‌ بانو كيست‌. يعني‌ من‌ توي‌ داستانهات‌ خيلي‌ پيدا هستم‌».مي‌گويم‌: «تو هم‌ بانو هستي‌، هم‌ من‌، هم‌ كلمه‌. اصلاً به‌ پدرت‌ چه‌ مربوط‌ كه‌ مامي‌خواهيم‌ مثلاً يكجا توي‌ همين‌ كاغذهاي‌ من‌ زندگي‌ كنيم‌».

باد دوباره‌ شروع‌ مي‌كند به‌ وزيدن‌ و من‌ كه‌ نشسته‌ام‌ توي‌ يك‌ ايوان‌ و به‌ كاغذهايي‌نگاه‌ مي‌كنم‌ كه‌ باد برشان‌ داشته‌. و من‌ مانده‌ام‌ و يك‌ خودكار و كلمه‌اي‌ كه‌ مانده‌ پيشم‌.بانو حالا ديگر توي‌ هوا تاب‌ مي‌خورد و آنقدر مي‌رود كه‌ نبينمش‌. حالا مي‌فهمم‌ همه‌چيز را باد نوشته‌ و باد همان‌ كلمه‌ايست‌ كه‌ مانده‌ پيش‌ من‌. ديگر بانو نيست‌ كه‌ بنشينم‌ وبنويسمش‌. مي‌مانم‌ تنها و باد انگار كلاهم‌ را برداشته‌ و مي‌رود.