سلام آقاي مرگ
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...
؟!؟
این بود زندگی...؟!؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 23:48 توسط محمدسعید اکبرزاده |
ای بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده ، ای اسماعیل ، بلند نشو از رختخوابت !
(اسماعیل/رضا براهنی)
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
مهر ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
آرشیو موضوعی
داستان
گاهی...
شعر
پیوندها
انجمن روسپیان غمگین ما
واژه های معلق
تا بیخ
هیسسسس
خاطرات و خطرات
مریم ها و یاکریم ها می دانند
روح سگ
مسافرخانه ی فانوس
الکترا
شب است امروز
ممنوعه های من
بهارنارنج خانوم
هفت
هوای حوصله ابریست...
سرگشته در زمان
هوچی
بادبادک بی دنباله
نا.هم.واری.ها
BLOGFA.COM