کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .

گفت : " بده ش به من . "

گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "

گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . " 

گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."

گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."

و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .

گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "

با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .

گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "

گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"

بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .

گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "

سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .

گفتم : " دوسش دارم لامصب ."

گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :

" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "