به تمام دارایی ام :



زن های همسایه چادر هاشان را نیمه باز گذاشته اند . جوری که باد لای سینه شان بپیچد و برود . گربه ها هم می دوند دنبال هم . می پیچم تو کوچه . مادرم هیچ وقت با هیچ زن همسایه ای دم در نمی ایستد . کلید می اندازم به در . زن های همسایه به من نگاه نمی کنند و همچنان مشغول حرف اند . در که پشت سرم بسته می شود ، عزیز برمی گردد ، نگاهی می کند و باز کشان کشان نیم تنه ی فلج اش را می اندازد روی نیم تنه ی دیگرش و به طرف توالت می رود . می گوید : " تو کی رفتی کی اومدی ؟ " از کنارش رد می شوم . بوی عرق می دهد . بوی تند آرام آرام دنبال عزیز راه می رود . از حیاط رد می شوم . به شیروانی آن طرف حیاط می رسم . داد می زنم : " خواب بودی صب که داشتم می رفتم . " بعد در اتاق را باز می کنم و عسل را بغل می کنم . همیشه پشت در مشغول نقاشی است . مادرم مثل مادرش همانطور که من یادم می آید نشسته و بافتنی می بافد . می گویم : " سلام . فردا باید برما . خونه ی خوبیه . فردا باید برم واسه قرار داد . شما چیکار کردین ؟ " . سرش را از روی بافتنی بلند می کند و می گوید : " سلام . بیا اینجا . " می روم نزدیکش می ایستم . سرش را میان بوی سیگارم تکان می دهد . بعد کلاف های مشکی بافته شده را می پیچد دور دستم و اندازه می کند . می گوید : " مام باید زودتر از اینجا پا شیم . عزیزو می خوان بیارن اینور . مام دنبال خونه ایم . باید اثاثا رو جمع کنم . عمو هات گفتن زودتر پا شیم . " زیر لب می گویم : " جاکشا... " می روم توی اتاق . بارانی را پرت می کنم روی تخت . شلوارم را می کنم و پرت می کنم روی تخت . دراز می کشم و در انتظار گودو را برمی دارم . ورق می زنم . داد می زنم : " این دیوثا گه خوردن که تو همه چی دخالت می کنن . اصلن بهتر . ننه شون بیخ ریششون . منم باید جمع کنم برم فردا . " صورتم را می گذارم روی بالش و تخت را بغل می کنم . می گویم : " مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها... " عسل داد می زند : " داداش! میای با گواش نقاشی بکشیم ...؟ " کیفم را برمی دارم . یک بسته پاستیل درمی آورم و پرت می کنم بیرون . می گویم : " نوشابه اییه " . باران می گیرد . عسل می رود کنار مادرم و می خوابد با بسته ی پاستیل در دستش . پدرم توی دماوند دنبال چک اش می دود . من دمر می خوابم . می گویم : " مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها... " موبایلم را نگاه می کنم . هیچی . لباس می پوشم . کیف ام را بر می دارم . مادرم می گوید : " اون مقنعه که گفتم واسم بگیرو گرفتی ؟ " نگاه اش می کنم . می گوید : " حالا دوباره رفتی اگه یادت بود بگیر . " می آیم بیرون . عزیز از توالت برمی گردد . کشان کشان گوشه ی دیوار . می گوید : " کجا ؟ " در را پشت سرم باد می بندد . باران نمی آید . سیگار روشن می کنم . مادرم باید اثاث هاش را جمع کند . پیش خودم حساب می کنم . این بار نهم است که مادرم این اثاث ها را جمع می کند . . کوچه مثل همیشه شلوغ و پر از ماشین های توی هم گره شده . گوشی ها را می گذارم توی گوشم . play میکنم . " dance me to the end of love " . کام می گیرم . می گویم : " مادر قحبه ها...مادر قحبه ها...مادر قحبه ها... " .