این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "

باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .