مشت کردم هی این دیوار ها را . دخمه خواب بود .
برگشت . صدای من را شنیده بود . داد زده بودم : " برگرد " که اول ایستاد . قلوه سنگی را با پاش قل داد و بعد از پشت آن همه مقنعه ی سیاه و شال و روسری سبز رنگ ، برگشت . نگاه کرد و سرش را انداخت بالا . انگار گفت " نچ " . و دوباره پشت همه ی آنها قایم شد و هیچی نگفت . دویدم و خواب بود . نشستم و خواب بود که همه چیز یکهو شد یک سیگار نیمه سوخته توی دستهام . خودکار را درآوردم و نوشتم .
برگشت آمد کنار...
نه . کنار نمی آمدم . دویدم باز . روستای بزرگ شده ای رو به رویم بود . جاده های گلی . آدم های سفت و سخت و قرمز و سفید . دوباره انگار ایستاد . پیش از آنکه بگویم . برگشت . پاهاش پشت مانتوی گلی شده اش ماندند . فقط دیدم برگشت نگاهی کرد و بعد انگاری داد زد . چیزی را بلند گفت با دست هم اشاره کرد به بالا . آسمان داشت توی خودش جمع می شد ؛ دل پیچه داشت انگار . برگشت و دنبال پاهایش راه افتاد . دویدم . گفتم : " آقا ! سیگار دارید ؟ " که رفته بود . خواب بود . خواب بود که هر چه دویدم ، پاهایم چسبیده بود به ِگل ها . " آقا ! نفهمیدید چی شده ؟ اصلن ندیدید چی شد ؟ بابا لااقل یک چیزی بدهید دود کنم . لامصب ها... باران است آقا ؟ این یعنی باران است که هوا اینقدر سیاه... " خواب بود .
داد زدم : " صدا... این یعنی همه ی آن چیزی که... " دوباره داد زدم . گفت : " نه ! این هم نه . تو چرا اصلن نمی فهمی ؟ " قطع شدم . نوشتم . خط بود . آسمان پیچیده بود درون خودش و باد داشت از ته خیابان راهش را می گرفت و می رسید به ایستگاه . از آنجا نشستم تا ته خیابان . بعد بلند شدم توی باد داد زدم . انگاری خیابان شنید . خودش را باز کرد و پخش شد میان کوچه های باریک تر . و من باز دویدم . داد زدم : " بمان... . " ماند . خودش را از زیر مقنعه اش برداشت . گفت : " خواب دیدی ؟ " رفت تو . در را بست . داد زد : " این یعنی دخمه . حالا اگر می توانی... " . نشستم . نوشتم دخمه . باد افتاد.
برگشت آمد کنار...
نه . کنار نمی آمدم . دویدم باز . روستای بزرگ شده ای رو به رویم بود . جاده های گلی . آدم های سفت و سخت و قرمز و سفید . دوباره انگار ایستاد . پیش از آنکه بگویم . برگشت . پاهاش پشت مانتوی گلی شده اش ماندند . فقط دیدم برگشت نگاهی کرد و بعد انگاری داد زد . چیزی را بلند گفت با دست هم اشاره کرد به بالا . آسمان داشت توی خودش جمع می شد ؛ دل پیچه داشت انگار . برگشت و دنبال پاهایش راه افتاد . دویدم . گفتم : " آقا ! سیگار دارید ؟ " که رفته بود . خواب بود . خواب بود که هر چه دویدم ، پاهایم چسبیده بود به ِگل ها . " آقا ! نفهمیدید چی شده ؟ اصلن ندیدید چی شد ؟ بابا لااقل یک چیزی بدهید دود کنم . لامصب ها... باران است آقا ؟ این یعنی باران است که هوا اینقدر سیاه... " خواب بود .
داد زدم : " صدا... این یعنی همه ی آن چیزی که... " دوباره داد زدم . گفت : " نه ! این هم نه . تو چرا اصلن نمی فهمی ؟ " قطع شدم . نوشتم . خط بود . آسمان پیچیده بود درون خودش و باد داشت از ته خیابان راهش را می گرفت و می رسید به ایستگاه . از آنجا نشستم تا ته خیابان . بعد بلند شدم توی باد داد زدم . انگاری خیابان شنید . خودش را باز کرد و پخش شد میان کوچه های باریک تر . و من باز دویدم . داد زدم : " بمان... . " ماند . خودش را از زیر مقنعه اش برداشت . گفت : " خواب دیدی ؟ " رفت تو . در را بست . داد زد : " این یعنی دخمه . حالا اگر می توانی... " . نشستم . نوشتم دخمه . باد افتاد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۸ ساعت 17:17 توسط محمدسعید اکبرزاده
|