همانجا می مانم. می خندی؟
دقیقا دقیقا همانجا ایستاده . کنار همان تیر برق و با همان فاصله ی همیشگی از جوب کنار خیابان . دقیقا همان کت دیروزی و پریروزی و روزهای قبلی را پوشیده که یقه اش هم مثل روز های قبل برگشته و دارد مثل قبل توی تنش زار میزند . پاهایش یکی جلو و یکی دیگر خم شده پشت دیگری ، تماما شبیه روز های قبل . صورت نیمه اصلاح و چشم های پف کرده و ابرو های صاف؛ مثل قبل . موهایش موهای قبلی اند با شانه و خوابی ثابت و بی تغییر . سر ساعت هر روزه پلک چشمش پرشی میزند و آرام می شود مثل روزهای قبل . با بی حالی همیشگی اش انتهای خیابان را دید می زند و سر ساعت همیشگی خمیازه می کشد و بعد ساعتش را درست مثل قبل بی آنکه بفهمد ساعت چند است نگاه می کند . او منتظر همان آدم همیشگی است که مثل همیشه سال هاست که نمی آید.
______________________________________________
مرگ نوشت :
تو اگه ننویسی من حق هیچ اعتراضی رو ندارم. اینو می دونم . پس هیچ وقت نمیام بگم پس کو نوشتت.