گونه هاش گل انداخته بودند و مدام سرفه می کردم . کلاهم را کشید پایین تر تا مبادا نبینم که دارد گریه می کنم . گفت : " این میگه بچه ها رو دوس داره ولی از اینکه بره جلوی آیینه می ترسه . یعنی چی؟ " . بلند شدم و گفت : " من می خوام برگردم . من هیچ وقت فرار نمی کنم . نه . نمی کنم . نه نمی کنم ." نوک انگشتانش را گذاشتم لب کلاه و کمی دادش بالا . گریه نکرده بودم . گفت : " من سالهاس که دیگه برنمی گردم . می ترسم. " دستانش را پشت سرش حلقه کردم و گردنم را کج کرد . روی پیشانی اش چند خط افتاده بود و کنار چشمانم چروکیده بود . پیر تر از پسری می زد که فرار کرده بود و بیست و چهار ساله . دستانش را بلند کرد طرفم . گفت : " بده من اون آیینه ی لعنتی رو . مُردم از اینکه هیچ وقت خودم نیستی ." از دستم جدا شدم . حالا من هزار تکه روی زمین بودم و او بودم .