این زندگی هر چقدر هم تلخ باشد یا نباشد، مهم نیست.
مردی خورد به ماشینی که تند می آمد . همان مرد سه ثانیه بعد افتاد روی آسفالت و قسمتی از مغزش ریخت بیرون . چند مرد دویدند طرف چیزی که حالا دیگر اسمش جنازه بود . چند زن دستمال کاغذی درآوردند ، جلوی دهانشان گرفتند ، نگاهشان را دزدیدند و رفتند . پول را دادم و تخمه را گرفتم . تخمه فروش گفت : " یارو خار و مادرش یکی شد. اوه اوه..." نگاه جنازه کردم . گفتم : " از همون آبلیمویی ها دادی دیگه؟ " و راه افتادم به طرف پارک . درست وسط خیابان بودم که ماشینی با سرعت آمد . دیگر نفهمیدم من به او خوردم یا او خورد به من . تخمه فروش هم تخمه اش را فروخت . فکر کردم بعدا چقدر هوس سیگار می کنم .
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:34 توسط محمدسعید اکبرزاده
|