کاش هرگز آن روز...
به دوستانی که در میهمانی خداحافظی امشب بودند و نبودند :
ایستاده بودم و نگاه می کردم . نمایش آدمی بود که سرش را انداخته بود پایین و این پا و آن پا می کرد که قدم بردارد یا نه . درست یادم نیست . انگار یک ساک آبی هم دستش بود پر از خاطرات . آرام آرام در انتهای تصویر چراغ ها روشن شد . چند نفر دستهاشان توی هوا بود و هوای پشت سر پسرک را پر کرده بودند . دست ها شروع کرده بود به تکان خوردن . پسر ، همچنان سرش پایین بود . گوش هام صدا می شنیدند اما نمی شد صدا ها را تفکیک کرد . هرچه بود مثل غبار در هوا تکان می خورد و گویی از دهان آدم ها ، خداحافظی کنان به گوش من می رسید .
دست کردم توی جیب پشتی ام . پسر هم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد . پشت لب بالایی ش سیاه بود و موهاش از دو طرف پیشانی اش ریخته بودند تا نزدیک میانه های سرش . دست کرد توی جیبش . کاغذی درآورد اما می دانستم اگر برگردد و توی چشم آدم های پشت سرش نگاه کند ، نای خواندن اسم ها و نوشته ها را از کف می دهد . خواندم . نگاهم کرد . چراغ ها شروع کردند به روشن و خاموش شدن . چیزی مثل باران ، غبار توی هوا که انگار حرف های آدم های پشت سرش بودند را گل می کرد و می پاشید به لباس خاکی پسرک . دستش را بالا آورد و خواند :
به شماره ی قلب نمی خوانم این خطوط را _ سیگاری روشن کردم و او هنوز مردد اما صاف ایستاده بود و داشت می خواند _ نام شماست این کلمه ها که افتاده اند توی مخمصه ی این خطوط . بالا و پایین اش نکرده ام من . دیر وقت شبی بوده و بغضی که از گلو به جان خودکار رسیده و همین . که حتما من بوده ام حمید محمدی . _ پسری شانه ای کوچک درآورد و کشید به سبیل هاش . دست برد لای موهاش . بوی روزهای دبیرستان و دانشگاه و یک عمر اصلا ، آمد . بوی عمری می آمد که رفته بود و داشت می رفت و هنوز نیامده بود . پسرک زانوهاش را بغل کرد . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام مصطفی مهریزی . _ پسری بلند بالا تکانی خورد . دستش را پایین آورد و مهربان نگاه کرد و عینکش را جابه جا کرد . بعد سه تاری را برداشت و دستگاهی در اصفهان برداشت . بوی تپه های چند صد و چند آمد و دوستی تمام نشدنی . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام مجید قربانی . _پسری قد بلند ایستاد . دستش را به پیشانی گرفت . لبانش باز شدند به صحبتی که بوی برادری می داد . دست برد توی کیفش . دستمالی درآورد و عرق اش را پاک کرد . نفسی عمیق کشید . بوی اتاق یازده آمد . آقا چایی خشک دارید ؟ لبخند زد . _ که حتما من بوده ام علی بیاگو . _ پسری دستش را پایین آورد و آن را به صورت گوشتالودش کشید . نشست و روی کاغذی شروع کرد به نوشتن . بوی آینده ای می آمد و دهکده ای . بوی انسان آمد . و من چقدر شبیه تو بودن را دوست دارم . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام رضا کوشالشاهی . _ کسی دستی به ریش زیر چانه اش کشید . لاغر بود پسرک . شصت و اشاره ی دو دستش را برعکس گذاشت روی هم و نگاه کرد . بعد دوربینی برداشت . بوی شمال آمد . چقد جنگل خوسی... . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام می سم فروتن . _ پسری با صورت پر از رنج پیدا شد . ترکه ای بود . دستش را روی سینه اش گذاشت و مضراب زد . بعد خودش را در غزلی سرود و نشست . فدای مهر درختی که خشکی اش را هم ... . بوی نخل های ایستاده آمد . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام جعفر مرتضوی . _ پسری با چشمان نافذ بلند شد . کتابی را بر داشت و شروع کرد به خواندن . هرآنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود . بوی کتابخانه آمد . لبخند زد . _ که حتما من بوده ام شما . که کاغذ تا خورده ی توی جیبم عرق کرده از گرمای بغل شمایی که توی کاغذ شاید همدیگر را گرم به بر گرفته اید . نام شما را خواندم و حالا که نمی بینمتان ، می بینم که لبخندی به لب دارید و بوی همه چیزی که دوست دارم از شما می آید .
کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی جیبم . نامه را گذاشت توی جیب . دیگر مردد نبود پسر . ساکش را برداشت . بارانی چیزی از روی صورتش سر خورد و افتاد جلوی پاش . محکم قدم برداشت . که هوای پشت سرش را کسانی پر کرده بودند که پر از خاک خوب بازگشت بود . داشت می رفت که برگردد . پا کوبید .
چراغ ها خاموش شدند و حالا صدا ها به تفکیک توی گوش هام بودند :
همه اینو می دونن که بارون همه چیزو کسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه...
برگشتم . راه افتادم .