نه ! نمی دانم . فقط همین کمی مانده به ساعت های چهار صبح بوده هر روز . نمی دانم . هر روز یا شب خداست این ساعت ها . بعد هم... نمی دانم ... با خطاب به پروانه ها خوابیدم و صبح یا... نمی دانم ...شب بود حوالی میدان حر که فهمیدم نمی دانم...هر روز چشمش می افتاده به روبه روی دوستت دارم های بر دیوار خانه روبه روی نمی دانم کدام نفس کشیده به چهره ی ... نمی دانم... بعد هم آمدم گفتم امروز روز چندم بود؟ باد می آمده . سرد هم بوده که حساب سال های فعل ها از دستم در می رود و حالا دیگر وقت اش تمام می شود و هنوز هم نمی دانم... حالا تو بگو... چند روز گذشته بود از این همه نمی دانم اطراف شب یا روز تنهایی اینجا یا هر جای خدا ؟

- سلام !

- آره... سلام !

اما همیشه هیچ کس نمی دانست دیوار روبه رو این آره را از کجا در می آورد...