دکتر فاکر
پیش خودمان حساب کرده بودیم که اگر پول نفرستیم و هوایش را نداشته باشیم ، سرش می خورد به سنگ و برمی گردد . مقداری که داشت ، یعنی مقدار پولی که آخرین بار برایش فرستاده بودیم کفاف یک هفته اش را هم نمی داد . بابا گفت : " هنوز به زمین سفت نشاشیده... " بعد از دو سه روز فکر و خیال دلم برایش سوخت . گفتم می روم ببینم چکار می کنم . بعد هم باش حرف می زنم که برگردد و یک عذرخواهی کوچک بکند و قضیه را تمام کند . صبح زود سوار ماشین شدم و رفتم سراغ اش . زنگ را زدم و صدایم را صاف کردم . کسی جواب نداد .دوباره زنگ زدم . اف اف را برداشت و با صدای خواب آلوده ای گفت : " کیه؟ " گفتم : " خودمم . باز کن درو ." در را باز کردم و راه پله را دویدم . در واحد را بستم و رفتم تو . داد زدم : " کجاییم داداش ؟ چند چندیم الان ؟ " بعد رفتم و توی اتاق خواب را سرک کشیدم . دخترک لخت چپیده بود زیر ملافه . رویش را برگرداند و خیره نگاهم کرد . گفتم : " کوش؟ " و پالتوم را درآوردم و خواباندم کنار اتاق . دختر روش را کرد طرف دیوار و آهسته گفت : " چته ؟ باز میخوای پول بگیری ازم سر صبی ؟ آقا بجای اینکه بده یه چیزیم می گیره . گه دیوونه..." داد زدم : " هر گوری هستی گوش کن ! بابا اینجور گفته . خود دانی . الان دقیقا شیش هفته از موقعی که باید برمی گشتی گذشته ."
دخترک سه تا دو هزار تومانی گذاشت روی اوپن و رفت.