و باز هم آن خوشکله
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی گلادیاتور های پارک وی...
...
آی گلادیاتور ها فرعیه در برید...
آی گلادیاتور ها شرعیه در بیارید...
این چند روز که بیشتر می خواستم به چیزهای غیر از این چیزها فکر کنم و حتی شب ها چند تا داستان کودکان می خواندم و نقاشی خانه و دشت و خورشید کج و کوله می کشیدم و برای خودم تخم مرغ عسلی می کردم و سیب رنده می کردم نشد که به این چیز ها فکر نکنم . چی شد... آها ... جریان جریان فقیه خوشکله و اتمام حجت دوباره اش و ما که خر فرض می شویم همچنان . و خودمانیم خیلی هامان هستیم . حالا چی شد که پست اینجوری گذاشتم . از آن نوع پست هایی که دوستان نسیم اندیشه ای می گذارند . وسط خیابان ایستاده بودم و به اتوبوس هایی که گلادیاتور ها را می بردند بلند بلند فحش می دادم که پیرمرده دستمو کشید و پرسید : دانشگا تهران که میگن کجاس ؟ درست روبروی در پنجاه تومنی بودیم . درو نشونش دادم . بعد پیرمرده شروع کرد به داد زدن که : آآآآآآآآآآآآآآی خارو مادر هرچی دانشجو تو این دانشگاهه گایی.. که دهنشو گرفتمو دستم تفی شد و بعد اومدم در مغازه . همین . می بینی؟